تبليغاتX
س ا س و ش ا
ساسوشا
را می شناسی؟ همان پا برهنه ی بارانی را...
87/04/29
IT Is OVeR

اینکه بند بند وجودتو با چنگ و دندون نگه داری خیلی سخته..سخت تر از اون اینه که بخوای کلماتتوبه زور کنار هم جا بدی..شاید الکی خندیدن و شاد بودن هم مرضی است که این روزها گرفته ام ..شاید خوب باشد..بتوانم همه را گول بزنم که هی رفیق چشمانم را نمیبینی دیگر..اما بدان دارم از خوشی ریسه میروم..اما چشم های لعنتی کودکانه ام هرگز دروغ نمیگویند..گاهی از این همه غمش گریه ام میگیرد..بدون اشک..شنیده ای ؟ خاک سرد است..فراموش میشوی و فراموش میکنی..به همین سادگی.فراموش میشوی و فراموش میکنی..این قاعده ی این بازی است..بازی که نامش زندگیست..

گاهی وقت ها پرچانگی هایم کار دستم میدهد..هه! شاید بعضی وقت ها دیر شده باشد..برای تمامی چیزهایی که دوست داریم و میخواهیم داشته باشیم..اما میرسیم..شاید روزی..شاید جایی..و همیشه این شاید ها و باید هاست که سیصد و شصت و پنج روز سال رو توی یک چشم بهم زدن نقش بر آب میکند..روزها و شب های سادگی و خوشمزه..گاهی تلخ و گاهی بیش از حد شیرین..راه های گوناگون و مستی های ناب تنهایی های غم انگیز..تپش های بیقرار قلب و اشک های سرخورده و بغض های پی در پی..آخر سر هم چند فحش ناموسی و شربت خواب آور و مستی و گنگی و سکوت..روزمرگی و روزمرگی..اعتماد کردن ها در عین بی اعتمادی و بد تر زمین خوردن ها..له شدن ها ..و باز هم سکوت..و همینطور این چرخه ی بی همه چیز میچرخد و تکرار میکند..تکرار و تکرار و تکرار..و هیچ گریزی از آن نداری..چانه ات را بالا میگیری تا لرزش دستانت را کسی نبیند..کسی را که غم دارد در آغوش میکشی که همه فکر کنند وااای چقدر بی غم است و مقاوم..و کسی نمیداند درون توی بیجان همه چیز خاموش است و تو تنها زنده ای که باشی و روز و شب را به هم رسانی..هه! چقدر تخیلی!

 

جا مانده است

چیزی جایی

که هیچ گاه دیگر

هیچ چیز

جایش را پر نخواهد کرد

نه موهای سیاه و

نه دندانهای سفید

 

 در این روزها من تنها آرامش می خواهم...همین و بس...

** دلم برای تک تک  شما تنگ می شود...