تبليغاتX
س ا س و ش ا
ساسوشا
را می شناسی؟ همان پا برهنه ی بارانی را
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386
9
" به بهانه ی هفته ی معمار... "

  • دیروزها کسی را دوست داشتیم..
  • این روزها دل تنگیم..
  • این روزها تنهاییم.
  • تنها..

تمام عمر ما به همین سادگی گذشت...عمر من هم داره میگذره به همین سادگی..اما دلم خوشه که دلی دارم که کسی نداره...با اینکه اذیتم میکنه بعضی وقت ها اشکم رو در میاره...حرصم میده...اعصابم رو خورد میکنه..اما هم چنان خرسندیم...خدا منو قربونت کنه ایشالا..کجا میری فلونی...ترسم بری و بمونی...روزگار هم میگذرد پس خوش بگذرون...البته منظور این است که زیاد خودتو داغون نکن...تو که نمیتونی کاریش کنی..پس خودتو زیاد عذاب نده...چه بدونم...من دیگه از خستگی هم خسته شدم...هر که رفت پاره ای از دل مارا با خود برد..اما او که با ماست..او که نرفته است..از او بپرسید که چه میکند با دل ما...من الان دپرسم خوب...اخم نکن..غر غر هم نکن که داری میخونی این متنو...ببین دارم میخندم...اما دارم گریه هم میکنم...به من چه..اشکام خودشون میان پایین...بدون اجازه...میدونی همیشه شرایط اونجوری نیست که دوست داری... دارم آهنگ بابایی پرویز پرستویی رو گوش میدم..عجب غم داره...بابایی...حالا چشماتو ببند ..یه نفس عمیق بکش...دویاره...خوب نفس بکش...دوباره...دوباره...حالا آروم شدی..پاشو چشماتو بشور..یه لبخند بزن .. آره عزیزم..تو هنوز باید از زندگیت لذت ببری...

+ ساسوشا