همیشه تو گوشت خوندن که اینقدر شکست بخور تا راه شکست دادن یاد بگیری..بعضیا میان ابرو رو درست کنن! میزنن چشم طرفم کور میکنن! دوستی ما را مذمت نمود در باب نوشتن آنچه که بر دلمان میگذرد و القای حس منفی..که هر چه منفی تر باشی..منفی ترین میشوی....! خودمان نیز به این مقوله آگاهی داریم..خاطرت جمع رفیق...منفی نگریستن هایمان از برای خودمان و هر آنچه مثبتیت است..برای شما...مگر من بخیلم؟! نه به جان شیرین خودم !فقط شکلات هایمان را با کسی قسمت نمیکنیم! همین! شما جان بخواهید!!! ................................!!!اما شکلات نخواهید!جناب سین مدیر محترمه از جمله افرادی است که میتوان به سادگی و خوبیتش حالا هر نوع که بخواهید اذعان داشت...اصولا تپلی ها خیلی مهربونند...آن چیز که عیان است چه حاجت به بیان است..!!
بعضی وقت ها از یاد می برم که آمده ام تا جاودان بمانم...
آخه عزيز دل من! هر چيزي که مال بازي کردن نيست. بعضي چيزها خيلي ارزشمندند. مثل عشق، مثل حرمت هاي انساني، مثل شرف، مثل سرمايه هاي معنوي، مثل....
هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم...
ببین عزیزم..یادت بمونه..بهم گفتی کور شو..گفتم چشم..گفتی کر شو..گفتم چشم..گفتی خر شو...دیگه شرمنده اخلاق ورزشکاریتم! خر خودتیو تمام آبا و انصار و جد و ابادت! هه!
اینجوری جواب دادن هم در نوع خودش شیرینی و حلاوتی دارد بس نهفته در لابلای لذت انگیز کلمات..دو سه روزه که باز زدم من باب تعطیلی ذهن...خستگی روح به خستگی جان منجر میشود..نمیدانم که چقدر خسته ام...حد و حصری ندارد..همنشینی با یار کمر باریک هم ورز به روز بیشتر میشود..میترسم ..روزی بیاید که دیگر ترک یار میسر نباشد..آنزمان است که مارا به بلاد شورآباد منتقل بنمایند..
**علیرضا افتخاری.آلبوم هوای تو
من طفلکی هستم که هنوز کودک مانده ام...مثل این آدم بزرگ های کودک نما و یا کودک های بزرگ نما؟؟..نه اشتباه نکن.من همانم که بودم.. طفلک مادری هستم که سراپا نور است...سراپا مهر است..مادرم خدای من است...خدای تمام خوبیها...مهربانی و پاکی..میدانم که اگر زمانی باشد که دیگر نداشته باشمش..بدبخت عالمم...
مجاز شدم اما رتبه ام خیلی بالاست ماشالا! نمیدونم این سردرده چرا دست از سرم بر نمیداره!...خیلی بده! خیلی!دارم کلافه میشم دیگه...امروز کلی خوش گذشت...صبح دیر رفتم..کلی هم فحش نثار این سازمان سنجش کردم.عقب مونده ها! دو روز سایتشون عقب بود..گندشون بزنن به کل!..یکی از رفقا رتبه اش خیلی خوب شده...اما اون خوش بحالش که مامانسی گفت دلم سوخت...اما چه کار کنم! نشد دیگه!فردا تولد مامانسیمه..میریم خونه عشقولانه....
فیلم سنگ .کاغذ.قیچی رو دیدین؟ من با سردرد نگاه کردم! کلی رو اعصابم بود..! از چند تا تیکه اش خوشم اومد..
{اگه شما واسه ناموس مملکتتون جنگیدید..اینم داره واسه ناموس خودش میجنگه}...
امروز در روحیات شاعرانه ی ما رقم خورده است که اخلاق نداشته باشیم...امروز هم گذشت...چونان روزهایی که همواره میگذرد..! رفتم یه سر به عشقولانه زدم و برگشتم خانه! الان هم در حالت انحلال به سر میبرم که همه اش ناشی از همنشینی با این یار کمر باریکمان است...چه کنیم دیگر..دنیا همین است! نه همین نیست! همان است! من میتونم!!!!!!!!؟ دلم گریه میخواد...خدایا برسان قطره اشکی بر روی گونه مان...دلم تنگ است..
پوووووووووووووووووف! بعد از اینکه ۲ سال خودتو حبس کرده باشی تو خونه و بعدش یهو فعال بشی..فکر کنم یه اصطلاح هست که میگه زرت ما قمصور شده!حالا درستی و غلطیش رد خور همونایی که گفتن و منم یاد گرفتم! اما خوب بود...دوست داشتم...میگم حد تعادل ندارم! یا بیکار تنبل..یا آخر بچه فعال! هاهاها! اما عجب متلک های نابی خوردم!!بعضی ها واقعا مریضند! آخه چه جوری بریم بیرون که کسی یه جوری نشه( ببخشید خوب! اما چه کنم! صبح حرفایی بهم زدن که خدا شاهده فکر کردم هیچی تنم نیست!! )...آخه چرا تا این حد داریم نزول میکنیم؟! مونده بودم چه کار کنم! چی بگم!! چه عکس العملی نشون بدم! گریه ام هم گرفته بود..میخواستم بگم مرتیکه......(با ز هم باید سخن را سانسور شده تحویل جامعه داد) .....
یه سر رفتم سری به کلاس ACAD زدم...آخ که چقدر این آقای الف مرد محترم و نازنینیه..امروز با ناز نازیها! همه اونا 18-19 بودن الهی...یهو دلم گرفت! منظورم شاگردای کلاس بودن! منم که شاگرد افتخاری! خلاصه! موقع حل تمرین توسط مامانسی خبر دار شدم که مهمون داریم...از بند جیم استفاده کردم و اومدم خانه! خلاصه..خسته و کوفته بدو بدو کار بکن! البته من که رسیدم مامانسی همه کارا رو کرده بود! الانم که کلی کار دارم! و خوابم هم میاد خوشحالم نه؟! آرهههههههههههه!
صبح با طلوع آفتاب ( که اصلا خوشم نمیاد ازش!) ..که اشتباه شد..ساعت ۵ میدمد بر جهانیان رخسار..! خلاصه گیر نده! ساعت ۹ از خواب شیرین همراه سردرد موذی بیدار شدم..! چشمم به گوشیم که خورد..دیدم ای داد! چه پیامک هایی به یکی از دوستام فرستادم! نه اینکه شب میشه خل میشم ..احساسات رقیقم هم قلمبه...!!!به هر حال...گفتم دیگه! فکر کنم به عقلم شک کرده..البته امیدوارم که شکش به یقین تبدیل شده باشه..( هاها) به هر حال کلا من آدم شادیم! خلاصه اینکه باز هم طبق معمول در فضا رها بودم که از بند جیم استفاده کنم و خونه بمونم ..اما با خودم گفتم نه! حالا که میخوای همه چیز و عوض کنی پس خودتم عوض کن! آره جونم...اول خودتو عوض کن!! هه! والده ی مکرمه با دیدن من چشمانشان در پرتوی نورانی به من حقیر چشمک زدند و ...بله..راهی شدیم..رفتیم منزل عشقولانه..که بریم واسه این مسافر سپید لباس سپید بخریم..واسه اینکه میخواد بره جایی که همه سپید پوشن..خلاصه..خرید کردیم حسابی...و خسته و کوفته و گشنه! ( این از همه مهمتره ها) برگشتیم منزل عشقولانه..که مارا به غذایی بس لذیذ شرمنده نمودند..( نمیگم که جوجه کبابی خوشمزه خوردم که دلتون نسوزه) ..خلاصه...یه چرتکی..چایی ..میوه ای...خلاصه ی کلام رفتیم از درخت گردو بکنیم...که پدر محترمه..طبق خوش شانسی همیشگیش! یکی از شاخه ها رو شکوند! حالا اون بیخیال..! قسمت شاخه بود که شکسته بشه! به من و شین هم گفت نردبون نگه داریم و کلا آثار جرم رو از صحنه خارج کنه..چون به هر حال شاید اثر خوبی روی روحیه ی عشقولانه نداشته باشه! این آقای پدر رفت بالای نردبون!!! خیلی مهندس وار! چون هیچ تکیه گاهی نداشت! و فقط دو تا آدم زپرتی! اونو نگه داشته بودیم! حالا شین که بماند چقدر قویه و حواس جمع!!( این آخر رو اصلا باور ننمایید!) من که مونده بودم اگه افتاد...کدوم وری بندازیمش! راست که می افتاد کمرش خرد میشد رو سنگ ها و چیزی ازش باقی نمیموند! چپ هم که می افتاد...باز هم چیزی باقی نمیموند! ! خلاصه آقای پدر دست از مهندسی بر داشتند و من بیچاره یک نفس راحت کشیدم! شین هم با لبخندی ملیح به من گفت: داشتی میزدی زیر گریه ها کم کم! میخواستم بهش بگم مخ جان! یک ذره پدر جان بر کفم بود! اگه گربه ام هم از اون بالا می افتاد دق میکردم! چه برسد به این آقای والا که پدر جان من است! الا ای الحال! گردو کندیم و یاد کسانی کردیم که روزی بودند و دیگر نیستند وچه کسانی که شاید امروز باشند و فردا ...خلاصه گردش علمی خانوادگی را با بوسیدن عشقولانه به پایان رساندم!
این روزا هر جارو که نگاه میکنی پر دلتنگیه..همه دلتنگیم..دیگه این روزاهمه میدونن که سفید برفی فقط مال قصه هاست چون الان همه تو کار برنزه شدن هستن و شهریار سوار بر اسب هم دروغ آبی بیش نبوده چرا که با سهمیه ی روزی ۳ لیتر بنزین عشق و عشقولانه همه از یاد همه میره..روزی که گذشت موفقیت آمیز بود..دوسش داشتم..اما نمیتونم فعلا ابراز احساسات کنم چون دچار سردرد موذی همیشگی شدم..مهم نیست عادت کرده ایم ما..!اما این موذیانه ی ریاکار تا چند روزی میدانم که دست از سر کچل ما بر نخواهد داشت! پس مجبوریم بسوزیم و بسازیم وبسازیم و بسوزیم!!
الان یه چیزی داره تو کله ی مبارک من بوم بوم میکنه..بعدشم میزنه به خاکی و تا خود مسیر تکنو میره..یه نفس! هه هه! خنده داشت؟! دارم از درد له میشم! دیوونه هم خودتی! اینجوری حکایتمان را با شما در میان بگذاریم از برای دل خودتان هم بهتر است رفیق!
نمیدونم این بلاگ هم شده خاطرات روزانه ی جناب بنده..دست خودم نیست..خیلی وقته که دیگه دست و دلم به کاغذ و تقویم و این چیزا نمیره!یا رنگ و وارنگ..ابروکمون..ماه قشنگه آسمون..هه! روزی که گذراندم بسی جای امیدواری داشت در طی این دو سال! اینهمه اراده به خرج نداده بودم! قربون خودم برم الهی! که وظیفه ام رو دارم انجام میدم! خوشحالم..مرسی خدایی که محکم بغلم کردی..ممنونم..دیگه به اینکه چه سالهایی رو از دست دادم و چه کردم فکر نمیکنم..به روزهایی که میتونم قشنگ تر بسازم مینگرم! بسی عشقولانه بود؟چه کنیم دیگر! ما هم این بیدیم! هه! میدونم که بمبم! یه بمب خطرناک..اگه سازنده باشم...آباد گر بی همتایی میشوم..و اگر ویرانگر...!! خدا به داد برسد!!! خودمم میدونم ..تا حالا زدم خودمو درب و داغون کردم! اما از این به بعد نه! تازه یه چیز جدید یاد گرفتم..خیلی احساس خوبی بهم دست میده وقتی میگم :
خدایا..هر چی به صلاحمه..همون رو برام در نظر بگیر...که تو همه چی رو بهتر میدونی..
شماره آشنا بود...آها...از حرصم پاکش کرده بودم..! چون تصمیم گرفتم دیگه الکی فردین بازی در نیارم..هر رفیقی باید رفاقتشو ثابت کنه..اونوقت میشه براش مرد..به همین سادگی...البته این که اصطلاح بود...به همین راحتی هم آدم به ملکوت اعلی نپیوندد!خلاصه ...این چنین شد حکایت !!
راستش اینجور وقت ها احساس میکنم یه چیزی رو قفسه ی سینه ام فشار میاره..یه جوری ناجور..دلم میگیره..چرا وقتی هر کی کار داره یاد من می افته؟ تقصیر خودمه آیا؟ آره خوب...زیادی از خودم کار کشیدم...!اما خوب..رفقا هم تقصیر ندارن..این رسم زندگیه..اما دیگه تا هر کسی رو میبینم نمیگم سلام..با من دوست میشی..! سلام دوستم..! برای خودم سرعت گیر گذاشتم...حتما که نباید هر کاری از دستم بر میاد انجام بدم..همه خوش حال باشند...من یه گوشه بشینم نگاه کنم؟ این که نشد! من هم نیاز دارم که خوش حال باشم..باید یاد بگیرم که اول به فکر خودم باشم..
امروز کل برنامه هام به هم ریخت..هه! بیخیال! نصف بیشتر روز رفته ..نصف دیگشم میگذره و خلاص! فردا کلی کار دارم..این ACAD هم شده بلای جون من! نمیدونم چرا دست از سرم بر نمیداره.نه تو مخم میره..نه فکرش آرومم میذاره! باید تمومش کنم..دیروز به این نتیجه ی اخلاقی رسیدم که من تنبل ترینم!هاها..و این گونه بود که تنبلیت مرا به فلک رایگان نداد!
امروز قام قام بازی تموم شد ...اینهمه چاله های صد امتیازی رو رد کردم..امروز از شانس بد جوری افتادم تو چاله که فکر کنم ماشین بیچاره شد!! خلاصه دلم واسه مربیم تنگ میشه..خانوم بامزه ای بود..یهو وسط بزرگراه بهش گفتم خانوم "ر" یه چیزی بگم؟...دلم براتون تنگ میشه...فکر کنم موند! یعنی خیلی بده آدم راحت حرفشو بزنه؟! بیخیال..من میگم..چه اشکالی داره؟! هان؟!
فعلا دو رکعت عشق رو دارم حال میکنم...چقدر آرومم میکنه...ازت ممنونم دلبرکم
وقتی بشینی درست فکر کنی حساب دو دو تا چهار تا میاد می افته کف دستت...اونوقت میتونی از همه رو دست هایی که خورده تو ملاجت یه BACk UP خوشگل بگیری....حالا اگه گفتی کی به دردت میخوره؟! وقتی که میشینی از زباله دانی خاطرات گذشته هی زخم و چرک و اصلا هرچی گند و کثافته میکشی بیرون..! حالا انگیزت از این کار چیه؟ خود آزاری..! درمان هم نداره! نه با قرصی دوایی....آمپولی..هواری..هوایی..گشت ارشادی!! نچ! با هیچی درمون نمیشه داداش!بعضی زخم هایی که رو تنت میشینه و پوست میندازه تا همیشه باید بمونه..شاید اگه بری جراحی پلاستیک اثرش کمرنگ تر بشه ولی ساده نباش..همیشه همراهته! پس بیخیال حساب کتاب رفیق!
حدود یک ساعتی میشه که یه چیزی مثل خوره افتاده تو جونم...یه چیزی تو مایه های فرار از خود و این صحبت ها نصیبم شد..دارم فکر میکنم واقعیت داره یا نه.. فقط یک اسم! کل زندگی آدم رو پوشش میده؟! زود تحت تاثیر قرار گرفتم یا اینکه دارم با خودم مبارزه میکنم یا اصلا چی؟!زرشک! نه! من خودمم..با ماهیت و ذات و پوسته و هر چی که هستم...هر کسی هم که بخوام منو اینجا بشناسه و بدونه کیم..خوب میشناسه..هر کسی هم که نه...که فاتحه! اصلا مگه مهمه؟ ! من دارم مینویسم..برای آرامش خودم..برای اینکه اینجا تنها جاییه که میشه راحت بود..که کم کم یه بوهای ناجور داره مشاممو آزار میده..یا اینکه شاید باز من بد برداشت کردم! نمیدونم..! با حرفاتون اذیتم نکنید...آزارم ندید...خوب وبلاگمو بخونید..من در اینجا پی هیچی نیستم...فقط میخوام حرف بزنم..همین و بس..اگر دوست داری بشنو و اگر نه...برو...چه کار داری اسمم چیه..مدرک تحصیلیم چیه..دوست پسر دارم یا نه..دوست دختر دارم یا نه...خونم کجاست...و هزارتا جفنگ تکراری دیگه...من هستم...وجود دارم..هم در این دنیای مجازی و هم در دنیای واقعی..اما اینجا فقط میخوام بنویسم و بخونم..میدونم بعضی وقت ها حرفام خیلی تلخ و گزنده است..اما دوست دارم رک باشم..دارم رک بودن رو در این دنیا مزه مزه میکنم تا در واقعیت طعمشو خوب بچشم...
خوشم میاد که فقط خودم از پس خودم بر میام و بس! تو این روزای تنهایی..همدم تنهاییم فقط و فقط یار کمر باریکمه..اما دارم ازش خسته میشم..داره تکراری میشه برام..بعضی وقت ها بوی گسش حالم رو به هم میزنه..باید برم پیش دلبرک..شاید بتونه کمکم کنه..شین که رفته ازش راضیه..چه بدونم...من کل هم خوش حالم...یه جورایی آرامش میگیرم..وقتی قرآن رو محکم بغل میکنم..حالا شاید یک بار هم نخونده باشمش به کل...فقط چند تا سوره رو از بچگی بلدم..(( دل آرام گیرد بایاد خدا)) ..اعتقاددارم به این کلمه..حالا خدای هر کسی خدای خودشه...به کسی هم ربطی نداره..
هه! یاد وقتی نی نی بودم افتادم! مامانسی میگفت که کلی بچه باکلاسی بودم..مهمونی که میرفتیم وقتی کسی چیزی تعارف میکرد...فوری به مامانسی نگاه میردم اگر اجازه صادر میشد .فقط یک دونه بر میداشتم و بعد یک لبخند ملیح تحویل صاحبخانه..فکر میکنم از بچگی مخم تاب داشته..! یادمه ۳ ساله بودم که رفتیم زیبا کنار..همون موقع طبق عادت چند تا دوست پیدا کردم...!!( به قول مامانسی هر وقت یه نی نی میدیدم..میرفتم جلو و میگفتم سلام دوستم!!!)....داشتیم با دوستان تاب بازی میکردیم که باباجان برام شکلات گرفت به دوستام دادم همشو...اومدم برم بگم برای خودم هم بگیره..! که پام در حین دویدن به شیلنگ گیر کرد و با مخ رفتم تو تیزی پله...تو بغل آقای بابا از هوش رفتم و...شانس مارو میبینی!خوبه شکلات هارو دادم رفت وگرنه معلوم نبود چی میشد!! این خوش شانسی ربط به ژن و ا ین چیزا داره؟ ! !یا اینکه با آمپولی دوایی حل میشه؟!؟!یاد ایام موشک بارون افتادم..با اینکه خودم کوچولو بودم و میترسیدم! اما به بچه های همسایمون که از من گنده تر بودن روحیه میدادم! هممون یه جا جم میشدیم و من براشون میرقصیدم که نترسن! منم که رقاص!! یادش به خیر! پهلوون پنبه که میگن منم !
وقتی میگم بی جنبه نگو نه! هیچ دپرس اکسپرسی هم درکمتر از یک ساعت پاکت خالی یار کمر باریک رو تحویل نمیده!وقتی دیوونه میشی بگو برات چه کار کنم تا آروم بگیری؟وقتی بدتر از سگ هار به پارس کردن می افتی خودتم از خودت میترسی نه؟
من که همیشه......! پس چرا.........؟
"عشق و قشنگ و دلبرانه"

دلبر مستانک من تولدت مبارک..تولد بود؟! نه!
سالگرد مستانک شدنتان است! سی ساله شد دلبرانه تان...
همش پنج سال از من بزرگتر!
مبارکتان باد این دلبرانه
"و رسالت من این خواهد بود ..."
میخواهم به سلامت بگذرم از آن دو چشم هوس باز..
فسقلک خوب نمیشه..طفل معصوم ...دختر شیرین زبونمون...دارم دق میکنم..حاضرم همه ی عمرم رو بدم.آ خدا..من که چیزی ندارم جز احساسم..اونم مال تو....چه زجری داره میکشه این طفل پنج ساله..باید از این به بعد نگاه های مردم رو تحمل کنه..نگاه های ترحم انگیز..خودمو میذارم جای اون..بند بند تنم میلرزه..خدایا چرا؟ چرا زیبایی که بهش دادی رو داری اینجوری ازش میگیری؟ ..دیگه حوصله ندارم ..از یه در رحمت میدی از چند تا در دیگه با هم عذاب!
تنها دلخوشی من شده همین بلاگ و نوشته ها ..حالا نمیدونم تا چند روز دیگه این هم به باد صفا هدایت شود!چرا که رسم روزگار خداییت است خدا!
.
.
"کمی نوازشم کن"
دلم کمی بغل میخواد با طعم مهربونی..چرا کسی نیست..هی با توام...دوباره کر شدی ..آره؟
مسافرت رو سعی کردم خوش بگذرونم..فقط وقتی کنار ساحل با ماهیا بازی میکردم حالم خوش بود و بس !بقیه رو هم که فقط مثل کش هر جا همسفرم میرفت کشیده میشدم! آخ که چقدر من مظلومم! با هزارتا دلهره ترس از بار اضافه و گمرکی..هر چی بود رو به خودم آویزون کردم چون فقط ۲ هزار تومن از پول محترم باقی مونده بود! البته چشمم کور!! اگه بیشتر از این مغز آکبندم استفاده میکردم و تسلیم همراه محترم نمیشدم! تو هواپیما اینهمه جینگولی وینگولی ازم آویزون نبود!! خلاصه شبی که وارد خانه ی پدری شدم مامانسی گفت فسقلی مریض شده و حالش خوب نیست و بعد اشکاش دونه دونه رو صورت ماهش نشست..به کل از دل و دماغ و همه جام این چند روز استراحت در اومد و باز تا صبح بیدار بودم و کلاس ۶ صبحم رو جا موندم! خلاصه اینکه بین خوشی و ناخوشی فقط یه نا فاصله است!! دیروز که داشتم قام قام بازی میکردم کسی رو به همراه بانو دیدم که به کل مغز مبارک ریست شد! اینقدر اعصابم خرد شده بود که همش خاموش میکردم و اخر سر یک آقای نه چندان محترم انگشت پیروزی از نوع مارکدار خارجی رو به سویم نشانه رفت!!هاها! اگه وسط بزرگراه نبود میزدم کنار و ناراحتیمو سرش خالی میکردم!
ای خدا جونم..یه ماچ بده..دمت گرم..