تبليغاتX
س ا س و ش ا
ساسوشا
را می شناسی؟ همان پا برهنه ی بارانی را
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386
40

"طعم دیگری داشت!"

به چشماش که نگاه میکنم نی نی مردمکش دلمو آشوب میکنه.نمیدونم تو چشماش چی ریختن که پر از بوی گس تلخه.زل زده به برهنه گی های خوش تراش.شاید عجله داره.حتی از نفس کشیدنش هم نفسم بند میاد..حس لرزشی رو که از زیر پوستم زده بیرون باید کنترل کنم..برای اولین بار ازش میترسم.نگاهش بوی بدی میده!! سیگارشو حروم کرد لعنتی !حداقل میدادی من می کشیدم.تا خود فیلترش رفته عجب خریه ها!فکر کنم فرش ابریشمی که اونهمه پول بابتش داده بود رو سوزوند! چشمش کور،خودش پولشو داده بود.آروم دراز کشیدم روی تخت ،به سرعت طرف من که میادزیر چشمی فقط نگاهش میکنم.میدونم کوچکترین حرفی نباید بزنم.باید بذارم کارشو بکنه ،چشمامو محکم میبندم.بوی ادکلنش  همیشه  منو مست میکرداما الان دارم بالا میارم ،نمیدونم چقدر میتونم سکوت کنم ،زود باش دیگه لعنتی!کارتو بکن و برو.اما نه !نشست کنارتخت  و با دستاش صورتم رو گرفت.

ـ منو نگاه کن..با توام.

"اگه نخوام نگات کنم چی؟" به روی خودم نمیارم.چند بار حرفشو تکرار میکنه.باز هم به روی خودم نمیارم.داد میزنه.بازم به روی خودم نمیارم.شاید کر شدم.فقط لباشو میبینم که تکون میخوره و باز و بسته میشه اما نه!حالا داره فریاد میکشه..! هه! فکر کردی میترسم؟

دستاش برهنگی های خوش تراش رو در آغوش میکشه.فهمیده که سردمه.زیادی برهنه ام.فقط نگاهش میکنم.میدونه خودش که با داد و فریاد و تهدید نمیتونه از من چیزی بخواد.هیچوقت به زور کاری رو انجام نمیدم.اینو از روز اول بهش گفتم .

- با من حرف بزن...

"حرفی برای زدن ندارم"دستش روی ضربان قلبم بی حرکت میمونه.چقدر چشماشو الان دوست دارم.مثل همون وقت ها که بهش میگفتم چشماتو ببند ..میخوام بوسشون کنم..

ـ لعنت به تو

به زور مشتم رو باز میکنه.زورش همیشه از من بیشتر بوده.فقط چند تا بسته آلپرازولامه خالیه بابا..چیزی نیست که...!!خدای من چقدر بی ادبه ،چه کلمات رکیکی به زبون میاره.این بود جنتلمن زندگی من؟توی آغوشش تاب میخورم..چه حرکات موزون قشنگی..

بالاخره عکس هارو پیدا کرد!زیر بالش من...همونایی که پستچی دیروز صبح برام آورد!چقدر چشماش ترسناک شده..کاش یه جوری میتونستم از این اتاق برم بیرون ،میترسم ازش...حالت جنون داره..

- شانس آوردیدکه زود متوجه شدید...

با چشمام بهش خیره شدم ،این چندمین سیگاریه که داره پشت سر هم می کشه .دودشو قورت میده...از اون نگاه وحشی دیگه خبری نیست ،چقدر صورتش خیسه ،چقدر زود ته ریشش در اومد..این سیامک اینجا چی کار داره؟ داره باهاش حرف میزنه ،چقدر آروم حرف میزنه !گوشامو تیز میکنم تا خوب بشنوم..

ـ خیالت راحت باشه..خطر ازش گذشته اما شوک زیادی بهش وارد شده.بهش حق بده!عکس هایی که دیدیم خیلی وحشتناک و تکان دهنده بودن..اگه من از بچگی باهات بزرگ نشده بودم و نمیشناختمت شاید باور میکردم که خودتی !نمیدونم چرا بعضی وقت ها آدم ها اینقدر پست میشن .مونتاژ کردن عکس ها زیاد کار سختی نیست...

"میخوام ازش بپرسم اگه به جای تو..من تو این عکس ها بودم چه میکردی؟"

+ ساسوشا
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386
39
"من قطعه گمشده تو نیستم من قطعه خودم هستم  "

من وقتی عصبانی میشم و یا ناراحتم..همون احساسی رو که دارم به زبون میارم..حالا یا خوب یا بد..همینه که هستم...توی این چند روزه خیلی فکر کردم..اومدم تشکر کنم و ببخشم..هر کسی رو که ناخواسته و یا از روی قصد و غرض منو چزوند یا اذیتم کرد و یا هر چیز دیگه ای..درسته..من نمیتونم تنفر رو تو خودم رشد بدم..وقتی تک تک سلول های بدنم با مهر و محبت شکل گرفته..خیلی خنده داره که بزنم به سیم آخر و بگم از زمین و زمان متنفرم..!!این ذهن سیالم رو هم آروم میکنم کم کم..! اما خوب گفتم که وقتی قافیه به تنگ می آید فقط زورم به خودم میرسه!!(( از دل و جان میخندیم))

 

  • می بخشم...
+ ساسوشا
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386
38
"قاعده ی بازی..."
 
چی شده؟ چرا باز زل زدی تو چشمامو و هیچی نمیگی؟
ایندفعه دیگه تقصیر خودت بود.چقدر بهت گفتم بهش خیره نشو.نگاهتوازش بدزد.تو چشماش حیرون نشو.نگفتم؟به جفت چشمای سیاهت قسم که گفتم....گفتم و باز مثل همیشه نشنیده ازش گذشتی.خوب حالا خوبت شد؟نوش جونت !!حالا هی باز بیا وبرام از منطق قرون وسطای نسل های متلاشی خاطره ها بگو..
چی شده حالا!؟ من که با ایما اشاره چیزی نمیفهمم! پس از اون زبون درازت چه خبر؟
نه بابا! قانون یعنی همین.به همین زودی یادت رفت؟....فکر کردی داری توی جنگل زندگی میکنی که همه چیز طبق روال عادی خودش پیش بره؟!همون سبک روزمرگی رو میگم!نه جونم اینجا که میبینی واسه خودش عالمی داره.از عالم هپروت گرفته تا...!آها یادم اومد!عالمی که هنوز اون سیبی که حوا گازش زده از گلوش پایین نرفته..خوب به این میگن مدرنیسم !مدرنیسمی که تا بخوای مدرنشو بفهمی ایسمش با پیشرفت تکنولوژی تغییر کرده و مکتبشم با هنر جفنگیاتی در باره ی حرکت جفت پا بر روی احساسات شکل گرفته..حالا با تمام اینا..بازم میخوای بازی کنی؟ببین .اگه تو این بازی من موندم تو آزادی.اما اگه مردم..باید برای همیشه برای من بمونی..آخه اونجوری خیلی سختمه..چیه خوشت اومده؟دارم توی محلول غلیظی که تاریخ مصرفش گذشته غلت میخورم..بیا مزشوکمی بچش..شاید خوشت بیاد! اما اگه خواستی تفش کنی..صورت منو هدف نگیر..می ترسم کمونه کنه و النگوهات بشکنه !!!!بیخودی بهم چشمک نزن.
هر بازی قانون داره..وقتی گفتم آتیش آتیشه..گل پنبه هارو ازش دورنگهدار..فکرکردی دارم به مرثیه ی لیلی و مجنونی تو جسارتی میکنم نا نوشته در فرهنگ لغاتت !!!چشماتو که همین دیروز لیزیک کردی..نکنه باز آلزایمر ذاتیت عود کرده ؟
 
یادت نره که توی این بازی دو تا راه بیشتر نداری....یادت نره..
+ ساسوشا
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386
37
"من در مبارزه ضربه اول را میزنم،محکم هم میزنم..! "

من مثل بچه ای هستم که بهش میگن ببین نی نی!! ..آتیش خطرناکه!..بهش دست نزن..اما من هی میرم تو آتیش میشینم.!! چند بار..؟ای بابا تو هم که از رو نمیری..باورکن همه مثل تو نمیتونن فکر کنن..تصمیم بگیرن...لزومی نداره ..اصلا نباید اینجوری باشه..حالا تو هر چی تو دلته میگی..همه که نباید اینجوری باشن..یه ذره منطقی فکر کن..

توی جامعه ی ما متاسفانه همه ی رابطه ها به گند کشیده شده! وقتی میخوای برای کسی از بند جیم استفاده کنی از حضور شخصی دیگر در صحنه ی بازی... کثیف ترین کاریه که میتونی در حقش بکنی..در ضمن دوست دختر..دوست پسر...) با دوست فرق داره ..بابا دوست..!! جنسیت مهم نیست..دوست!! حالا من هی میگم نره..تو میگی بدوش!! زرشک بابا! همه فقط ادعای روشنفکریشون یه جایی رو ( سانسور ) ...!!!

حالم واقعا به هم میخوره..هم از هم جنس های خودم..هم از جنس مخالفم...! بیشتر از خودم! که چقدر الاغم...این دفعه اگر بخوام با کسی حرف بزنم ...درد دل کنم..در حالت مرگ هم طاق باز افتاده باشم....حرفی نمیزنم...برو بمیر که هر کی اومد تو زندگیت رید بهت رفت..دارم با تنفر شکل میگیرم..

  • دیگه نمیذارم این قالبی رو که دارم توش شکل میگیرم از دست بدم...
  • خودم از خودم میترسم چون حد نرمال ندارم..
+ ساسوشا
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386
36
"زخم آن کاری بود !"

  • تو این دوره زمونه دیگه به نی نی گولو ها هم نمیشه اعتماد کرد..!!
  • چه بامزه..
  • بزرگ شو دیگه...خریت بسته! بس بس! همین و بس
+ ساسوشا
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386
35
"جرم این است...! ؟"

میخوام برم پیش خدا...یقشو بگیرم داد بزنم و بگم آها ی خدا...خسته ام کردی...خسته ی خسته..تا میبینی یه روز میگم و میخندم آنچنان میذاری تو کاسه ی من که نمیدونم از کجا اومد ...من یه احمق ساده ام..میدونی آ خدا..خوب میدونی...اصلا بگو از خلقت من چی میخواستی به خودت ثابت کنی ها؟
نمیدونم هدفت چیه..انگیزت چیه...آخه بی انصاف..به تو میگن خدا..به تو میگن عادل..رحیم...رئوف...کم حرفی که نیست ....بهت میگن خدا..یه نگاه به من بنداز..دلمو ببین..روحمو ببین..الان می بینی دلم داره میلرزه؟دستم داره میلرزه؟ بغض داره خفه ام میکنه و نفسم بالا نمیاد..صدای شکستنم رو شنیدی؟میدونی کدومو میگم؟ همونی که توی خودم له شدم و باز لبخند زدم...میبینی اون دلمو که تیکه تیکه ست..؟غرور خرد شده ام رو چی؟لبخند از روی اجبارم رو چی؟میبینی..؟ خوب ببین...اگه حال میکنی..حالتو ببر...من که همیشه هر کاری از دستم بر اومده برای همه کردم تا شاد باشن..تو که دیگه خدامی!.خسته ام کردی خدا..تنها امیدم خودت بودی..تنها امیدم رو هم ازم گرفتی...

 

  • در حد مرگ هم که تنها بودی ،خفه شو و هیچی نگو .فایده ای نداره..همه کورند و کرند
  • تمام این سالها مبارزه کردم.برای خوب بودن و موندن..زرشک..به درک..اصلا دیگه مهم نیست
  • دلم میخواد بتونم گریه کنم...
  • از همه چی متنفرم..متنفر..
+ ساسوشا
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
34
"من ِ بدون میم.. "
 
نمیدونم با این دل گرفته ام چه جوری کناربیام..بعضی وقت چیزهایی میبینم که نمیدونم چه جوری میتونم درکش کنم..تا حدودی از درکش عاجزم..امروز خیلی غمگینم..از این روزا کم نداشته ام تو زندگیم..تحمل کردم..همیشه کنار اومدم..یاد گرفته ام که باید حقایق زندگی رو باور کرد..نبودن ها رو..رفتن هارو...درد هارو..خوشی و خوبی هارو...نمیگم که با اخلاق و روحیاتی که دارم ..خیلی شیک و تمیز همه رو درک کردم..یار و غمخوار بودم..نه..من هم به نوبه ی خودم خیلی جاها کم آوردم..نتونسم مثل یه دوست واقعی عمل کنم..اما شکر خدا..اگه 2 دفعه کم آوردم..20 دفعه جام گذاشتن..بعضی وقت ها فکر میکنم دیگه چرا این نهضت ادامه دارد؟....
بعضی وقت ها که این دلتنگی مثل پیچک دوره ام میکنه..نه راه پس دارم .نه راه پیش..نه کسی رو دارم که باهاش درد دل کنم..چرا دارم..میشینم روبروی عکس بابایی و کلی باهاش حرف میزنم..اما به بغضم که میرسه..مجبورم بلند شم و برم یه جا دیگه..اخه اصلا دوست نداره اشک بریزم..خیلی وقته که نمیتونم به راحتی گریه کنم..همه میگن اقا گریه نکن...گریه نکن..بابا..وقتی که آدم رو آروم میکنه چرا این کارو نکنه؟
 میخوام تنها برم پیش بابایی..خیلی دلم براش تنگ شده..
نمیدونم این یک سال و سه ماه و بیست و نه روز رو چطوری سر کردم..مثل یه آدم آهنی..خودمو به ندیدن زدم..آخ که اگه بخوام ببینم دیوانه میشم...میدونم
از آدم هایی که هیچی نمیفهمن و الکی نظر میدن و نصیحت میکنن خوشم نمیاد..وقتی راجب به چیزی اطلاعاتی نداری دهنتو ببند و حرف نزن..باور کن نمیمیری..
 
  • اگه سادگی و ساده بودن مسخره است..
  • اگه باور کردن آدم ها مسخره است..
  • اگه بخشیدن کسایی که در حقت بدی کردن مسخره است.
  • اگه وصدتا اگه...
  • بابا جان..من میخوام مسخره باشم
+ ساسوشا
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
33
"برسان سلام ما را ..."

وقتی نگاه میکنی و میبینی روز به روز  آمار شناسنامه ات میره بالا و یه روز میاد میگی که ای بابا! چی بودیم چی شدیم یادش بخیر..!!!بعد یه نگاه به کارات میندازی که ای بابا! همش گند زدیم که!!! تمام خستگیش به علاوه ی  دو همراهت میمونه... شاید روزای خوبی رو گذرونده باشی...شاید هم بد...سخت...اما گذروندی...تموم شد و رفت...تصمیم میگیری که طی یک عمل متحیرالعقول..همه چی رو بهتر کنی..اما نمیدونم چرا باز همون آش و همون کاسه است..هروقت میام بزنم به جاده خاکی فقط روز اولش خوبم..!!!!

 کسی پیش خدا آشنا و پارتی نداره ؟میخوام از دلش در بیارم..

 خدا جون به جان خودم بسیار نادمم که در کار شما بزرگوار دخالت نموده و چندین ماه زودتر به این دنیا سرک کشیدم...قول میدم...قول میدم دیگه تو کارات فضولی نکنم..ببین خدای مهربون..من الان به کل قاطی کردم...! مثل همیشه..نگاه کن تو چشمام!! ..خوب آخه با مرام..الان یه چیزی میگم..باز دوباره میخوای ادبم کنی..یه چندین سال به .......( سانسور شده است)......بفرستی منو! یه ذره با خودت خلوت کن...جان من..ببین این بچه رو ( منظورم خودمم ها!! )...میخواستی امتحان کنی تا ببینی قدرت تحملش چقدره..میخواستی شکستشو ببینی و حال کنی؟د بیا حالشو ببر دیگه ... به خدایی خودت قسم که ما کتک خوردتیم داداش..دیگه امتحان بسه..زجر بسه...دنیا بسه..همه چی مارک بسه! بس! آتش بس!

  • حالم خوش نیست..میخوام واژه هامو بغل کنم و بنویسم..اما نمیدونم چرا نوشتنم نمی یاد!
+ ساسوشا
شنبه بیست و سوم تیر 1386
32
"برخیز ...فرصت تا سحر باقی است"

چند روزه که نمیتونم اصلا تو بلاگفا مطلبی رو بخونم...صفحه ای باز نمیشه!بنابراین رفتم پرشین بلاگ و همه ی نوشته هامو منتقل کردم اونجا..از این به بعد هم هرچی اینجا بنویسم  اونجا هم منتقلش میکنم! هه! چه قدر من بیکارم! نمیدونم چرا از وقتی کنکورم رو دادم..قند خون اینترنتم پایین اومده و حوصلشو ندارم! میگم ها! همه چی من برعکسه...من امروز دانستم که هنوز هم خوبی هست..شکر خدای مهربون ( خدا را مهربان در آغوش میشم و  میبوسم)...امروز رفتم آیین نامه گرفتم!! سه هزار تومن!! به به!خلاصه اینکه کنکورم رو دادم و وقتم آزاده..هوراااا..از فردا هم میرم قام قام ...به بابا جان هم گفته ام که ۲۰ مرداد باهاش مسابقه میدم! آخه همش انرژی منفی میده! از اون دسته مردهاییه که تحمل رانندگی خانوم ها رو نداردددددددد! اما من بهش نشون میدم که داره اشتباه میکنه! هوراااااااااااااا....از امروز رژیم گرفتم! تا ببینم چه میتوان کرد...

هی فرصت طلایی..یه بوس میدی؟یه بوس یه بوس...

+ ساسوشا
جمعه بیست و دوم تیر 1386
31
"کسی نیست ، با خودم حرف می زنم.."

 در مکانی که مارا برای رویارویی با شاه پری لوند کنکورقرار داده بودند خبری از هر گونه سیستم صوتی...تهویه..و..نبود..مه پیکری که مراقبت از اعمال نفوذی گروه مارا بر عهده داشت بی نهایت خوبروی خوشحالی بود...به خاطر جای گیری من در آغوش تخته سایه که منقوش به انواع و اقسام فرمول های ریاضی بود..از ضربات دست این بانوی مه رو زندگی به کام بود..شاید عشق ما چشمش را گرفته بود که فراموش کرد برگه ی دروس اختصاصی را به ما بدهد!!.ما هیچ نگفتیم و به لبخندی مفتخرش نمودیم..شاید که پند گیرد..اما این خوبرویان را خوبی نشاید! در آن رویارویی عاشقانه..از دیدن شاه پری خرسند گشتیم...با اینکه بعضی از سخنانش را نمیدانستیم همی ...اما غم هجرانش را پایانی داد و دیگر در فراقش از بام تا شام..از شام تا بام..سرگردان و حیران نباشیم و تکلیف خود را بدانیم...

  • خوش حالم که تموم شد...!
+ ساسوشا
جمعه بیست و دوم تیر 1386
30

"کنکور سر میرسد"

  • من صبح از ۵.۳۰ بیدارم!
  • من  آهنگ گوش میدهم و نسکافه نوش جان می نمایم..
  • من استرس ندارم..
  • من آرایش کرده ام به مقدار کافی..
  • من خوش حال هستم...
  • من مهربان هستم...
  • مادر خودش را به خواب زده است اما میدانم که مرا زیر چشمی می پاید!
  • پدر اما استرس دارد و مادر هم هم چنان مرا می پاید ...زیر چشمی..!
  • می خواهم بروم ناخن هایم را فرنچ کنم..

.

.

  • من دارم میرم کنکور بدم!!
  • هاهاها!!
+ ساسوشا
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
29
"فانوسکهای بی تحمل دلم سو سو می زنند !  "

 تحملم به بینهایت زیر خط سکوت رسیده! هرچی گفت! نگاه کردم..لبخند زدم! ماشالا  شخصیت ِشجاع!( این وجدانمه که داره تشویقم میکنه )! میخواستم با مخ برم تو دیوار ولی لبخند زدم..اونم از نوع ملیح! باز گفت..باز نگاه کردم..باز نگاه کردم و باز گفت!! گفتم احمق ! آدم باش بچه...جنبه داشته باش..مغز خر نوش جان کرده ی من..!به گردنت حق داره....لبخند بزن جانم..!هر چی میگه گوش بده و نوش جان بنما و هیس! اما مامانسی جان من هم آستانه ی تحملی دارم!

من همیشه تنها بودم..تنهایی خیلی چیزا به آدم یاد میده..تنها توی یک شهر غریب زندگی کردم..تک و تنها...تروخدا اینقدر به من گیر نده..من میخوام آرزوهای خودم رو جامه ی عمل بپوشونم..به خدا خسته شدم...وقتی میبینم چشماش یه حال و هوای دیگه ای داره..پریشون میشم...از پریشونیش میشکنم..اما نمیدونم چرا دست از سر درس من بر نمیداره!

  •  اگر تمام این ۲۵ سال یک بار سکوت کرده بود.

وقتی قافیه به تنگ میاد یقه خودم فقط گیرم میاد!

هوش سرشار و نبوغ و استعدادی که خداوندگار عالمیان مرحمت فرمودند! به جان شیرین خودمان قسم که به...( اینجا سوت میزنیم) ...رفت!

من قوی هستم...بیشتر از چیزی که در خیالت تصور کنی..اما دارم کم کم سست میشم..خستگی این همه سال و فشار  و تنهایی رو گذروندم و زیر بار تمام این تیرگی کمرم شکست اما میدونی که خم نشدم.....نذار روزی برسه که به انتها برسم..تا الان مبارزه کردم..اندکی صبر...

  • نیاز به آرامش دارم..همین و بس!
+ ساسوشا
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
27
"وقتی برای بافتن وقت نیست.. "

  •  دوست داشتم با یه چاقوی نوک تیزپوست تنم رو خراش میدادم..
  • رده رده...راه راه..
  • این فکر دیشب تو ذهنم جرقه زد! بعدش پوست بندازم...و یهو تغییر کنم...چه جفنگ بامزه ای!
  • یادم بود که با خوابم این فکر یادم نره!!

صبح رشوه دادم به آقای بابا..که بره کارت ورود به جلسه رو بگیره برام...تا مجبور نباشم از خونه جم نمیخورم!!تو این چندین سالی که مفتخرم به کنکور! تا حالا عکس همیشه عکس خودم بوده! اما اینجوری که به نظر میاد...امسال عکس خودم نبوده!! هاها! چه خوب شد خودم نرفتم!!یعنی امسال خرتوخره؟مثل هرسال دوزش بالاست!ازدیشب تاحالا هرچی سیگار بلعیدم..مفتخر شدن به چس دود کردن!آخه یه ورزشکار سیگار میکشه؟..زرشک جان...سالهاست که ورزش بی ورزش...چقدر دلم واسه بسکت بازی کردن ساعت شش صبح تنگ شده! هه! دارم هم چنان تو گذشته غوطه میخورم!!از دیروز زده به کله ام بچسبم به این دانشگاه های مجازی! حالا تو هر سایتی که میرم همه تاریخ مصرفشون تموم شده!  هر وقت  مامانسی غم داره..تو چشاش که نگاه میکنم دل پیچه میگیرم! شاید از فردا خبر داره..

  • میدونم که با نگاهش داره بهم میگه ..اگه یه ذره درس میخوندی..دل من هم خوش بود که قبول میشی!
  •  خیلی عوضیم نه!؟
  • خودمم میدونم!

فردا با دادن کنکور! دیگه چه بهانه ای بیارم واسه تو خونه موندن؟!؟!؟!

+ ساسوشا
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
26
"من از بیهوده بودن سخت دلگیرم..."

نمیدونم چرا یک دفعه احساس میکنم  مغزم خالی شده! البته باید اعتراف کنم که قبلش هم زیاد مبلمانش نکرده بودم...آخه وسعم نمیرسید.... به همین خوشمزگی!!  گفتنی ها کم نیست! نمیدونم شده مثل پروژه های دانشگاه! هاهاهاها...یادمه ساخت سه باید واسه استاد یه بافت کار میکردیم! منم که عاشق شلوغ پلوغی..سنگ و چسب و رنگ و شکلات!!!! و با هم قاطی کردم! خودم خیلی دوسش داشتم! اما استاد یه نگاه منجمد!!! به من کرد و از ۵ نمره بهم ۳ داد!! بازم هاهاها!! خوب اون نمیتونه درک کنه که! همین استاد رو یه دفعه سر کاری گذاشتم بس بزرگ!! خیلی خانوم با جذبه ای بود و الحق خوب چهره ...اما زبونش قلبتو از وسط نصف میکرد...با شاگردای بی زبونی مثل من هم کاری نداشت! هر کی دنبالش موس موس میکرد عزیزش میشد!! بگذریم! سر ساخت سه ما دو استاده بودیم...یکی استاد طراحی بود و اون یکی طراحی معماری....یه دفعه من کارم رو خونه جا گذاشتم..حسش هم نبود که برم برگردم! با استاد طراحی میشد صحبت کرد اما با این خانوم؟!.....فکرشم نکن!! خلاصه با هزار بدبختی... دوستم به آقای استاد گفت و در کمال سخاوت چون دل در گروی مهر همکلاسی من داشت ...طرحی جانانه کشید و دوستم هم اونو به من داد!! و اما..این خانوم استاد....کار رو که دید...هی شروع کرد روش خط کشیدن!!! که این خط ها به هیچ دردی نمیخوره...این طرح  ضعیفه...خط ها ناقصه....گیرایی نداره...این همه ما با شما کار کردیم!! آخه این چه وضعشه!!..اصلا من نمیتونم تحمل کنم...و...من که داشتم از خنده منفجر میشدم..دوستم که در حد مرگ بود! خیلی برام جالب بود...یک استاد داشت کار همکارشو نقد میکرد!اونم به فجیع ترین وضع ممکن..اما خدا رو شکر که استاد دوم نبود..چون فکر کنم این سرکار خانوم رو از پنجره ی طبقه ی سوم به راحتی شوت میکرد پایین...

  • این قافله ی عمر عجب میگذرد!پارسال این موقع میخواستم زندگیم رو تغییر بدم و بهترش کنم..!!اما نشد که...
  • دو روز مونده به کنکورم..
  • میدونستم قبول نمیشم و گذاشتم برای سال دیگه!!
  • باز هم به اذان صبح رسیدم و بیدارم..
  • حالا فردا رو چه کنم که کنکور دارم؟! برم سر جلسه چرت بزنم ..شاید هم نرم..اما کجا برم؟!
  • هاهاها!!

دلم یکی رو میخواد بغلم کنه آروم بگیرم...

آ خدا...لالا...بیا بغلم کن..محکم...

+ ساسوشا
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
28
" آرام خواهم رفت..!"

گفتم بشینم کمی فیلم ببینم! دلم آشوب شد! واقعا فیلم های قدیمی ایرانی بی محتوی است! دختر چَک میخوره..دختر خَرابه..دختر عاشق میشه..بِهجت تیغی میشه...رَقاصه...سَر خر داره..شَرخر داره..میرقصه...همه ی کلیشه ها تکراری..!!مرد شَرابخواره..زَن بازه...اما وقت معرفت ..!!زنشو به زور کتک میزنه و بی محبتی میکنه که زن بره طرف عاشق اصلیش که دوست صمیمی خودِ مّردشه!! حالم به هم خورد! شاید اینا مخلوطی از واقعیت باشه! حتی تو خود همون فیلم! اما حکایت درپیته! آی نفس کش!

سه ساعت تمام طول کشید تا طریقه ی نصب مودم و اتصال به دهکده ی جهانی رو به دوستی از طریق تلفن!! شرح دهم! دیگه کفرم رو در آورد! خودم براش آیدی درست کردم!! و گفتم بره ایـمیل بزنه!!طفلک مامانم..استعدادش بیشتره!! واقعا من نمیتونم معلم با حوصله ای بشم!بچه ۳ تا سوال اضافه بپرسه شوتش میکنم با اردنگی بیرون!! یا خدا!حالامی فهمم که معلم هام و استادام از دست من چی کشیدن!!نکنه آه و ناله ی همونا باعث شده که کنکور قبول نمیشم ها؟!؟!؟

  • به نظرت من الان خیلی دپرسم که فردا کنکور دارم؟..ها ها ها
+ ساسوشا
چهارشنبه بیستم تیر 1386
25
"نه من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم "

میخوام اعتراف کنم که تو این چندین روز از عزیمت باز هم می اومدم! فقط سعی میکردم چیزی ننویسم..!! خیلی زرنگم نه؟!؟!آره خوب!! خودمم اینو میدونم.. وقتی کسی میاد وبلاگ رو نخونده کامنت میذاره که وبلاگ قشنگی داری...میخوام بزنم لهش کنم..!! خوب دستم که به کامنت گذار نمیرسه! مجبورم حرص بخورم که اونم نمیشه!یعنی دیگه حوصلشو ندارم!این چندین روز...روزهایی که گذشت مخلوط بود! گذشت دیگه...جمعه کنکور دارم و تمام درس هاموپرت و پلا خوندم..به به...قبول که نمیشم..بی خیال هم که نمیشم..دارم دنبال انگیزه میگردم!!!

الان من در حین وبلاگ نویسی نزدیک بود به دیار باقی بشتابم....اونم به سرعت نور...تو عالم هپروت خودم بودم که صدای پاشنیدم!!خوب اگه الان  منو با چراغ خاموش پشت کامپیوتر دستگیرم کنند! میدونم که با غر غر هایی که فردا تمام روزم روی سرم خراب میشه!روزی که طبق معمول ناخوشاینده! غیر قابل تحمل میشه!!تصمیم گرفتم از سنگ بشم...هاها ها!! اگه بتونم که خیلی خوبه !

 تو این ۲۵ ساله از زمین و زمان نوش جان فرمودیم اما خرسند بودیم که خانواده هست...فامیل رو عشقه...زهی خیال باطل..!! همین جمع ۴نفره ی خودمونو عشقه...که با هیچی عوضش نمیکنم..آره داداش..اینجوریاست..

  • نمیدونم ثبت شدم ...؟؟
  • ن َش ُ دَ م!!
+ ساسوشا
یکشنبه سوم تیر 1386
24
"بیا بازی رو ببازیم "

من الان کلا همه چیز رو دارم تحریم میکنم..یه جورایی یه چیزی که میگن رگ غیرته داره خودشو خفه میکنه....فعلا کلی تحت تاثیر قرار گرفته ام..تا از کله ام نپریده برم !!

امروز به یاد ایام قدیم..لم دادم رو کاناپه ..آهنگ..سیگار..باد خنک..تنهایی ملس..وای چه کیفی داشت!

  • میرم تا خودمو به ثبت برسونم..دوباره..
+ ساسوشا
شنبه دوم تیر 1386
23
"  وقتی دنبال ِ عکس تو می گشتم"

  •  رفت ی...
  • رانده شدی..
  • گریست ی...
  • خندیدی..
  • پا پس کشیدی...
  • نگریست ی ...نگاه کردی..
  • با دو چشم معصومت..رفتنش را زیرقطره های باران مزه کردی..اما رفت.
  • نگاهی هم به چشمانت نکرد و رفت..

حالا تو هم مثل من تنها دل خوشیت ماهی گلی های توی حوض خونه ی مادربزرگند..

  • بیخیال دنیا..
    اشکاتو بذار برای خنده ی ماه...نگاش کن...اونم داره ریسه میره...
+ ساسوشا
شنبه دوم تیر 1386
22
"حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده..! "

میدونم خیلی بده که به تلفن کسی جواب ندی..SMs جواب ندی...به روی مبارکت هم نیاری..اما خوب ..به نظرت با آدم های دو رو چه باید کرد؟! همین کار..که محل سگ هم نذاری...هاها..چه باحاله..دقیقا میشه همون رفتاری که بقیه باهات میکنن..

  • اینهمه تضادی که تو وجودمه خودم رو هم گیج میکنه..
  • به هر حال باید یکیشو انتخاب کنم....
  • چه کار گندیه ها!
+ ساسوشا
شنبه دوم تیر 1386
21
"هیچکس ازمن نمی پرسد..."

حالم از آدم های دو رو به هم میخوره!...ماشالا!کشف تازه ای کردم! کیه که دوست داشته باشه خوب مخ جان! هیچکش دوست نداره! چند تاپست اخیرم رو خوندم..به این همه گه گیجگی خودم تبریک گفتم! ماشالا! خودم دارم خودمو دور میزنم!ای ول...قربون خودم که برم یعنی این؟ به جان خودم با جون کندن ۴ صفحه متره خوندم! بی مروت حوصله میخواد! الهی ناناز..تا میخوام درس بخونم هم که خوابم میگره و اشک تو چشام حلقه میزنه که لالا..لالایی...لالا...لالایی.....شکم جان رو مهمون کردم..با کلی خوراکی و شکلات..به هر حال باید تقویت بشم..میخوام درس بخونم..

 ( از خنده ریسه میرویم) ...======> آخه روهام گفت از شکلک استفاده نکنم که متنم وزین مزین بشه..

خوب.!!.من هم که اصولا  حرف گوش کن هستم..به پاس ارج نهادن به کامنت این دوست گرامی این کار را کرده ام که بسی مورد تقدیر قرار گرفت.( لبخند ملیح)

بگذریم حالا! به ۲۳۴۵ که آدرس وبلاگشم نذاشته بود بگم که..من میخوام خودم باشم..مهم نیست کی چی فکر میکنه..من دارم به خودم یاد میدم که زندگی هر کسی مال خودشه و من نمیتونم در مورد اون نظر بدم ..همینطور که زندگی من مال خودمه و کسی از ته دل من خبر نداره...من اگه مینویسم..هر چی که هست..برای خودم مهمه..اگر کسی بخواد با خوندن نوشته های من نظرش راجب به من عوض بشه..خوب بذار بشه! این هم مهم نیست..مهمه اینه که من دیگه نمیخوام نقاب داشته باشم..تو هم سعی کن..وقتی چیز هایی که دلت میخواد رو به زبون بیاری جای اینکه قورتشون بدی..میبینی چه حس خوبیه...

  • زندگی بدون نقاب حالی داره که تا حالا تجربه اش نکرده بودم ...باور کن..
+ ساسوشا
شنبه دوم تیر 1386
20
"می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم "

می دونی رفیق جان...باید برنده شد...شاید سخت باشه..شاید تلخ باشه..اما مهم اینه که تو اراده کنی...وقتی چیزی رو از ته دل بخوای بهش میرسی..مثل من...!!

  •  من هم میخوام اما یه ذره این اراده کپک زده!
  • هی بی تربیت گنده...خودتو جمع کن بتمرگ سر درست!
+ ساسوشا
شنبه دوم تیر 1386
19
"من و تو میدانیم چه غمی در دل ماست"

از فردا صبح میخوام دچار یک نوع خر خونی مضاعف بشم..!! گور پدر خارج از ایران درس خوندن..نمیخوام برم..مگه زوره؟؟؟؟؟..نمیرم..درسته که این جا هیچی سر جای خودش نیست و اصلا به درد نمیخوره..اما کجا برم خوب! اینا که همزبونن اینجوری حالی به حولی! اونایی که زبون آدم رو نمیفهمن چی! بی خیال بابا! اگر روزی هم بخوام از این جا برم بر خلاف عقیده های نوع دوستانه ی عمه جان! تنها نمیرم! فکرشم نکن!

بشین بینیم بابا! تو هم با این مخ تاب دارت! فکر کردی دنیا همیشه اینجوری میچرخه؟! نه! خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد..خواهان کسی باش که خواهان تو باشد..حالا باید بشینم حرص بخورم که چه غلطهایی کردم و چرا !

حالا همه اینا به درک ! ! نمیخوام بابا..مگه زوره؟!

 

  • خدا خودش میدونه که اصلا دوست ندارم با کسی بازی کنم
  • دچار مرضی شدم که  فعلا باید یکی رو چزونم دست خودم نیست..
  • از فردا یه روز دیگست!
  • شب خوش
+ ساسوشا
جمعه یکم تیر 1386
18
" لحظه ای می ایستد.. خم می شود آهسته با تردید..! "

دارم از تنهایی میپوسم..وجودم..روحم...دارم خرد میشم..هه! چه حالی داره..تنهایی..تنهایی..حالم داره دیگه از این زندگی بهم میخوره...چند تا نکته میخوام بگم..

  • اول اینکه لزومی نداره دروغ بگم..
  • دوم اینکه وقتی کسی نمیخوادت و محل سگ بهت نمیذاره...دیگه لزومی نداره که بیشتر از این زندگیتو زهر مارت کنی! 

 اصلا به جهنم..کسی درک هم نکنه...چه فرقی به حال من میکنه..!!حالم به هم خورد همش واسه این و اون زندگی کردم...آی این ناراحت نشه..آی اون ناراحت نشه...بابا به درک! خودم پس چی! منم میخوام زندگی کنم! بعضی وقت ها هیچی دست خودم نیست..دچار یک نوع دیوانگی مزمن شدم شاید..نمیدونم...

آقای شوهر ِتحصیلکرده یِ پولدار ِ خانوم باز!! یا همسر ِ تحصیلکرده یِ زیبایِ خوشگل ِ خانومِ خیانت کار!

  • ۱.وقتی کسی حرفتو نمیفهمه خفه نشو..حرفتو بزن...به درک که کسی نمیفهمه
  •  ۲.اگه ملاک پاک بودنبه این باشه که با دوست جنس مخالفش دوست نشده باشه و حرف نزده باشه..آقا من ناپاکم ناپاک.
  • ۳.گوزپیچ شدم حسابی! نمیدونم چی به چیه! بی خیالی طی کن..بی خیالی..
+ ساسوشا