تبليغاتX
س ا س و ش ا
"همواره تويى... هر چه تو گويى و تو خواهى "

  • با اینکه همچنان منگم اما حال خوشی دارم..!! از اثرات منگیه!!!ها ها ها!!
  • پس من میرم تا چند روز از ترشحات واژه های مغز من سکندری نخورید..!! و آرام بمانید...
  • هاها!!
  • بر میگردم...
+ نوشته شده در  86/03/30ساعت 21:30  توسط ساسوشا  | 

"این حرف ها را کجا بزنم هم خدا را خوش می آید هم خلقش را؟.."

  • پرسش :
  • آخه خنگ! چرا میخوای به چیزی که نیستی تظاهر کنی؟
  • پاسخ :
  • ~خودم هم نمیدونم ~ 
+ نوشته شده در  86/03/30ساعت 20:53  توسط ساسوشا  | 

"اینقدر درد بکش تا پاک شی!.."

‌دوران گند زدایه!‌نمیدونم الان چرا اینجوری شدم!‌این کارا دلیلش چیه!‌نه کسی به من بدهکار نیست!‌من امروز ترمز بریدم...وقتی مهربونیم میزنه بالا اَه!‌حالم به هم میخوره! هیچیم مثل آدم نیست!‌چرا؟! نه واقعا چرا؟!به رابطه های  جفنگیاتم که فکر میکنم مغزم سوت میکشه!! بیا ببین!  ..

  •  الهی دورت بگردم.چقده ماهی.چقده نازی.دوستت دارم.میمیرم برات سبد سبد.با من میخوابی؟!!

حالم به هم میخوره وقتی این کلیشه های تکراری رو میبینم..تکرار..تکرار...

  • برو کناررفیق..میخوام بالا بیارم...دیوونه شدم نه؟
  • به درک خوب..حقته..
  • آها! از اون لحاظ می فرمایید!
+ نوشته شده در  86/03/30ساعت 14:15  توسط ساسوشا  | 

"هه! .."

  • راسته که توی یه قالب گ.. ُ...ه عوضی شکل گرفتم..!!!؟؟
+ نوشته شده در  86/03/30ساعت 8:12  توسط ساسوشا  | 

"زلزله.."

اصلا نفهمیدم کی اومد..! فکر کردم سرگیجه ام  از اثرات این چند روز سر درده که مثل کنه بهم چسبیده و ولم نمیکنه!  اما وقتی بابام اومد گفت فهمیدی زلزله اومد!! دیدم به به! چه سوراپراز..تو این چند روزه اینقدر به مقداری وافر از این مغزم کار کشیدم و باعث استهلاکش شدم...وقتی که میزدم به رگ دیوونه بازی چشمامو می بستم و ..بله دیگه!! البته شکر خدا که همیشه مورد عنایت حضرت دوست بودم و ده تا ده تا نثارم میشد!!خدا هم کم نذاشت برام و تا تونست یه حالی بهم داد...البته شکرت خدا! دیگه برام مهم نیست......خیلی زیاد.اما ...چه باحال نه؟ ..برو بابا.....تا حالا به رفتن جدکی فکر نکرده بودم..وقتی تو شرایطش آدم قرار میگیره یه حال و هوای دیگه داره..همش سعی میکنی آدم خوبی باشی..

راستی دلم عجیب گرفته....

+ نوشته شده در  86/03/29ساعت 20:10  توسط ساسوشا  | 

"پایان انتظار سالهای دورم.."

جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید


شاید رسم زندگی این است...روزها از پی هم می آیند..غم ها..لبخند ها...شادیها..همه و همه بازی زندگیه..
به دل خودم مدیونم ُبه زندگیم .به تک تک روزهایی که از دست دادم..هه! نمیدونم الان غمگینم یا دلشادم! اما سنگینی زیادی رو روی همه ی وجودم احساس میکنم...
تمام این مدت سکوت کردم..اما این چند روز سکوتم رو شکستم..نگاه به آیینه که میکنم..فراموش میکنم چند سالمه...فراموشی مزمن گرفتم...تقویم رو که میبینم یادم میاد که چقدر سال گذشته..اما انگار همین دیروز بود..
اینقدر خسته ام که حوصله تکرار خاطرات رو ندارم..وقتی به یادم میاد بیشتر زخم میزنه تا مرهم..

فردا روز دیگری است..
شاید فردا ...
+ نوشته شده در  86/03/23ساعت 20:8  توسط ساسوشا  | 

 "دیوانه شو..."

من باب احوالات بنده بسي جاي خرسنديست كه روز به روز شرايط براي نفس كشيدن دشوار تر ميگردد ..ميخواهيم از اين ديار كوچ را برگزينم..از تمام خاطره ها و يادگاري ها.. 

ساليان سال ، آنگونه زيستن را آموختم كه آموزش ديدم..اما آموزش اجباري...واحدي اختياري نداشت تا آنرا برگزينم.. 

وه ! چه غمگينم من... 

استعداد ها يت كجاست بانو؟ رنگ هايت چه شد؟ ..قلمت كو؟ ...دل و روح و مهرت؟....همه بر باد... 

هه!  

مزه ي مرگ خاموش در دهانم است..سالهاي سالست كه به آن دچارم...اندكي صبر...

در فراسوي پيچيدگي آنقدر گيج خورده ام كه تا سال هاي سال  سرگيجه اش با من ميماند..

به من نگو آسمان هر جا همين رنگ است..بايد كوچ كنم...يا بمانم و طعم مرگ را زبر زبانم مزه مزه كنم..

ساليان طولاني است كه از خدا خواسته ام فردايم ديگر صبح نشود..اما چه غريبم من...خدا هم صدايم را نميشنود.. 

شايد باز هم دچار افسردگي مزمن شده ام...اما چشمانم در آيينه حكايتي ديگر را به زبان مي آورند.. 

خسته ام...خسته از خستگي هميشگي و تكرار حروف به هم چسبيده ي آن.. 

نياز به خوابي طولاني..خواب و خواب و خواب... 

 

 

  • هر آدمي تا يه جايي ميتونه سرشو خم كنه تا بزنن تو سرش!
  • وقتي تيغ به رگ دستت چشمك ميزنه ،زود چشمتو ببند.چراشو نميدونم..
  • ديگه نه با سكوت،نه با فرياد،نه با اشك...همشون ضد ضربه شدن..
  • مثل من دوست دارم تك تك سلول هاي بدنم رو عوض كنم

 

 توجه!!!

بابا من قصد مردن ندارم!! عجب ها!!!

+ نوشته شده در  86/03/12ساعت 20:5  توسط ساسوشا  | 

".. ترنم.. "

در عمق ارتباط دو انسان چيزيست شبيه به ترنم
يک موسيقي......درست مثل بالهاي شفاف يک سنجاقک!
وقتي ريشه ها عميقند هراسي از باد نيست..

یادم نمیاد این شعر مال کی بود..اما حفظ بودمش..خیلی به دلم می نشست..تو این چند روز فقط خوابیدم.اما به سختی..دقیقه ها زجرم میدن..یعنی تمام این سال ها بیهوده گذشته؟...نمیدونم باز باید مثل همیشه بگم عیبی نداره؟!!؟!؟ نه این جا نمیدونم اصلا دیگه چی میتونم بگم..شاید از چندروز دیگه برم کتابخونه ..بشینم درس بخونم..خیلی افکارم مغشوشه..چه کردی بانو؟...تمام سالها رو خراب کردی..؟حالا باید همه چیز رو از نو بسازم؟ بارالهی ...سخته..بعضی وقت ها از خودم بدم میاد..خیلی زیاد..چرا کاری میکنی بانو نمی اندیشی؟شاید چندین سال رو از دست داده باشم نه؟ اما سالهای دیگری رو هم دارم ..درست میشه به قول یکی از دوستام..تو به دل راه مده..صبح خواهد شد..رنگ ها و قلمو ها بد جوری بهم چشمک میزنن اما ..یه چیزی جلومو میگیره.. 

چقدر آدم بدی ام.. برای خوب شدن من خدایا چشمکی جانانه بنداز...

+ نوشته شده در  86/03/06ساعت 19:19  توسط ساسوشا  |