"طعم دیگری داشت!"
به چشماش که نگاه میکنم نی نی مردمکش دلمو آشوب میکنه.نمیدونم تو چشماش چی ریختن که پر از بوی گس تلخه.زل زده به برهنه گی های خوش تراش.شاید عجله داره.حتی از نفس کشیدنش هم نفسم بند میاد..حس لرزشی رو که از زیر پوستم زده بیرون باید کنترل کنم..برای اولین بار ازش میترسم.نگاهش بوی بدی میده!! سیگارشو حروم کرد لعنتی !حداقل میدادی من می کشیدم.تا خود فیلترش رفته عجب خریه ها!فکر کنم فرش ابریشمی که اونهمه پول بابتش داده بود رو سوزوند! چشمش کور،خودش پولشو داده بود.آروم دراز کشیدم روی تخت ،به سرعت طرف من که میادزیر چشمی فقط نگاهش میکنم.میدونم کوچکترین حرفی نباید بزنم.باید بذارم کارشو بکنه ،چشمامو محکم میبندم.بوی ادکلنش همیشه منو مست میکرداما الان دارم بالا میارم ،نمیدونم چقدر میتونم سکوت کنم ،زود باش دیگه لعنتی!کارتو بکن و برو.اما نه !نشست کنارتخت و با دستاش صورتم رو گرفت.
ـ منو نگاه کن..با توام.
"اگه نخوام نگات کنم چی؟" به روی خودم نمیارم.چند بار حرفشو تکرار میکنه.باز هم به روی خودم نمیارم.داد میزنه.بازم به روی خودم نمیارم.شاید کر شدم.فقط لباشو میبینم که تکون میخوره و باز و بسته میشه اما نه!حالا داره فریاد میکشه..! هه! فکر کردی میترسم؟
دستاش برهنگی های خوش تراش رو در آغوش میکشه.فهمیده که سردمه.زیادی برهنه ام.فقط نگاهش میکنم.میدونه خودش که با داد و فریاد و تهدید نمیتونه از من چیزی بخواد.هیچوقت به زور کاری رو انجام نمیدم.اینو از روز اول بهش گفتم .
- با من حرف بزن...
"حرفی برای زدن ندارم"دستش روی ضربان قلبم بی حرکت میمونه.چقدر چشماشو الان دوست دارم.مثل همون وقت ها که بهش میگفتم چشماتو ببند ..میخوام بوسشون کنم..
ـ لعنت به تو
به زور مشتم رو باز میکنه.زورش همیشه از من بیشتر بوده.فقط چند تا بسته آلپرازولامه خالیه بابا..چیزی نیست که...!!خدای من چقدر بی ادبه ،چه کلمات رکیکی به زبون میاره.این بود جنتلمن زندگی من؟توی آغوشش تاب میخورم..چه حرکات موزون قشنگی..
بالاخره عکس هارو پیدا کرد!زیر بالش من...همونایی که پستچی دیروز صبح برام آورد!چقدر چشماش ترسناک شده..کاش یه جوری میتونستم از این اتاق برم بیرون ،میترسم ازش...حالت جنون داره..
- شانس آوردیدکه زود متوجه شدید...
با چشمام بهش خیره شدم ،این چندمین سیگاریه که داره پشت سر هم می کشه .دودشو قورت میده...از اون نگاه وحشی دیگه خبری نیست ،چقدر صورتش خیسه ،چقدر زود ته ریشش در اومد..این سیامک اینجا چی کار داره؟ داره باهاش حرف میزنه ،چقدر آروم حرف میزنه !گوشامو تیز میکنم تا خوب بشنوم..
ـ خیالت راحت باشه..خطر ازش گذشته اما شوک زیادی بهش وارد شده.بهش حق بده!عکس هایی که دیدیم خیلی وحشتناک و تکان دهنده بودن..اگه من از بچگی باهات بزرگ نشده بودم و نمیشناختمت شاید باور میکردم که خودتی !نمیدونم چرا بعضی وقت ها آدم ها اینقدر پست میشن .مونتاژ کردن عکس ها زیاد کار سختی نیست...
"میخوام ازش بپرسم اگه به جای تو..من تو این عکس ها بودم چه میکردی؟"
من وقتی عصبانی میشم و یا ناراحتم..همون احساسی رو که دارم به زبون میارم..حالا یا خوب یا بد..همینه که هستم...توی این چند روزه خیلی فکر کردم..اومدم تشکر کنم و ببخشم..هر کسی رو که ناخواسته و یا از روی قصد و غرض منو چزوند یا اذیتم کرد و یا هر چیز دیگه ای..درسته..من نمیتونم تنفر رو تو خودم رشد بدم..وقتی تک تک سلول های بدنم با مهر و محبت شکل گرفته..خیلی خنده داره که بزنم به سیم آخر و بگم از زمین و زمان متنفرم..!!این ذهن سیالم رو هم آروم میکنم کم کم..! اما خوب گفتم که وقتی قافیه به تنگ می آید فقط زورم به خودم میرسه!!(( از دل و جان میخندیم))
من مثل بچه ای هستم که بهش میگن ببین نی نی!! ..آتیش خطرناکه!..بهش دست نزن..اما من هی میرم تو آتیش میشینم.!! چند بار..؟ای بابا تو هم که از رو نمیری..باورکن همه مثل تو نمیتونن فکر کنن..تصمیم بگیرن...لزومی نداره ..اصلا نباید اینجوری باشه..حالا تو هر چی تو دلته میگی..همه که نباید اینجوری باشن..یه ذره منطقی فکر کن..
توی جامعه ی ما متاسفانه همه ی رابطه ها به گند کشیده شده! وقتی میخوای برای کسی از بند جیم استفاده کنی از حضور شخصی دیگر در صحنه ی بازی... کثیف ترین کاریه که میتونی در حقش بکنی..در ضمن دوست دختر..دوست پسر...) با دوست فرق داره ..بابا دوست..!! جنسیت مهم نیست..دوست!! حالا من هی میگم نره..تو میگی بدوش!! زرشک بابا! همه فقط ادعای روشنفکریشون یه جایی رو ( سانسور ) ...!!!
حالم واقعا به هم میخوره..هم از هم جنس های خودم..هم از جنس مخالفم...! بیشتر از خودم! که چقدر الاغم...این دفعه اگر بخوام با کسی حرف بزنم ...درد دل کنم..در حالت مرگ هم طاق باز افتاده باشم....حرفی نمیزنم...برو بمیر که هر کی اومد تو زندگیت رید بهت رفت..دارم با تنفر شکل میگیرم..
میخوام برم پیش خدا...یقشو بگیرم داد بزنم و بگم آها ی خدا...خسته ام کردی...خسته ی خسته..تا میبینی یه روز میگم و میخندم آنچنان میذاری تو کاسه ی من که نمیدونم از کجا اومد ...من یه احمق ساده ام..میدونی آ خدا..خوب میدونی...اصلا بگو از خلقت من چی میخواستی به خودت ثابت کنی ها؟
نمیدونم هدفت چیه..انگیزت چیه...آخه بی انصاف..به تو میگن خدا..به تو میگن عادل..رحیم...رئوف...کم حرفی که نیست ....بهت میگن خدا..یه نگاه به من بنداز..دلمو ببین..روحمو ببین..الان می بینی دلم داره میلرزه؟دستم داره میلرزه؟ بغض داره خفه ام میکنه و نفسم بالا نمیاد..صدای شکستنم رو شنیدی؟میدونی کدومو میگم؟ همونی که توی خودم له شدم و باز لبخند زدم...میبینی اون دلمو که تیکه تیکه ست..؟غرور خرد شده ام رو چی؟لبخند از روی اجبارم رو چی؟میبینی..؟ خوب ببین...اگه حال میکنی..حالتو ببر...من که همیشه هر کاری از دستم بر اومده برای همه کردم تا شاد باشن..تو که دیگه خدامی!.خسته ام کردی خدا..تنها امیدم خودت بودی..تنها امیدم رو هم ازم گرفتی...
وقتی نگاه میکنی و میبینی روز به روز آمار شناسنامه ات میره بالا و یه روز میاد میگی که ای بابا! چی بودیم چی شدیم یادش بخیر..!!!بعد یه نگاه به کارات میندازی که ای بابا! همش گند زدیم که!!! تمام خستگیش به علاوه ی دو همراهت میمونه... شاید روزای خوبی رو گذرونده باشی...شاید هم بد...سخت...اما گذروندی...تموم شد و رفت...تصمیم میگیری که طی یک عمل متحیرالعقول..همه چی رو بهتر کنی..اما نمیدونم چرا باز همون آش و همون کاسه است..هروقت میام بزنم به جاده خاکی فقط روز اولش خوبم..!!!!
کسی پیش خدا آشنا و پارتی نداره ؟میخوام از دلش در بیارم..
خدا جون به جان خودم بسیار نادمم که در کار شما بزرگوار دخالت نموده و چندین ماه زودتر به این دنیا سرک کشیدم...قول میدم...قول میدم دیگه تو کارات فضولی نکنم..ببین خدای مهربون..من الان به کل قاطی کردم...! مثل همیشه..نگاه کن تو چشمام!! ..خوب آخه با مرام..الان یه چیزی میگم..باز دوباره میخوای ادبم کنی..یه چندین سال به .......( سانسور شده است)......بفرستی منو! یه ذره با خودت خلوت کن...جان من..ببین این بچه رو ( منظورم خودمم ها!! )...میخواستی امتحان کنی تا ببینی قدرت تحملش چقدره..میخواستی شکستشو ببینی و حال کنی؟د بیا حالشو ببر دیگه ... به خدایی خودت قسم که ما کتک خوردتیم داداش..دیگه امتحان بسه..زجر بسه...دنیا بسه..همه چی مارک بسه! بس! آتش بس!
چند روزه که نمیتونم اصلا تو بلاگفا مطلبی رو بخونم...صفحه ای باز نمیشه!بنابراین رفتم پرشین بلاگ و همه ی نوشته هامو منتقل کردم اونجا..از این به بعد هم هرچی اینجا بنویسم اونجا هم منتقلش میکنم! هه! چه قدر من بیکارم! نمیدونم چرا از وقتی کنکورم رو دادم..قند خون اینترنتم پایین اومده و حوصلشو ندارم! میگم ها! همه چی من برعکسه...من امروز دانستم که هنوز هم خوبی هست..شکر خدای مهربون ( خدا را مهربان در آغوش میشم و میبوسم)...امروز رفتم آیین نامه گرفتم!! سه هزار تومن!! به به!خلاصه اینکه کنکورم رو دادم و وقتم آزاده..هوراااا..از فردا هم میرم قام قام ...به بابا جان هم گفته ام که ۲۰ مرداد باهاش مسابقه میدم! آخه همش انرژی منفی میده! از اون دسته مردهاییه که تحمل رانندگی خانوم ها رو نداردددددددد! اما من بهش نشون میدم که داره اشتباه میکنه! هوراااااااااااااا....از امروز رژیم گرفتم! تا ببینم چه میتوان کرد...
هی فرصت طلایی..یه بوس میدی؟یه بوس یه بوس...
در مکانی که مارا برای رویارویی با شاه پری لوند کنکورقرار داده بودند خبری از هر گونه سیستم صوتی...تهویه..و..نبود..مه پیکری که مراقبت از اعمال نفوذی گروه مارا بر عهده داشت بی نهایت خوبروی خوشحالی بود...به خاطر جای گیری من در آغوش تخته سایه که منقوش به انواع و اقسام فرمول های ریاضی بود..از ضربات دست این بانوی مه رو زندگی به کام بود..شاید عشق ما چشمش را گرفته بود که فراموش کرد برگه ی دروس اختصاصی را به ما بدهد!!.ما هیچ نگفتیم و به لبخندی مفتخرش نمودیم..شاید که پند گیرد..اما این خوبرویان را خوبی نشاید! در آن رویارویی عاشقانه..از دیدن شاه پری خرسند گشتیم...با اینکه بعضی از سخنانش را نمیدانستیم همی ...اما غم هجرانش را پایانی داد و دیگر در فراقش از بام تا شام..از شام تا بام..سرگردان و حیران نباشیم و تکلیف خود را بدانیم...
"کنکور سر میرسد"
.
.
تحملم به بینهایت زیر خط سکوت رسیده! هرچی گفت! نگاه کردم..لبخند زدم! ماشالا شخصیت ِشجاع!( این وجدانمه که داره تشویقم میکنه )! میخواستم با مخ برم تو دیوار ولی لبخند زدم..اونم از نوع ملیح! باز گفت..باز نگاه کردم..باز نگاه کردم و باز گفت!! گفتم احمق ! آدم باش بچه...جنبه داشته باش..مغز خر نوش جان کرده ی من..!به گردنت حق داره....لبخند بزن جانم..!هر چی میگه گوش بده و نوش جان بنما و هیس! اما مامانسی جان من هم آستانه ی تحملی دارم!
من همیشه تنها بودم..تنهایی خیلی چیزا به آدم یاد میده..تنها توی یک شهر غریب زندگی کردم..تک و تنها...تروخدا اینقدر به من گیر نده..من میخوام آرزوهای خودم رو جامه ی عمل بپوشونم..به خدا خسته شدم...وقتی میبینم چشماش یه حال و هوای دیگه ای داره..پریشون میشم...از پریشونیش میشکنم..اما نمیدونم چرا دست از سر درس من بر نمیداره!
وقتی قافیه به تنگ میاد یقه خودم فقط گیرم میاد!
هوش سرشار و نبوغ و استعدادی که خداوندگار عالمیان مرحمت فرمودند! به جان شیرین خودمان قسم که به...( اینجا سوت میزنیم) ...رفت!
من قوی هستم...بیشتر از چیزی که در خیالت تصور کنی..اما دارم کم کم سست میشم..خستگی این همه سال و فشار و تنهایی رو گذروندم و زیر بار تمام این تیرگی کمرم شکست اما میدونی که خم نشدم.....نذار روزی برسه که به انتها برسم..تا الان مبارزه کردم..اندکی صبر...
صبح رشوه دادم به آقای بابا..که بره کارت ورود به جلسه رو بگیره برام...تا مجبور نباشم از خونه جم نمیخورم!!تو این چندین سالی که مفتخرم به کنکور! تا حالا عکس همیشه عکس خودم بوده! اما اینجوری که به نظر میاد...امسال عکس خودم نبوده!! هاها! چه خوب شد خودم نرفتم!!یعنی امسال خرتوخره؟مثل هرسال دوزش بالاست!ازدیشب تاحالا هرچی سیگار بلعیدم..مفتخر شدن به چس دود کردن!آخه یه ورزشکار سیگار میکشه؟..زرشک جان...سالهاست که ورزش بی ورزش...چقدر دلم واسه بسکت بازی کردن ساعت شش صبح تنگ شده! هه! دارم هم چنان تو گذشته غوطه میخورم!!از دیروز زده به کله ام بچسبم به این دانشگاه های مجازی! حالا تو هر سایتی که میرم همه تاریخ مصرفشون تموم شده! هر وقت مامانسی غم داره..تو چشاش که نگاه میکنم دل پیچه میگیرم! شاید از فردا خبر داره..
فردا با دادن کنکور! دیگه چه بهانه ای بیارم واسه تو خونه موندن؟!؟!؟!
نمیدونم چرا یک دفعه احساس میکنم مغزم خالی شده! البته باید اعتراف کنم که قبلش هم زیاد مبلمانش نکرده بودم...آخه وسعم نمیرسید.... به همین خوشمزگی!! گفتنی ها کم نیست! نمیدونم شده مثل پروژه های دانشگاه! هاهاهاها...یادمه ساخت سه باید واسه استاد یه بافت کار میکردیم! منم که عاشق شلوغ پلوغی..سنگ و چسب و رنگ و شکلات!!!! و با هم قاطی کردم! خودم خیلی دوسش داشتم! اما استاد یه نگاه منجمد!!! به من کرد و از ۵ نمره بهم ۳ داد!! بازم هاهاها!! خوب اون نمیتونه درک کنه که! همین استاد رو یه دفعه سر کاری گذاشتم بس بزرگ!! خیلی خانوم با جذبه ای بود و الحق خوب چهره ...اما زبونش قلبتو از وسط نصف میکرد...با شاگردای بی زبونی مثل من هم کاری نداشت! هر کی دنبالش موس موس میکرد عزیزش میشد!! بگذریم! سر ساخت سه ما دو استاده بودیم...یکی استاد طراحی بود و اون یکی طراحی معماری....یه دفعه من کارم رو خونه جا گذاشتم..حسش هم نبود که برم برگردم! با استاد طراحی میشد صحبت کرد اما با این خانوم؟!.....فکرشم نکن!! خلاصه با هزار بدبختی... دوستم به آقای استاد گفت و در کمال سخاوت چون دل در گروی مهر همکلاسی من داشت ...طرحی جانانه کشید و دوستم هم اونو به من داد!! و اما..این خانوم استاد....کار رو که دید...هی شروع کرد روش خط کشیدن!!! که این خط ها به هیچ دردی نمیخوره...این طرح ضعیفه...خط ها ناقصه....گیرایی نداره...این همه ما با شما کار کردیم!! آخه این چه وضعشه!!..اصلا من نمیتونم تحمل کنم...و...من که داشتم از خنده منفجر میشدم..دوستم که در حد مرگ بود! خیلی برام جالب بود...یک استاد داشت کار همکارشو نقد میکرد!اونم به فجیع ترین وضع ممکن..اما خدا رو شکر که استاد دوم نبود..چون فکر کنم این سرکار خانوم رو از پنجره ی طبقه ی سوم به راحتی شوت میکرد پایین...
دلم یکی رو میخواد بغلم کنه آروم بگیرم...
آ خدا...لالا...بیا بغلم کن..محکم...
گفتم بشینم کمی فیلم ببینم! دلم آشوب شد! واقعا فیلم های قدیمی ایرانی بی محتوی است! دختر چَک میخوره..دختر خَرابه..دختر عاشق میشه..بِهجت تیغی میشه...رَقاصه...سَر خر داره..شَرخر داره..میرقصه...همه ی کلیشه ها تکراری..!!مرد شَرابخواره..زَن بازه...اما وقت معرفت ..!!زنشو به زور کتک میزنه و بی محبتی میکنه که زن بره طرف عاشق اصلیش که دوست صمیمی خودِ مّردشه!! حالم به هم خورد! شاید اینا مخلوطی از واقعیت باشه! حتی تو خود همون فیلم! اما حکایت درپیته! آی نفس کش!
سه ساعت تمام طول کشید تا طریقه ی نصب مودم و اتصال به دهکده ی جهانی رو به دوستی از طریق تلفن!! شرح دهم! دیگه کفرم رو در آورد! خودم براش آیدی درست کردم!! و گفتم بره ایـمیل بزنه!!طفلک مامانم..استعدادش بیشتره!! واقعا من نمیتونم معلم با حوصله ای بشم!بچه ۳ تا سوال اضافه بپرسه شوتش میکنم با اردنگی بیرون!! یا خدا!حالامی فهمم که معلم هام و استادام از دست من چی کشیدن!!نکنه آه و ناله ی همونا باعث شده که کنکور قبول نمیشم ها؟!؟!؟
میخوام اعتراف کنم که تو این چندین روز از عزیمت باز هم می اومدم! فقط سعی میکردم چیزی ننویسم..!! خیلی زرنگم نه؟!؟!آره خوب!! خودمم اینو میدونم.. وقتی کسی میاد وبلاگ رو نخونده کامنت میذاره که وبلاگ قشنگی داری...میخوام بزنم لهش کنم..!! خوب دستم که به کامنت گذار نمیرسه! مجبورم حرص بخورم که اونم نمیشه!یعنی دیگه حوصلشو ندارم!این چندین روز...روزهایی که گذشت مخلوط بود! گذشت دیگه...جمعه کنکور دارم و تمام درس هاموپرت و پلا خوندم..به به...قبول که نمیشم..بی خیال هم که نمیشم..دارم دنبال انگیزه میگردم!!!
الان من در حین وبلاگ نویسی نزدیک بود به دیار باقی بشتابم....اونم به سرعت نور...تو عالم هپروت خودم بودم که صدای پاشنیدم!!خوب اگه الان منو با چراغ خاموش پشت کامپیوتر دستگیرم کنند! میدونم که با غر غر هایی که فردا تمام روزم روی سرم خراب میشه!روزی که طبق معمول ناخوشاینده! غیر قابل تحمل میشه!!تصمیم گرفتم از سنگ بشم...هاها ها!! اگه بتونم که خیلی خوبه !
تو این ۲۵ ساله از زمین و زمان نوش جان فرمودیم اما خرسند بودیم که خانواده هست...فامیل رو عشقه...زهی خیال باطل..!! همین جمع ۴نفره ی خودمونو عشقه...که با هیچی عوضش نمیکنم..آره داداش..اینجوریاست..
من الان کلا همه چیز رو دارم تحریم میکنم..یه جورایی یه چیزی که میگن رگ غیرته داره خودشو خفه میکنه....فعلا کلی تحت تاثیر قرار گرفته ام..تا از کله ام نپریده برم !!
امروز به یاد ایام قدیم..لم دادم رو کاناپه ..آهنگ..سیگار..باد خنک..تنهایی ملس..وای چه کیفی داشت!
حالا تو هم مثل من تنها دل خوشیت ماهی گلی های توی حوض خونه ی مادربزرگند..
میدونم خیلی بده که به تلفن کسی جواب ندی..SMs جواب ندی...به روی مبارکت هم نیاری..اما خوب ..به نظرت با آدم های دو رو چه باید کرد؟! همین کار..که محل سگ هم نذاری...هاها..چه باحاله..دقیقا میشه همون رفتاری که بقیه باهات میکنن..
حالم از آدم های دو رو به هم میخوره!...ماشالا!کشف تازه ای کردم! کیه که دوست داشته باشه خوب مخ جان! هیچکش دوست نداره! چند تاپست اخیرم رو خوندم..به این همه گه گیجگی خودم تبریک گفتم! ماشالا! خودم دارم خودمو دور میزنم!ای ول...قربون خودم که برم یعنی این؟ به جان خودم با جون کندن ۴ صفحه متره خوندم! بی مروت حوصله میخواد! الهی ناناز..تا میخوام درس بخونم هم که خوابم میگره و اشک تو چشام حلقه میزنه که لالا..لالایی...لالا...لالایی.....شکم جان رو مهمون کردم..با کلی خوراکی و شکلات..به هر حال باید تقویت بشم..میخوام درس بخونم..
( از خنده ریسه میرویم) ...======> آخه روهام گفت از شکلک استفاده نکنم که متنم وزین مزین بشه..
خوب.!!.من هم که اصولا حرف گوش کن هستم..به پاس ارج نهادن به کامنت این دوست گرامی این کار را کرده ام که بسی مورد تقدیر قرار گرفت.( لبخند ملیح)
بگذریم حالا! به ۲۳۴۵ که آدرس وبلاگشم نذاشته بود بگم که..من میخوام خودم باشم..مهم نیست کی چی فکر میکنه..من دارم به خودم یاد میدم که زندگی هر کسی مال خودشه و من نمیتونم در مورد اون نظر بدم ..همینطور که زندگی من مال خودمه و کسی از ته دل من خبر نداره...من اگه مینویسم..هر چی که هست..برای خودم مهمه..اگر کسی بخواد با خوندن نوشته های من نظرش راجب به من عوض بشه..خوب بذار بشه! این هم مهم نیست..مهمه اینه که من دیگه نمیخوام نقاب داشته باشم..تو هم سعی کن..وقتی چیز هایی که دلت میخواد رو به زبون بیاری جای اینکه قورتشون بدی..میبینی چه حس خوبیه...
می دونی رفیق جان...باید برنده شد...شاید سخت باشه..شاید تلخ باشه..اما مهم اینه که تو اراده کنی...وقتی چیزی رو از ته دل بخوای بهش میرسی..مثل من...!!
از فردا صبح میخوام دچار یک نوع خر خونی مضاعف بشم..!! گور پدر خارج از ایران درس خوندن..نمیخوام برم..مگه زوره؟؟؟؟؟..نمیرم..درسته که این جا هیچی سر جای خودش نیست و اصلا به درد نمیخوره..اما کجا برم خوب! اینا که همزبونن اینجوری حالی به حولی! اونایی که زبون آدم رو نمیفهمن چی! بی خیال بابا! اگر روزی هم بخوام از این جا برم بر خلاف عقیده های نوع دوستانه ی عمه جان! تنها نمیرم! فکرشم نکن!
بشین بینیم بابا! تو هم با این مخ تاب دارت! فکر کردی دنیا همیشه اینجوری میچرخه؟! نه! خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد..خواهان کسی باش که خواهان تو باشد..حالا باید بشینم حرص بخورم که چه غلطهایی کردم و چرا !
حالا همه اینا به درک ! ! نمیخوام بابا..مگه زوره؟!
دارم از تنهایی میپوسم..وجودم..روحم...دارم خرد میشم..هه! چه حالی داره..تنهایی..تنهایی..حالم داره دیگه از این زندگی بهم میخوره...چند تا نکته میخوام بگم..
اصلا به جهنم..کسی درک هم نکنه...چه فرقی به حال من میکنه..!!حالم به هم خورد همش واسه این و اون زندگی کردم...آی این ناراحت نشه..آی اون ناراحت نشه...بابا به درک! خودم پس چی! منم میخوام زندگی کنم! بعضی وقت ها هیچی دست خودم نیست..دچار یک نوع دیوانگی مزمن شدم شاید..نمیدونم...
آقای شوهر ِتحصیلکرده یِ پولدار ِ خانوم باز!! یا همسر ِ تحصیلکرده یِ زیبایِ خوشگل ِ خانومِ خیانت کار!