تبليغاتX
س ا س و ش ا
این روزها دلم شکسته تر از آن است که حوصله داشته باشد تا با کودک درونم بازی کند ..

پرسیدمش : این روزها چرا اینگونه شده است...

آمد: روز حساب فرا رسیده است...

پرسیدم: چکار کنم...

آمد : توکل به خدا...

..

دیگر حرفی برای زدن ندارم...

پروردگارا...

تنها تویی که می دانی...

تنها تو...

کمکمان کن...

** این روزها سیاه پوش صورت ها ی سپیدی شده ایم که بی گناه به خون نشسته اند...

دیگر نمی نویسم...

تا زمانی که بشود نفس کشید...

این جابوی دروغ می دهد...

دروغ...

+ نوشته شده در  88/04/01ساعت 15:11  توسط ساسوشا  | 

خداوندا...بینهایت سپاس گذاریم که رسما،شرعا،عرفا...به گاف الف رفتیم....!

پرم از بهت..

بیا رفیق دعایی بکنیم...

اگر آنها راست می گویند ...خدایامارا ببخش..

و

اگر ما راست می گوییم ...خدایا با عدلت رفتار کن...


باور ها همه پر...

+ نوشته شده در  88/03/25ساعت 21:55  توسط ساسوشا  | 

باشد که نکو باشد آغاز بیست و هفتمین عدد مقدس زندگی ات دخترک...

دو روز می گذرد... این دو روز را تنهایی سر کردم...احساس بدی نداشتم...هیچ احساسی نداشتم...گذر زمان است دیگر..کاریش نمیتوانی بکنی...شاید باشد برای آغازی دوباره...

باید سعی کنم که کمی خوش اخلاق شوم...دیگر بد اخلاقی بس است...!

در این مدت آنقدر با زندگی بازی کرده ام که می دانم زمان بزرگ شدن دیگر آمده است...

هی زندگی..

خوش اومدی به دنیا...


+ نوشته شده در  88/03/20ساعت 13:39  توسط ساسوشا  | 

خیلی دوست دارم بگم که خوشبختم! 
+ نوشته شده در  88/03/14ساعت 17:9  توسط ساسوشا  | 

پر از حرفم...اما صدام در نمیاد...

همین...

+ نوشته شده در  88/02/28ساعت 13:22  توسط ساسوشا  | 

 

خوشحالم که نمیتونی تو چشمام نگاه کنی تا بفهمی...

 لبخندی که پشت این خداحافظیه  اجباریه چقدر مسخره و ساختگیه..

 

 

+ نوشته شده در  88/02/20ساعت 15:51  توسط ساسوشا  | 

تا چند روز دیگر ،با تمام دردها و ناتوانی های جسمی که دارم برمیگردم تا ادامه ی راهم را بروم...با اینکه می دانم آخرش شاید ستون فقراتم شکسته شود! دیگر به دردهایش که نفسم را می گیرد اهمیت نمی دهم ..فقط امیدوارم که از حالت 90 درجه در بیایم! همین و بس...حالا دردرا می توان حتی با مرفین هایی که هنوز شاید به جا مانده باشد آرام کرد...! آنقدر همه جا را به هم ریخته ام که خجالت می کشم به روی مامانسی محترمه نگاه کنم..می دانم که بعداز رفتن من کلی کار دارد..امیدوارم که دیگر هیچ وقت به این وضع دوباره دچار نشوم!

این چه ترکیبی از هورمون های مختلف است  که گاهی وقت ها زیادی مرا دچار ERROR برای ادامه ی راه هایی که له له دیدنش را می زدم می کند؟!

بی خیال شو آقا جان... بگذار همان روی اخمالو ات را ببیند...به درک که کسی نمیتواند لبخند قلبت را ببیند !

تو که به کسی جز خودت وام نداری..!

** این روزها کاملا احساس کردم که چقدر لجبازو یکدنده هستم و بسیار مغرور...!

** گفته بودند که در عنفوان بچگی! دارو بر من اثر عکس می گذاشته است ! گویا در اواخر دهه ی دوم زندگیم نیز این راه ادامه دارد!!!چه کنم که خیلی از چیز ها...! بر من اثر عکس دارد! ؟! 


و امید است که در پناه خداوند مهربان..همگان به رستگاری برسند...!

آمین !

+ نوشته شده در  88/02/20ساعت 2:8  توسط ساسوشا  | 

"واعظان تا به کی چون به خلوت می رویدآن کار دیگر می کنید؟! بس است دیگر...بــــــــــــس است.."

مدت هاست که بی خیال نوشتن شده ام..سعی می کنم فکر هایم فقط در حیاط مغزم برود و بیاید..پیاده روی کند..بازی کند..بخندد و گریه کند..هوار بکشد..خودش را برایم لوس کند... نعره بکشد..غم بخورد..همه چی اش مال خودم باشد و بس...وبلاگ های دوستان را می خوانم اما برای نوشتن چیزی کم دارم..شاید آن ، جرعه ای حوصله باشد...نمی دانم

 پشت سر هم خط می کشم تا پروژه ی ناتمامم را تمام کنم...چایی و یار کمر باریکم که هنگام کار مصرفش بالا می رود لحظه ای تنهایم نمی گذارند...آهنگ پشت سر هم..فکر های عجیب و غریب..با هر خط... نمی دانم..اما اهنگ ی  در این کش و قوس شنیدم...که تمام حواسم را پرت کرد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/02/17ساعت 19:50  توسط ساسوشا  | 

امروز نیش عقرب را هم تجربه کردم...

عقرب واقعی!

بار دوممان بود که به هتل هاسپیتال رهنمون گشتیم!درد می کند جایش هنوز...عمرمان به دنیا بود که جناب عقرب زرد تشریف نداشتند و با عهد و عیال به مهمانی رفته بودند و جنسش کمی زرد و سیاه بود..!ترسش بیشتر از دردش است..! 

دخترکان هول شده بودند و من می خندیدم.....

این جور وقت ها احساس می کنم که خواب دیده ام!! دیوانگی در راه است...

یادت هست...؟من مست می ساقی نابم... 

پ.ن :

امروز به این نتیجه رسیدم که من از آن دسته افرادی هستم که دوست دارم خوشگل بمیرم !

 

+ نوشته شده در  88/02/08ساعت 16:51  توسط ساسوشا  | 

  من خودم هستم و یک حس غریب...
+ نوشته شده در  88/01/22ساعت 14:12  توسط ساسوشا  | 

رو کن به سوی چهره ی خندان زندگی ...

ز ن د گ ی

لباس ِ سفید ...

خنده و شادی...

بویِ مهر و مهربانی...

بهار...

سالِ نو...عیدی...عکس بابابزرگ...لبخند ِ مهربان ِمادر...

مسافرت..مهمونی...ماشین بازی..شیطنت..رقص...

شادی شادی شادی...

فراموشی هر آنکس و هر آنچه که داشتنش کاری از پیش نمی برد ..

دو ماهی گلی..

بوی خاکِ خیس...سرمایِ لذت بخش...

زندگی جاری...

نفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس بکش...

دریا...

آسمون بارونی...نم نم بارون...

نفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس بکش...

از ته دل...با همه ی وجود....

 

+ نوشته شده در  88/01/12ساعت 1:10  توسط ساسوشا  | 

می دانی...

اگر دلم بخواهد..... گونه هایم را بر روی صورتت می گذارم ...

اگر دلم بخواهد....... آنقدر محکم در آغوشت می کشم که نفسم بگیرد...

اگر دلم بخواهد .....لبانت را آنقدر می بوسم که طعم لبانت تا آخر عمر یادم بماند... 

اگر دلم بخواهد... هر جا که باشد...برهنگی های خوش تراش را از آن تو خواهم کرد...

اگر دلم بخواهد ...در بوی تنت محو می شوم...مست می شوم...حل می شوم...

کاش بفهمی ...اگر دلم بخواهد.... اگر.... 

+ نوشته شده در  87/12/24ساعت 13:40  توسط ساسوشا  | 

"ساز نا کوک ما گویا بسی دل می برد...! "

مشکل از زیادی دانستن است ...زیادی فهمیدن...! درمانش هم هنوز اختراع نشده است ! دوا درمون درست حسابی هم ندارد ...آره جونم!!! کاریش نمی تونی بکنی...بسوز و بساز...یا بساز و بسوزون...! فرقی نمی کنه...در هر دو صورت حرارتش به من می رسد!

این روزها کلاس ها را پیچاندن حرام اعلام شده است ...اما چاره ای جز اینم نیست! دیگه طاقت به کف کفش رسیده چونان آدامس جویده شده ای که .....! ( بی خیال!!!) ....!

خیلی تحملم زیاده....خیلیییییییییی.....اما دیگه....! آره....! قربونش....نازی باشی....!

چند شب پیش که به صرف چای و شیرینی به هتل هاسپیتال رهنمون گشتم ...تنهایی رابا همه ی وجودم حس کردم.....نمی دانی چقدر سخت است که در پانزده سالگی ات همه ی هم بازی هایت هفت ...هشت ساله باشند...! دیگر دارم سرسام می گیرم!

طفلک مامانسی محترمه! این روزها چقدر دلش خوش است که من شادم...! گاهی وقت ها خسته می شوم از اینهمه تظاهر...بعد اخلاقم آنگونه می شود که هاپویی دارم را می توان برایم زمزمه کرد...!

ویار گرفته ام...! به صدای بلند...! به هر گونه بوی غذا..به هر کلمه ای که به مذاقم خوش نیاید...

وقتی یادم می رود که نباید مهربان باشم خودم را به گاف الف می دهم!

به همین سادگی!

حالا لبخند بزن رفیق...!

+ نوشته شده در  87/12/19ساعت 15:46  توسط ساسوشا  | 

و خداوندگار عالم آخر و عاقبت تمام مهندسین آینده را که در بوفه ی دانشگاه یک مرغ دارم بازی می کنند را ختم به خیر کند....!

* خوش اومدی نازنینم....

+ نوشته شده در  87/12/07ساعت 19:51  توسط ساسوشا  | 

"باز بیا ..دیگه نیا ...! همون جا که هستی بمون...! تکون نخور..! بی خیالت...بی خیالش..!"

دیگه نیستم...دنبال مدینه ی فاضله ای که بخاطرش تمام این سال ها رو یه جوری زهر مار خودم کردم..! لذت داشتن خیلی چیزهارو از خودم گرفتم..دلیلش هنوزهم برای خودم پر از ابهامه..!بیشترین اشکالش هم ایده آلیست بودنم بود! خوب ! اعتراف کردن هیچ اشکالی ندارد! آدمیزادم دیگر!

این چند روزی بسی چیزها برایمان آشکار شد... شیرین است ...آنقدر شیرین است که دیگر حتی فکر کردن به آن دلم را آشوب می کند...مشکل کار از عقاید ِ من و دنیا نیست...مشکل از آنجایی است که من و دنیا حرف همدیگر را نمی فهمیم!! به همین سادگی!

(** واعظان...جا نماز...زهد و ریا...حالم بهم می خورد از این واعظان بیهوده گو...مرد باش ....حتی اگر هیچ نیستی ...اما نه...وقتی نیستی نمی توانی مرد هم باشی...اینک تو و این جولانگه مستانه شرابت..طفلک تو و این ذات خرابت... ! آدم هایی را می شناسم که آنقدر ادعا دارند که ادعایشان جاهایی را به ..... !بیب!! می دهد!
مثل تو...دیگر زود قضاوت نکرده ام...کاش کمی خودت بودی...گاهی وقت ها تظاهر هیچ فایده ای ندارد...یک روزی خودت از اینهمه بازی خسته می شوی...باشود...بازی خوبی بود...بی حساب شدیم..!

چشمانت...صدایت...دستانت...قلبت...همه اش مال خودت....!!!!! **)

** چه انتظاری است؟ آنقدر درد ِسرمانْ زیاد است که بی محابا اشک هایم بر روی گونه روان می شود...بیچاره استاد ریاضیمان ...که از سر دلسوزی من باب ِ میگرن درمانی! مارا به خانه رهنمون گشتند و بنده با دیدن این وسیله ی شکسته و فرار از تنهایی باز به گوشه ای خزیدم و جایی بهتر از این دوست خاموش ندیدم!!!!!!!**

+ نوشته شده در  87/12/05ساعت 15:19  توسط ساسوشا  | 

" بارو بندیل و ببند این جا دیگه عید دیدنی تموم شده...! !"

در شهر خبر آمده بود که باران می آید...با ساز و آواز می آید..کمی نرم و آهسته... کمی با ناز می آید..آنچنان آمد و ماخیس شدیم و پاچه ی شلوارمان از گشادی مانند جارو برقی مدرن عمل کرده و همه جا را خشک نمود، که همه شماره ی تلفن همراهمان را برای هم فکری و پیگیری گرفتندی تا شاید روزی توانستندی به راز شادابی گل های باغچه ی ما پی برندندی!

آقا حالا اینا رو بی خیال!

این سه هفته نمی دونم چی شد اینقده زود تموم شد! حالا این یه هفته ی آخرو که اکیپ محترمه در پیچش قرار داشتند...بعضی از (......................بیب............) ها! بر وزن آدم های خود شیفته ی وابسته به دولت مکروهه ی غربیه... به صراحت در محضر اساتید پاچه خواری نموده.. از نوع اعظم که همگی ما غیبتی شیرین نوش ِ جان کرده ایم که گویا مبارک وجودمان باد!

هی میگفتن به بچه نخند پررو می شه! بفرما..اینم آخر و عاقبتش..!

خبر ها زیاد است و وقتمان هم چنان کم... ! مثل همیشه! باروبندیل را نبسته و در فکر کوچ!

ریز می بینم...ریز...اصلا نمی بینم....عددی نیستی داداش ِ من...حالیته؟!

پیام برنامه ی آموزنده : 

  •  بر می گردم...غصه نخورید!
+ نوشته شده در  87/11/23ساعت 23:29  توسط ساسوشا  | 

من کجای این دنیا دارم به ادم های دور و بر خودم نگاه می کنم؟ اگه من آدمم پس اینا چین؟ اگه اینا آدمن پس من چیَم؟!چقدر همه چی تکراریه..دور دور ِ خنده داری از بودن ها و نبودن ها و سرکار گذاشتن ها...سرکار رفتن ها..بازیچه شدن ها..دروغ گفتن ها..دروغ شنیدن ها...اه...بس کنید دیگر..دنیا را به کام گاف الف داده اید...دیگران هم حق زندگی دارند..

 در آستانه ی رسیدن به بیست و هفت سالگی هنوز هم شکستن جایز است؟!

تکه تکه هایم را هرچقدر هم به هم می چسبانم باز یک جایی خالی می ماند..جایی که با هیچ چیز پر نمی شود..

واقعا تنها چیزی که دیگر در این دنیا مهم نیست خوب بودن است!!

 دوستی داشتم که می گفت به گفته ها هرگز اطمینان نکن...زبان گرد است و می چرخد...! تو بی خیال حرف دیگران به کارهایت ادامه بده! اما اگر انسان اشرف مخلوقات است و اگر هزار اگر دیگر...چرا باید اینگونه باشد؟ ...

دریغ...

وقتی پرودگاز می فرماید انسان موجود فراموشکاری است که تا وقتی نیاز به خالقش نداشته باشد سروکله اش پیدا نمی شود...من چه بگویم...!او که پروردگار است و بی نیاز می داند بنده اش چگونه است ..من که بنده ی اویم هم چنان در خم هزار توی خود پیچ می خورم! بس است دیگر...سرم گیج می رود..آنقدر گیج می رود که همه چیز را چند تا چند تا می بینم!

به راستی اینقدر کلمه ی نامرد این روزها شریف شده است؟ هیچ کس ککش هم نمی گزد! خوب نامرد هستم که هستم! می گویی چه کنم!! هه! !!چه روزگاری شده است...

خودم را به خدا می سپارم...باشد که همراهیم کند..

  • *نتایج امتحانات را نداده اند گویا!
  • *از هفته ی دیگر به غربت می رویم و باشد که دلشاد باشیم!
  • *تا وقتی نتوانم با جریان آب شنا کنم..همین آش را به خوردم می دهند !

گاهی وقت ها دیگر نه مجالی برای سکوت هست و نه فریاد...خسته شدم دیگر...به معنای واقعی..

از آن روزهایی است که حرف های فیلسوفانه و منطقی حالم را به هم می زند... حواست باشه رفیق!

برف برف برف...دلم یخ زده...بگذار بمیرد...هیچ خیالی نیست...

 

+ نوشته شده در  87/11/16ساعت 12:29  توسط ساسوشا  | 

کوروش جان...

آسوده بخواب که ......!

 

Thanks for your interest, but  the product that you're trying to download is

.not available in your country

(iran)

** پیشنهاد می کنم که تمامی لینک ها را باز کنید... و ببینید و بخوانید... یاد آوریش تنها اندکی به یادتان می آورد هر آنچه که باید... اما تنها یک مرور از گذشتگان است...یک مرور و دیگر هیچ...!

+ نوشته شده در  87/11/14ساعت 14:26  توسط ساسوشا  | 

 

از این به بعد تنها برای خودم زندگی می کنم...

دیگر چشم ها را باید بست... هیچ ندید...

+ نوشته شده در  87/11/13ساعت 12:11  توسط ساسوشا  | 

 

  • خیلی دلم میخواد تو چشمات زُل بزنم و با همه ی وجودم بهت بگم...!

همین!

+ نوشته شده در  87/11/11ساعت 1:29  توسط ساسوشا  | 

"آری...آری...یک لحظه غفلت...غفلتی تا همیشه پشیمانی...تا ابد.."

دیروز که رسیدم تصمیم گرفته بودم که همه ی روز را حسابی اثر مثبت برای خودم و زندگیم داشته باشم و پروژه ی آخرم را هم ببندم که با دلی فارغ  چهارشنبه تحویل استاد بدهم..! اما خوب...آب و هوای سازگار ناسازگار وطن است که نشد که بشود و من در خوابی خوش فرو رفته  وترک درس و مشق نموده! آنقدر جالب است که بگویم اولین امتحانم بچه ی مثبت کلاسی از آنش شد و بیستکی گرفتم که فکر کنم آخرین باری باشد که طعمش را می چشم و امتحان های دیگرم را امیدوارم که نمره ی قبولی را بگیرم!!

و اما...

عصر با دخترک در کِش و قوس ِ مسائل زندگانی بودیم که با شنیدن صدای گرفته اش فهمیدم اتفاقی افتاده که آمدن من را فراموش کرده !با شنیدن خبر آنقدر غمگین شدم که دلم میخواست از پشت تلفن در آغوشش بکشم و چیزی نگویم...سخت است...سخت است ...جوانی در عنفوان جوانی...بخاطر حادثه ی تصادفی...مجبور بشوند پایش را قطع کنند  ...جوانکی نوزده ساله...تمام آرزوهایش را رفته بر باد می بیند...بیچاره پسرک...بیچاره...و ایمان آوردم به یک لحظه غفلت....یک عمر پشیمانی...ایمان آوردم..

بارالهی...کمکش کن...سنگین است بار این غم را به دوش کشیدن...

پ.ن:

  • دقت کردی وقتی غم و رنج بقیه رو می بینی...غم خودت یادت می ره؟!
  • خیلی خوش حالم که خانواده ام دو جا نذاشتن من کار کنم! یکی خانه ی سالمندان کهریزک بود یکی شیخوارگاه آمنه! چون نه که اصولا جنبه ی فرهنگی بالایی دارم...نرسیده به بیست و پنج فاتحه الکتابش از آن من میشد...

خلاصه اینکه

 آمین!

 

+ نوشته شده در  87/11/08ساعت 0:16  توسط ساسوشا  | 

هر که در این بزم مقرب تر است...جام بلا بیشترش می دهند...می دهند...می دهند...آهان دِ!

تمام شد...اولین امتحان و پروژه ای که بیچاره ام کرد...! آنقدر خراب  شد و ساختم...ساختم و خراب شد که گاهی فکر می کردم کاش لحظه همین جا تمام شود و من بتوانم که کمی چشمانم را آرامش دهم...شاید کمی...لحظه ای آرام..

خوش دارم که بگویم از اولین پله اش به سلامت پریدم! البته نا گفته نماند که حاصل این پرش..پیچ خوردگی رگ قلب ِ ماست..!

شاید بتوانم حساب کُنَمَش...بعد از سه سال رکود...ساکن بودن مطلق...با دینامیتی انفجاری..! نمی دانم به کجا هاپرتاب شدم...اما گیجی بعد از پرتابش را دوست دارم...

روزهایی که تنهایی از آن من است دلم نغمه های عاشقی می خواهد...اما نه !!که فرصتش را ندارم!!!!! بی خیالش می شوم...

  • هی آقا ...
  • شما عشق را دیده اید؟!

فردا اندیشه مان را باید اسلامی شده تحویل استاد بدهیم! و بعد نمره ی درخشانش را مثبوت شده تحویل بگیریم! نمی دانم چرا هر چه می خوانم همه اش یک چیز است...! آخر برای دانستن ِ... اوست که پروردگار جهانیان است..بخشنده و مهربان است...صاحب اختیار روز جزا و قیامت است..نه زاییده و نه زاده شده است..و......اینهمه سفسطه نمی خواهد! به دلت رجوع کنی حل است..حالا هی بیا دویست صفحه بنویس! چه می شود آخر...!

** امروز و فردا حال ِ خوشی ندارم...یاد آوری خاطرات عزیز سفر کرده ام...آنقدر بغضم را در گلو می فشارد که نمی دانم...چگونه آزادش کنم..نمی خواهم به روزهایی که بدون وجودش گذشت لحظه ای فکر کنم..گاهی وقت ها نباید فکر کرد..به خاطر آورد...فردا...سه سال می شود..سه سالی که بدون چشم های نازنینش به سر بردم...و چقدر سخت است...سخت است بروی و جای خالیش را ببینی...و بخواهی که باشی...تا هنوز به تو افتخار کند...سخت است..با کمر خم شده ...سرت را بالا بگیری.....

بابابزرگم..هنوز..دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد....**

پ.ن:

وقتی یک دانشگاه بین المللی رو برای تحصیل انتخاب می کنی باید پیه خیلی چیزهارو به تنت بمالی!بی برنامگی از همه جای این مملکت بیرون می زند...از اجتماعات کوچک بگیر...تا بزرگ...هیچ کس هم باکسی کاری ندارد...اصولا چیزی اهمیتی ندارد! این روزها تمام این ها رامیبینم...!  چشمم روشن! مبارکم باشد !

+ نوشته شده در  87/11/04ساعت 11:25  توسط ساسوشا  | 

 

 باده فروش می بده! به من بده...به اون نده!

آنقدر این روزهایی که باید برای تحویل پروژه ام زحمت می کشیدم خوابیده ام و حرص خورده ام و که احساس می کنم با دلی خجسته بر می گردم...! امروز با آقای استاد محترم که از مشخصات بارزش این است که کفش هایش را بدون جوراب به پا می کند کلی صحبت کردم برای زدن مُخ شریفشان و یک روز دیرتر تحویل کار! که شاید بتوانم یک روز بیشتر بخوابم...!

آنقدر آب بندی شده ام این روزها..از انواع و اقسام آبکی ها...! البته به جز شربت ممنوعه! چای...نسکافه...قهوه...آب...آب میوه های مجاز!! انواع جوشانده های آرام بخش....

زده ام به سیم بی خیالی...! هر چه بادا باد..

آن روی دیگر هم داریم..باور بفرمایید !

+ نوشته شده در  87/10/22ساعت 21:11  توسط ساسوشا  | 

هزار تا سوراخ برای رهایی پیدا کرده بودم که بتوانم با خیال راحت پروژه ی آخر ترم را به سرانجامی برسانم...خانه...خانه..آخرین پناه...!اما چه فایده...اعصابم مثل کش تنبان در می رود ! دیگر نه تنها ازدست زندگی ...از دست اشرف مخلوقات هم گُه گیجگی مزمن جایش را به ناباوری داده...! چراهای بیجواب زندگی ام زیادی( به قول دخترک شیرازی کلاسمان) انگولم می کنند! آنقدر عصبانی می شوم که نفسم بالا نمی آید..شایدنامرد یابم را روشن می کنم همیشه که اینقدر جزرو مَدَش همراهیم می کند!

واقعا نمی دانم که چه روزگار ِ بی در و پیکری برای خودم درست کرده ام!حکایتم را با خودم هزاران بار گفته ام..نمی دانم جذام گرفته است یا درد پیری است...کهولت از آن اوست یا فرسوده شده است و به هیچ دَرَش نخوانند...

آدم ماندن ..انسان ماندن...درست بودن...شریف بودن...پاک ماندن ..آنقدر سخت است که صدای خرد شدن همه چیزت را می شنوی ...از استخوان مهره های کمرت بگیر...تا له شدن رگ و ریشه ات...بهای نفس کشیدنم این روزها.. یک سکته ی قلبی است ! که شاید همین روزها به سراغم بیاید...نرم و آهسته...مبادا که کسی چیزی بداند...

درد می گیرد...یک جاهایی...که نمی دانم دیگر اسمش چیست..گریه ام می گیرد..از اینهمه سیاهی..از اینهمه تباهی...از اینهمه نامرد در کسوت مردانگی ..عُقم می گیرد از شهوت های تکراری..دوستت دارم های دروغی...عُقم می گیرد..

باز نفسم بالا نمی آید..به قلب ساده ی کودک وارم که از درد فشرده می شود.میگویم..آرام..آرام...نوبت تو هم می رسد که دیگر نزنی....آرام باش..

بی قرارم...بــــــــــــــــــــی قرار...

خیلی با خودم کلنجار می روم که موبایل بیچاره ام را به دیوار نکوبانم ...سعی می کنم از اتاقم بیرون نروم تا گزندی از من به اهل خانه که چند روز بیشترمهمانشان نیستم نرسد... کاش می توانستم چند روزی بیست و چند ساعته بخوابم..

دوباره نیاز دارم چندی کور و کر و لال شوم..نــــــــــــــــــــــــــــیاز دارم

پ.ن:

یاد بگیر لعنتی..هیچ خیالی نیست اگر همه را زیر پایت خرد کنی... آدم ها بی شرافتند..بی هویت و بی ....درک کن...درک کن که تو حکم خر جالینوس را داری که همه را می خندادی و آخر همه سوارت می شوند..بس است دیگر...لَق همه کس...شرافت و سادگیت را قاب کن و بگذار در خانه ات بماند..

هرزه شو...تا هرزه ی دنیا از پا درت نیاورد...خوبی افسانه ای است... چرت ....

 

+ نوشته شده در  87/10/19ساعت 19:40  توسط ساسوشا  | 

 

DONT TRY SO HARD

برای تمام عمرت کفاف می دهد...!خواه پند گیر و خواه بی خیالش شو!

 

+ نوشته شده در  87/10/05ساعت 14:54  توسط ساسوشا  | 

"کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری!!"

 هر چقدر به چپ و راست خودت فشار بیاوری که عوض شوی...خاطرت جمع! آب هم از آب تکان نمیخورد! فقط روزهای اول به سلامت گذشت..نمی دانم..شاید از بیقراری...شاید از بهت...اسمش را نمی دانم هر چه که هست...از تمامی این ها ...اما این روزها را دارم از دست می دهم..آنهم به سادگی...حالا دیگر می دانم روزی بر نمی گردد...روزی ...روزی...شبی..

این تجربه ی جدید را دوست دارم..اما چیزی را کنارش کم دارم...شاید این حضور توست...شاید..نمی دانم...شاید...

*خودم خوب می دانم که تمام زخم هایم یک شبه مرهم از آنشان نخواهد شد...کاش روزی بیاید که همه اش التیام یابد...

من به اندازه ی تمام سنم یه خودم وام دارم...!

چقدر خوب است راه را هموار راه بروی!

+ نوشته شده در  87/10/04ساعت 11:37  توسط ساسوشا  | 

شازده کوچولو گفت : " آدم اگر راستِ خودش را بگیرد و برود ، نمیتواند زیاد دور برود "

دوباره وقت رفتن است....همه جا را آنقدر به هم ریخته ام که برای عبور باید از کوهی از لباس و کفش و کتاب و پوست پسته ... بگذرم!

امشب...

  • نه برای اینکه تا چند ساعت دیگر از اینجامی روم..
  • نه برای اینکه دارم از کسانی که دوستشان دارم با تمام قهر ها و بداخلاقی هایم و خوشی ها  و شیطنت ها جدا می شوم..
  • نه که دیگر از کوچه ی خاطره ها رد نمی شوم تا بغضم بگیرد و مرا به دوران دبیرستانم پرت کند و یادم بیاید که این روزها چگونه از یاد باران هم رفته ام...
  • نه  که دیگر با غرغر های دخترک و گیر دادن هایش فقط نگاهش کنم و لبخند بزنم در حالی که می خواهم بزنم نصفش کنم! ( یک عاشقانه ی آرام) ...!
  • نه برای اینکه مامانسی بخواهد کامپوتر بازی کند و مرا به دنبال نخود سیاه بفرستد...
  • نه برای اینکه آقای پدر همیشه کانال سه را نگاه می کند و صدای گزارشگر تلویزیون بر روی مخم لی لی بازی می کند..!
  •  نه برای اینکه کلاس های صبح زودم را بپیچانم به هزار و یک دلیل متوسل شوم...
  • نه برای اینکه....

دلم برای تمامی لحظه هایی که دارم ..تنگ خواهد شد...اما بایددوباره بروم..

دیروز خوب به چشمان پدربزرگ از پشت قاب عکس نگاه کردم...همیشه چشمانش را من حرف میزند..حالا دیگر می توانم بهش بگویم...بعد از اینهمه سختی و غم و تنهایی و ...ماندم..

پابرجا و استوار...

هنوز هم به عهدی که با تو بسته ام وفادارم بابابزرگم...باز هم بخند..بخند تا دنیایم بخندد...

این روزها را که به دست آورده ام ...آرامشش را...خوبی و مهربانیش را..تمام سختی هایش را...همه را به بهای گزافی از آن خود کرده ام....خیلی سخت...اما گاهی یادم می رود...گاهی یادم می رود که نباید خسته شوم ...یادم می رود که آمده ام دوباره بسازم...امان از یاد رفتن های بی خاطره... امان..

  • گذشتن از خود...تنها به خاطر شادی دیگری ...حتی اگر از پوست و گوشت و خون خودت باشد..غلط محض است...باید برای خود و از آن خود زندگی کنی...
  •  این سال ها همیشه ا ز تنهایی و تاریکی می ترسیدم..همیشه "دوستم" به خودم ارجح بود و شادی و آسایشش...حالا این دوست می تواند هر چه تو می نامیش باشد..فرقی ندارد...دوستم بود...
  • گاهی وقت ها زیادی محبت کردن هم می تواند نشان بزرگیت از مدل خریتی عُظمی باشد...
  • نه که خدایم...بنده ی خدایم...روح ومهرش را ارزانی من کرده است..اما قدرت بخشش او را ندارم...بزرگی و عظمتش گیجم می کند..
  • همیشه ایده آل بودن هم ایده آل نیست...بشر آمده است که جایزالخطایش بخوانند...
  • تا میتوانی زمین را در آغوش گیر..روزی به آن خواهی بازگشت و جایت همان دو متر است...نه بیشتر.....

    **در مذهب ما عشق هم آغوشی نیست.....پس برو دنبال خاله بازیت که اشتباه اومدی!!...!**
+ نوشته شده در  87/09/29ساعت 11:57  توسط ساسوشا  | 

باور کن که دیگر هیچ تفاوتی ندارد...دیگر چرخیدن در هرزه خانه های شهر هم آرامم نمی کند..دیگر چه تفاوتی دارد آغوش تو آرامم کند یا دیگری؟ ...مهم آغوشی است برای خفتن...حالا گیرم که تو نباشی...یه هیچ جای دنیا که بر نمی خورد..من هم یکی مثل تو..که هیچ کس و هیچ چیز را به هیچ جایش دیگر حساب نمی کند..

باور کن دیگر هیچ فرقی ندارد....

بیا با هم این راه را برویم...دروغ و خیانت و هم آغوش شدن با بیگانه ..

رسم دنیا کثیف است...تو هم کثیف باش...من هم با تو...

--------------------

پ.ن:

در این تعطیلاتی که مفتخر به بازگشت به وطن شده ام ... آن چنان شوکی از قبایل خارجی نصیب وجودمان  گشت که غوره نخورده مویز گشته ایم! لذا از دوستان گرامی خواهشمندم دو بار نمک وجودشان را دور سرشان چرخانده و برای قبولی بنده ی دلشاد در امتحانات پایان ترم دعای عاجل بفرمایند...پیشاپیش از صفای وجودیتان تشکر می نمایم!

 

+ نوشته شده در  87/09/28ساعت 0:14  توسط ساسوشا  | 

سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه که شلوغترین روزکاری َم است نمی دانم چرا اینقدر تند تندمی آیند...اصلا فکر هیچ چیز را نمی کند....فکر ِ کارهای نیمه تمام...پروژه های نا تمام...کاغذهای سیاه نشده و مداد های آکبند..! نه ...فکر هیچ کس را نمی کند....! از دوشنبه شب استرس می گیرم..مثل روزهای مدرسه که شب قبل می دانستم درس های نخوانده کار دستم می دهد! حکایت دلدادگی است دیگر...نه دل به دلم می دهد و نه دل از دلم می کند...خیالی نیست دیگر که از بیست و چهار ساعت ...سی و شش ساعت اضافی می خواهم تا به تمامش برسم...هیچ خیالی نیست...به قول بانو بیتا خیلی خوش مزه است که باید قدر مزه اش دانسته شود...

این روزها همه چیز بوی تازگی می دهد...آب و خاک و آسمان و هوا و نگاه های مردم..همه چیز جدید شده است ...اما من ِ منْ گاهی وقت ها در جا می زند...خودم هم این بار به خودم حق می دهم..نمی توانم تمام خستگی ها را با یک نیم نگاهی کنار بگذارم...راه دراز است و بنده هم بیدار....!

چقدر لذت دارد وقتی مادرت دعایت می کند و بابا بزرگت در خواب می خندد... حالا تو هم می توانی تمام سختی ها را تحمل کنی و به اوج بروی...

هی ساسوشا...

خوش برگشتی به زندگی...

 

+ نوشته شده در  87/09/14ساعت 11:1  توسط ساسوشا  | 

آخر داستان ...تصمیم گرفتم که دیگر ننویسم..خیلی سخت بود..آنقدر در خواب با کلمه هایم  بازی می کردم که دیگر خسته می شدم...ساعت ها به پست مطلب جدید در وبلاگ دزدکی سر می زدم...اما خودم را منع می کردم...باید پوست می انداختم...باید دچار شدگی اش را درست میکردم...آن چیزی که مرا ساعت ها مشغول می کرد...همین نوشتن...روزی چند بار آپ کردن..برای دل سیری بود...فراموشی زمان...لحظه ها...باید خودم را می کشیدم بیرون...

برنده شدم...

این روزها باز مامانسی به من افتخار می کند..آنقدر ذوق دارم وقتی برایم شب ها اس ام اس می زند که تو شکست ناپذیری...احساس می کنم تمام انرژی وجودی اش را به من منتقل می کند...

شاید هرگز روزهایی که از دست داده ام برنگردند...احساس هایی که از وجودم رخت بسته است برنگردد..شاید و هزاران شاید دیگر...

اما...

این روزها چشمان مامانسی می خندد...

همین برایم کافی است...

این راه..سخت است..پیچ در پیچ است..شیب هایش تند است...هوایش گرم است...همسفرانش گاهی بی مهری را از آن خود می کنند...اما هر چه هست...قدم در آن گذاشته ام..باید ادامه اش بدهم...

من بر می گردم...شاید به زودی... شاید هم...نمی دانم...

اما بر می گردم و می نویسم...

دوباره...

اینبار دیگر کسی را به جایی حواله نمی دهم و سیاهی ها را به رخ سپید پوشان نمی کشم..دیگر گله از قافیه ی تنگ و شاعر جفنگ و ...نمی کنم...

اما رفیق ! این بند آخر را نادیده بگیر!

سعی می کنم...! قول نمی دهم که!

 

+ نوشته شده در  87/09/03ساعت 22:43  توسط ساسوشا  |