تبليغاتX
س ا س و ش ا
ساسوشا
را می شناسی؟ همان پا برهنه ی بارانی را
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
4
"مرد را دردی اگر باشد خوش است...."

روز بارونی ،دل بارونی طلب می کنه.صبح با مامانسی که همه وجودش پراز مهروصفاست ،رفتیم خرید ...ماهی و سمنو و سیر..یاد پارسال که افتادم دلم بدجوری گرفت ..شایدهم از اثرات بارونه..نمیدونم...شاید هم از دلتنگی شهر غربت...
ولی باز هم خدایا شکرت...
دوتاماهی گلی الان وردل همن...هی توی آب ورجه وورجه میکنن..کجا ببرمشون روزی که از اینجا رفتم؟دل نگرونم ...
دلم خواست بعد ازمدت ها،7سین را ببینم مردم عجیبی داره اینجا..زناشون با تمام قوا بهت می چسبند و مردها هم که فتبارک الله و جگرت را گاز بگیرم از لبهاشون نمی افته...
خلاصه ی داستان اینکه :

هوا هم چنان بارونیه..
نارنج و پرتقال به وفور رو به اتمام است...
تخم مرغ ها هم چنان نپخته و رنگ نشده روی بخاری ...
و من هم چنان بیحوصله

+ ساسوشا
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385
3
" هیس ! ! "

ادعا نکنید!
به سال جدید که فکر میکنم نگاهی به دل و روح و سنم میندازم...به طرزبرخوردم با آدم ها ..یه سال دیگه اضافه شد..حالا دیگه با داشتن 25 سال سن دیگه باید حواستو جمع کنی..آخه بزرگ شدی!!! ای بابا...بیخیال تروخدا..
توی اینترنت چقدر عاشق دل خسته پیدا میکنی...بعدش که طی یک عملیات انحتاری دست رد به سینشون میزنی عذاب دنیا و آخرت رو برات از درگاه ابدیت خواستارند..به قول یکی از دوستان " بیشین بینیم با" دیروز با یکی از خانوم های محترم این شهر مجازی چت میکردم...ماشالا به خاطر 20 سالی که از من بزرگتر بودن بینهایت راااااااحت بودن!! از رابطشون با پسرکی{ به نام دوست} از سیر تا آش رشته اش رو تعریف کرد و در آخر از من پرسید تو  نمیخوای چیزی بگی؟!؟!و من هم چنان رنگین کمان.....
و یک سوال دیگه چراوقتی کسی میفهمه که دیگری به فکرشه حکایت به اگه پیشم بودی ، میبوسیدمت...بغلت میکردم ...و.... ختم میشه؟...(( خداوند همه را به رستگاری برساند))
به کجا میروی ای مسافر...درنگی....
حوصله عید و ندارم...از دید و بازدید حالم بد میشه..

+ ساسوشا
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385
2

" نوروز هشتاد و شش در راه است "

هرروز که بیشتر میگذره به آدم ها که فکر میکنم دلم آشوب میشه..سخته که تمام باورهایی که از بچگی باهاش شکل گرفتی و بزرگ شدی به مرورزمان ازش متنفر بشی..از آدم هایی که سالهای سال باهاشون زندگی کردی بدت بیاد..دلت بخواد که قید همه رو بزنی و تنها زندگی کنی..هوای مسموم عاطفه های دروغین داره خفه ام میکنه..آدم توی خانواده ای که بزرگ میشه شکل میگیره..خمیروجوهره ی وجودش ور میاد...دیگه بسته به خود آدمه ...یا باید خودت رو از گند آبی که واست درست کردن نجات بدی...یا اینکه اینقدر بمونی تاخفه شی..معنی پدر ،مادر، زندگی مشترک،کانون گرم خانوادگی چیه؟وقتی دختروپسری از خانواده ی خودشون جدا میشن و زندگی مشترکی رو تشکیل میدن باید بیشتر از اینکه هوای خونه ی باباشون رو داشته باشن فکر زندگی و همسر و بچه های خودشون باشند.متاسفم برای بچه هایی که توی چنین محیطی رشد میکنن..دل پیچه ی عجیبی دارم..نفسم توی راه گلوم گیر کرده..مغزم درد میکنه..


دل خوشی هم دل خوش میخواد...

 

  • نداریم آقا جان...
  • دل خوش نداریم...
+ ساسوشا
سه شنبه یکم اسفند 1385
1
  • دنیا وحشتناک تر از اونیه که من فکرشو میکردم و تو ذهنم نقاشیش کرده بودم..
+ ساسوشا