تبليغاتX
س ا س و ش ا
"هی یارو..میدونی بهترین سیاست چیه؟...آره جونم..صداقته!"

همیشه تو گوشت خوندن که اینقدر شکست بخور تا راه شکست دادن یاد بگیری..بعضیا میان ابرو رو درست کنن! میزنن چشم طرفم کور میکنن! دوستی ما را مذمت نمود در باب نوشتن آنچه که بر دلمان میگذرد و القای حس منفی..که هر چه منفی تر باشی..منفی ترین میشوی....! خودمان نیز به این مقوله آگاهی داریم..خاطرت جمع رفیق...منفی نگریستن هایمان از برای خودمان و هر آنچه مثبتیت است..برای شما...مگر من بخیلم؟! نه به جان شیرین خودم !فقط شکلات هایمان را با کسی قسمت نمیکنیم! همین! شما جان بخواهید!!! ................................!!!اما شکلات نخواهید!جناب سین مدیر محترمه از جمله افرادی است که میتوان به سادگی و خوبیتش حالا هر نوع که بخواهید اذعان داشت...اصولا تپلی ها خیلی مهربونند...آن چیز که عیان است چه حاجت به بیان است..!!

  • یکی پیدا شده که شبا که همه خوابن و آقا پلیسه مهربون بیداره...میاد قالپاق های ماشین هایی که تو پارکینگ ِ ماست میدزده!!!..آقا دزده ..سلام..حالت چه طوره...سلام....شیرین کاری دیگه چی بلدی ؟
+ نوشته شده در  86/05/30ساعت 12:7  توسط ساسوشا  | 

دستم نه،اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد!
 
 
 
 
سکوت میکنم به حرمت عددی که در این نوشته سالهای در کنار ما بودنت را رقم زد
+ نوشته شده در  86/05/29ساعت 23:35  توسط ساسوشا 

 

  • باید فاتحه کسی را که.....ندارد خواند!!
+ نوشته شده در  86/05/29ساعت 22:2  توسط ساسوشا  | 

" زمزمه ی من "

بعضی وقت ها از یاد می برم که آمده ام تا جاودان بمانم...

  • من آمده ام تا بمانم...بمانم و جاودانگی را زندگی کنم...
+ نوشته شده در  86/05/29ساعت 16:0  توسط ساسوشا  | 

"اینچنین مهربان که منم که می تواند زیست؟ "

  • دنیا به کام اهل ناز..
  • ما بی دلان هم بی نیاز
  • می دانم...
  • جواب تمام سوال های بی جواب من ترانه ی  بغض و  صدای باران است

 

  • ببین رفیق..بازم میگم..این نیز بگذرد...
+ نوشته شده در  86/05/29ساعت 5:57  توسط ساسوشا  | 

"می خواهم برای گم گشتن خود راهی بیابم.... قبل از آنکه برای یافتنم راهی پیدا کنند"

آخه عزيز دل من! هر چيزي که مال بازي کردن نيست. بعضي چيزها خيلي ارزشمندند. مثل عشق، مثل حرمت هاي انساني، مثل شرف، مثل سرمايه هاي معنوي، مثل....

  • فردا که پيشگاه حقيقت شود پديد
  • شرمنده روهرويي که عمل بر مجاز کرد
+ نوشته شده در  86/05/28ساعت 11:56  توسط ساسوشا  | 

"نه خودت را میخواهم نه بوی پیراهنت را .."

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم...

  • خیلی سخته برای کسی که زندگی و آرزوهاتو به گند کشیده و رفته آرزوی خوشبختی کنی ..نه؟!
  • آرزو میکنم که همیشه شاد و خوشبخت باشی..تا ماتحت مبارکت بسوزه!
+ نوشته شده در  86/05/27ساعت 11:55  توسط ساسوشا  | 

"خواهم که بر زلفم هر دم زنی شانه..."

 ببین عزیزم..یادت بمونه..بهم گفتی کور شو..گفتم چشم..گفتی کر شو..گفتم چشم..گفتی خر شو...دیگه شرمنده اخلاق ورزشکاریتم! خر خودتیو تمام آبا و انصار و جد و ابادت! هه!

اینجوری جواب دادن هم در نوع خودش شیرینی و حلاوتی دارد بس نهفته در لابلای لذت انگیز کلمات..دو سه روزه که باز زدم من باب تعطیلی ذهن...خستگی روح به خستگی جان منجر میشود..نمیدانم که چقدر خسته ام...حد و حصری ندارد..همنشینی با یار کمر باریک هم ورز به روز بیشتر میشود..میترسم ..روزی بیاید که دیگر ترک یار میسر نباشد..آنزمان است که مارا به بلاد شورآباد منتقل بنمایند..

  • عاشقی...
  • دیوانه ای ...
  • افسرده جانم...
  • بی دلی..
  • بی حاصلی..
  • بی آشیانم
  • من کیم ؟
  •  درد آشنایی..
  • بی نصیبی..
  • بی نوایی...
  • منم غباری به کوی تو...
  • منم که مستم به بوی تو...

**علیرضا افتخاری.آلبوم هوای تو

+ نوشته شده در  86/05/26ساعت 22:53  توسط ساسوشا  | 

" مرا در آغوش کش نازنین مادرم"

من طفلکی هستم که هنوز کودک مانده ام...مثل این آدم بزرگ های کودک نما و یا کودک های بزرگ نما؟؟..نه اشتباه نکن.من همانم که بودم.. طفلک مادری هستم که سراپا نور است...سراپا مهر است..مادرم خدای من است...خدای تمام خوبیها...مهربانی و پاکی..میدانم که اگر زمانی باشد که دیگر نداشته باشمش..بدبخت عالمم... 

  • از صدای بلند متنفرم..
  • از اینهمه زخمک هایی که بر دل و روحم است..شادمانم..شاید فکر هایی خوبی به سرم بزند!
  • کاکتوس هایی که توی این یک سال و نیم خونه ی عشقولانه گذاشته بودم...دیشب آوردم خونه!
  •  میخوام لاک پشت بگیرم تنها نباشم!
  • دو کیلو لاغرشدم..سه کیلو اضافه کردم!! همین جوری پیش برم خوبه ؟!
  •  هه!
  • میخوام دورت بگردم مامانسی
+ نوشته شده در  86/05/26ساعت 11:36  توسط ساسوشا  | 

 "بسا خسا به جای گل؟!"

  • نیازمند مدتی سکوتم...
  • چه کسی میخواهد اندکی مرا دوست بدارد؟
  • شاید عوض شم..شاید هم خودم بمونم..بستگی به جراحی پلاستیکی داره که قراره روحمو بکنم!
+ نوشته شده در  86/05/26ساعت 3:34  توسط ساسوشا  | 

"در همین چند قدمی مانده به آخر دنیا باز میگردم.."

مجاز شدم اما رتبه ام خیلی بالاست ماشالا! نمیدونم این سردرده چرا دست از سرم بر نمیداره!...خیلی بده! خیلی!دارم کلافه میشم دیگه...امروز کلی خوش گذشت...صبح دیر رفتم..کلی هم فحش نثار این سازمان سنجش کردم.عقب مونده ها! دو روز سایتشون عقب بود..گندشون بزنن به کل!..یکی از رفقا رتبه اش خیلی خوب شده...اما اون خوش بحالش که مامانسی گفت دلم سوخت...اما چه کار کنم! نشد دیگه!فردا تولد مامانسیمه..میریم خونه عشقولانه....

 فیلم سنگ .کاغذ.قیچی رو دیدین؟ من با سردرد نگاه کردم! کلی رو اعصابم بود..! از چند تا تیکه اش خوشم اومد..

{اگه شما واسه ناموس مملکتتون جنگیدید..اینم داره واسه ناموس خودش میجنگه}...

  • تعریف شما از ناموس چیه!؟
+ نوشته شده در  86/05/24ساعت 23:30  توسط ساسوشا  | 

"آنسوی بی شرط"

امروز در روحیات شاعرانه ی ما رقم خورده است که اخلاق نداشته باشیم...امروز هم گذشت...چونان روزهایی که همواره میگذرد..! رفتم یه سر به عشقولانه زدم  و برگشتم خانه! الان هم در حالت انحلال به سر میبرم که همه اش ناشی از همنشینی با این یار کمر باریکمان است...چه کنیم دیگر..دنیا همین است! نه همین نیست! همان است! من میتونم!!!!!!!!؟ دلم گریه میخواد...خدایا برسان قطره اشکی بر روی گونه مان...دلم تنگ است..

  •  این سایت سنجش رو (..........) باز سوت میزنیم!
+ نوشته شده در  86/05/24ساعت 10:19  توسط ساسوشا  | 

"راستی هنوز همان بالا هستی که بودی ؟"

صبح باور نمی کردم صبح شده...آخ که همش می خوابیدم پنج دقیقه بعد می پریدم از خواب..!خلاصه یک ساعتی با این موضوع در کشمکش بودم! آخ که تنبلی هم بد دردیه! از اینکه دیروز اون همه متلک های مستهجن باران شدیم! امروز مقنعه سر کردیم! اما بدتر شد! هاها! یادم میاد یه دفعه کوچولوییهام..رفته بودم بیرون...کلی متلک باران شدم! وقتی اومدم خونه تا پدرم رو دیدم شروع کردم به گریه کردن!!! که آخه مگه من چه کار کردم...که این به خودش اجازه میده این حرف زشتو بزنه و از اینا دیگه! پدرم مونده بود چی بگه! اخر سر گفت تو هر جوری بری اون حرفشو میزنه دیگه! هه! باحاله نه؟! الان بعد از ۲۵ سال! باز هم به این مسئله که میرسم حالم کلی گرفته میشه..!! بگذریم..حوصله تریپ فلسفه رو ندارم...! تازشم...امروز یه سوتی دادم..!!در بحر کار مغروق بودم که آقای سین بهم گفت از این اهنگ جازی که گذاشتی خوشت میاد؟! ..منم خیلی محکم گفتم نه! همه زدن زیر خنده! طفلک شوکه شده بود! بهم گفت اما من خیلی دوست دارم!!خوب چه کار کنم! حواسم نبود! بعدشم من اصلا از جاز و راک و این چیزی نمیدونم چیه! ول کنید مرا!

 

  •  ۲۴ نتایج کنکور کارشناسی رو میدن..دعا کنید قبول شم..! ( واسه رفیق فارای منم دعا کنید)
  • وقتی آدم هارو میبینم..چشماشون حال و هوای غریبی داره..چرا همه دل مرده اند تو این شهر؟! 
  • کم کم دارم فکر میکنم که روی موزاییک رو با ادکلن فرش کردن..امروز هم بویش به مشام خورد!
  • از اتوبوس سواری داره خوشم میاد راحت تر میشینی کسی نمیخواد مثل تی تاپ بهت بچسبه!
  •  امروز   NEro 5.5 طبق نظر آیات علامه ! نصب کردم رو سیستمم !که Dvd-RW غیب شد!! 
  •  من خیلی آدم خجالتی هستم! ( باور میکنی؟!)
+ نوشته شده در  86/05/22ساعت 10:14  توسط ساسوشا  | 

"آن شب من مستِ مست بودم ..."

پوووووووووووووووووف! بعد از اینکه ۲ سال خودتو حبس کرده باشی تو خونه و بعدش یهو فعال بشی..فکر کنم یه اصطلاح هست که میگه زرت ما قمصور شده!حالا درستی و غلطیش رد خور همونایی که گفتن و منم یاد گرفتم! اما خوب بود...دوست داشتم...میگم حد تعادل ندارم! یا بیکار تنبل..یا آخر بچه فعال! هاهاها! اما عجب متلک های نابی خوردم!!بعضی ها واقعا مریضند! آخه چه جوری بریم بیرون که کسی یه جوری نشه( ببخشید خوب! اما چه کنم! صبح حرفایی بهم زدن که خدا شاهده فکر کردم هیچی تنم نیست!! )...آخه چرا تا این حد داریم نزول میکنیم؟! مونده بودم چه کار کنم! چی بگم!! چه عکس العملی نشون بدم! گریه ام هم گرفته بود..میخواستم بگم مرتیکه......(با ز هم باید سخن را سانسور شده تحویل جامعه داد) .....
یه سر رفتم سری به کلاس ACAD زدم...آخ که چقدر این آقای الف مرد محترم و نازنینیه..امروز با ناز نازیها! همه اونا 18-19 بودن الهی...یهو دلم گرفت! منظورم شاگردای کلاس بودن! منم که شاگرد افتخاری! خلاصه! موقع حل تمرین توسط مامانسی خبر دار شدم که مهمون داریم...از بند جیم استفاده کردم و اومدم خانه! خلاصه..خسته و کوفته بدو بدو کار بکن! البته من که رسیدم مامانسی همه کارا رو کرده بود! الانم که کلی کار دارم! و خوابم هم میاد خوشحالم نه؟! آرهههههههههههه!

 

  •  از تمام دوستان عزیز که به جرگه ی متاهلین پیوستن منو تبریک گفتم باید بگم خیط خیط خیطینا! عشقولانه ی من مامانسی مامانسیمه!! اما برداشت ها خیلی جالب بود برام
  • امروز وقتی دیدم پدر پدرم..با قامتی خمیده..به اقامت دو رکعت عشق ایستاد...واقعا از خودم شرمم شد...خیلی خجالت کشیدم..جا نمازرو انداختم رو تخت که نشسته بخونن...صدام کردن گفتن روی زمین پهن کنی..بهتر نیست ؟
  • چرا بعضی از افراد!!!به خاطر خوندن وبلاگ من به خودشون اجازه میدن بعضی الفاظ رکیک رو استفاده کنند؟!؟! حتی در لفاله؟! هی! حواستو جمع کن...!
  • من با نامردمان هرگز بیعت نمی کنم اینو تو مخت فرو کن.
  • هه!
+ نوشته شده در  86/05/21ساعت 10:12  توسط ساسوشا  | 

"زندگی ادامه داره..صبر نمیکنه برات...می چرخه و میخنده و میرقصه...."

صبح با طلوع آفتاب ( که اصلا خوشم نمیاد ازش!) ..که اشتباه شد..ساعت ۵ میدمد بر جهانیان رخسار..! خلاصه گیر نده! ساعت ۹ از خواب شیرین همراه سردرد موذی بیدار شدم..! چشمم به گوشیم که خورد..دیدم ای داد! چه پیامک هایی به یکی از دوستام فرستادم! نه اینکه شب میشه خل میشم ..احساسات رقیقم  هم قلمبه...!!!به هر حال...گفتم دیگه! فکر کنم به عقلم شک کرده..البته امیدوارم که شکش به یقین تبدیل شده باشه..( هاها) به هر حال کلا من آدم شادیم! خلاصه اینکه باز هم طبق معمول در فضا رها بودم که از بند جیم استفاده کنم و خونه بمونم ..اما با خودم گفتم نه! حالا که میخوای همه چیز و عوض کنی پس خودتم عوض کن! آره جونم...اول خودتو عوض کن!! هه! والده ی مکرمه با دیدن من چشمانشان در پرتوی نورانی به من حقیر چشمک زدند و ...بله..راهی شدیم..رفتیم منزل عشقولانه..که بریم واسه این مسافر سپید لباس سپید بخریم..واسه اینکه میخواد بره جایی که همه سپید پوشن..خلاصه..خرید کردیم حسابی...و خسته و کوفته و گشنه! ( این از همه مهمتره ها) برگشتیم منزل عشقولانه..که مارا به غذایی بس لذیذ شرمنده نمودند..( نمیگم که جوجه کبابی خوشمزه خوردم که دلتون نسوزه) ..خلاصه...یه چرتکی..چایی ..میوه ای...خلاصه ی کلام رفتیم از درخت گردو بکنیم...که پدر محترمه..طبق خوش شانسی همیشگیش! یکی از شاخه ها رو شکوند! حالا اون بیخیال..! قسمت شاخه بود که شکسته بشه! به من و شین هم گفت نردبون نگه داریم و کلا آثار جرم رو از صحنه خارج کنه..چون به هر حال شاید اثر خوبی روی روحیه ی عشقولانه نداشته باشه! این آقای پدر رفت بالای نردبون!!! خیلی مهندس وار! چون هیچ تکیه گاهی نداشت! و فقط دو تا آدم زپرتی! اونو نگه داشته بودیم! حالا شین که بماند چقدر قویه و حواس جمع!!( این آخر رو اصلا باور ننمایید!) من که مونده بودم اگه افتاد...کدوم وری بندازیمش! راست که می افتاد کمرش خرد میشد رو سنگ ها و چیزی ازش باقی نمیموند! چپ هم که می افتاد...باز هم چیزی باقی نمیموند! ! خلاصه آقای پدر دست از مهندسی بر داشتند و من بیچاره یک نفس راحت کشیدم! شین  هم با لبخندی ملیح به من گفت: داشتی میزدی زیر گریه ها کم کم! میخواستم بهش بگم مخ جان! یک ذره پدر جان بر کفم بود! اگه گربه ام هم از اون بالا می افتاد دق میکردم! چه برسد به این آقای والا که پدر جان من است! الا ای الحال! گردو کندیم و یاد کسانی کردیم که روزی بودند و دیگر نیستند وچه کسانی که شاید امروز باشند و فردا ...خلاصه گردش علمی خانوادگی را با بوسیدن عشقولانه به پایان رساندم!

 

  • یادت میاد بهم گفتی کی میای روی ماهتو ببینم بابا؟فرداش من تهران بودم..اما بی انصاف..من یک سال و شش ماه و ۱۴ روزه که ندیدمت..دل برات پر میزنه..من کی ببینمت بابایی؟
  • امروز عشقولانه کاری برام کرد..که دیدم دست کمی از تو نداره ..میشه به عشقولانه هم تکیه کردوبا اینکه شونه های نحیفش از رفتن تو داغونه...نمیدونم چی بگم..خودت میدونی ...
  • فری هند ۹ نه رو لب تاپم نصب میشه نه رو کامپوترم! حالا چه خاکی بریزم رو سرم ..نمیدونم!
  •  به گرما حساسیت پیدا کردم ناجور!
  • صبح به خیر..!
+ نوشته شده در  86/05/19ساعت 23:50  توسط ساسوشا  | 

"دل در بر..و معشوق در آغوش یارش خفته ..چه آسوده..!!"

این روزا هر جارو که نگاه میکنی پر دلتنگیه..همه دلتنگیم..دیگه این روزاهمه میدونن که سفید برفی فقط مال قصه هاست چون الان همه تو کار برنزه شدن هستن و شهریار سوار بر اسب هم دروغ آبی بیش نبوده چرا که با سهمیه ی روزی ۳ لیتر بنزین عشق و عشقولانه همه از یاد همه میره..روزی که گذشت موفقیت آمیز بود..دوسش داشتم..اما نمیتونم فعلا ابراز احساسات کنم چون دچار سردرد موذی همیشگی شدم..مهم نیست عادت کرده ایم ما..!اما این موذیانه ی ریاکار تا چند روزی میدانم که دست از سر کچل ما بر نخواهد داشت! پس مجبوریم بسوزیم و بسازیم وبسازیم و بسوزیم!!

الان یه چیزی داره تو کله ی مبارک من بوم بوم میکنه..بعدشم میزنه به خاکی و تا خود مسیر تکنو میره..یه نفس! هه هه! خنده داشت؟! دارم از درد له میشم! دیوونه هم خودتی! اینجوری حکایتمان را با شما در میان بگذاریم از برای دل خودتان هم بهتر است رفیق!

 

  • امروز وقتی از بین چندین ده تا اراذل و اوباش.. مردانه و با غروری زنانه رد شدم دلم ....
  • امروز بوی ادکلن داشت تو خیابون خفه ام میکرد اما خدا رو شکل معضل فاضلاب حلش کرد
  • !امروز خدا رو شکر از کنار گشت مرشد رد شدم به سلامت و اصلا هم نترسیدم فقط الفرار..برقرار!
  • یک دو سه...زنگ مدرسه که مال الان نیست !
  •  ها؟!
+ نوشته شده در  86/05/19ساعت 22:46  توسط ساسوشا  | 

مروز که محتاج توام جای تو خالیست"

 

  • .
  • .
  • .
+ نوشته شده در  86/05/19ساعت 1:50  توسط ساسوشا  | 

"میخواهم..."

  • میخواهم خیال ترا راحت کنم..
  • در روزی در همین روزها دیگر هرگز مرا نخواهی دید..
  • م ی ر و م ...اما بدون بازگشت..
  • میدانم..تو مقصر نیستی..
  • خودم نخواستم تا نگاه خاطره ها خاموش شود..
  • خودم شکلات تلخ و عطر محبوبت را فراموش نکردم..
  • خودم با دیدن دست های در هم قلاب شده دلم هوایت را کرد....نه..
  •  تو بدهکار هیچ کدام از دلتنگی های من نیستی و نه مدیون قطره های اشک ناسپاس من..
  • هنوز هم صدای قدم هایت در رد نگاه من باقی است..
  • باور کن..
  • تو به من هیچ وامی نداری...!
+ نوشته شده در  86/05/18ساعت 23:46  توسط ساسوشا  | 

"به تو می رسم دوباره"

 

  • خدا فردا رو به خیر کنه! هر وقت بیش از اندازه خوشحالم یه چیزی خورده تو مخم!
+ نوشته شده در  86/05/17ساعت 23:44  توسط ساسوشا  | 

"شاید اگر میدانستم"

نمیدونم این بلاگ هم شده خاطرات روزانه ی جناب بنده..دست خودم نیست..خیلی وقته که دیگه دست و دلم به کاغذ و تقویم و این چیزا نمیره!یا رنگ و وارنگ..ابروکمون..ماه قشنگه آسمون..هه! روزی که گذراندم بسی جای امیدواری داشت در طی این دو سال! اینهمه اراده به خرج نداده بودم! قربون خودم برم الهی! که وظیفه ام رو دارم انجام میدم! خوشحالم..مرسی خدایی که محکم بغلم کردی..ممنونم..دیگه به اینکه چه سالهایی رو از دست دادم و چه کردم فکر نمیکنم..به روزهایی که میتونم قشنگ تر بسازم مینگرم! بسی عشقولانه بود؟چه کنیم دیگر! ما هم این بیدیم! هه! میدونم که بمبم! یه بمب خطرناک..اگه سازنده باشم...آباد گر بی همتایی میشوم..و اگر ویرانگر...!! خدا به داد برسد!!! خودمم میدونم ..تا حالا زدم خودمو درب و داغون کردم! اما از این به بعد نه! تازه یه چیز جدید یاد گرفتم..خیلی احساس خوبی بهم دست میده وقتی میگم :

خدایا..هر چی به صلاحمه..همون رو برام در نظر بگیر...که تو همه چی رو بهتر میدونی..

  • آخ اینقده خوبه..اینقده خویه!

 

+ نوشته شده در  86/05/17ساعت 10:42  توسط ساسوشا  | 

"این بازی اوست "

شماره آشنا بود...آها...از حرصم پاکش کرده بودم..! چون تصمیم گرفتم دیگه الکی فردین بازی در نیارم..هر رفیقی باید رفاقتشو ثابت کنه..اونوقت میشه براش مرد..به همین سادگی...البته این که اصطلاح بود...به همین راحتی هم آدم به ملکوت اعلی نپیوندد!خلاصه ...این چنین شد حکایت !!

  • سلام داش ( اسم مخفف بنده) ... خوبی ..خوشی سلامتی...!! ؟!
  • سلام قربونت..جانم بگو...!!! یعنی میدونم که هر وقت کارم داری زنگ میزنی)!!
  • میتونم دو تا چیز ازت قرض بگیرم..! زود پس میدم...! کارم خیلی گیره..! همین الان بیام؟!
  •  باشه!!
  •  پس..
  • آره...
  • سیگارهم داری؟ آها...دمت گرم...شربت چی؟ ...یا دلستر...ها؟ باشه ممنون..اومدم الان...

راستش اینجور وقت ها احساس میکنم یه چیزی رو قفسه ی سینه ام فشار میاره..یه جوری ناجور..دلم میگیره..چرا وقتی هر کی کار داره یاد من می افته؟ تقصیر خودمه آیا؟ آره خوب...زیادی از خودم کار کشیدم...!اما خوب..رفقا هم تقصیر ندارن..این رسم زندگیه..اما دیگه تا هر کسی رو میبینم نمیگم سلام..با من دوست میشی..! سلام دوستم..! برای خودم سرعت گیر گذاشتم...حتما که نباید هر کاری از دستم بر میاد انجام بدم..همه خوش حال باشند...من یه گوشه بشینم نگاه کنم؟ این که نشد! من هم نیاز دارم که خوش حال باشم..باید یاد بگیرم که اول به فکر خودم باشم..

  • آی خدا..به آغوشت سخت محتاجم
+ نوشته شده در  86/05/15ساعت 23:38  توسط ساسوشا  | 

"چه وامی بر من داری ؟"

  • تو از حدود ماندنت  گذشتی و دلبرانه ماندی پابرجا و مستحکم..
  • چیزی را که هرگز نفهمیدی..گرد و غباری بود که در کنج یادم تنیده بود..
  • به همین سادگی.!!.

امروز کل برنامه هام به هم ریخت..هه! بیخیال! نصف بیشتر روز رفته ..نصف دیگشم میگذره و خلاص! فردا کلی کار دارم..این ACAD هم شده بلای جون من! نمیدونم چرا دست از سرم بر نمیداره.نه تو مخم میره..نه فکرش آرومم میذاره! باید تمومش کنم..دیروز به این نتیجه ی اخلاقی رسیدم که من تنبل ترینم!هاها..و این گونه بود که تنبلیت مرا به فلک رایگان نداد!

  •  رفیق فارا..ازت ممنونم..
+ نوشته شده در  86/05/15ساعت 10:36  توسط ساسوشا  | 

"کاری تمام نشده انتظار مرا می کشد "

امروز قام قام بازی تموم شد ...اینهمه چاله های صد امتیازی رو رد کردم..امروز از شانس بد جوری افتادم تو چاله که فکر کنم ماشین بیچاره شد!! خلاصه دلم واسه مربیم تنگ میشه..خانوم بامزه ای بود..یهو وسط بزرگراه بهش گفتم خانوم "ر" یه چیزی بگم؟...دلم براتون تنگ میشه...فکر کنم موند! یعنی خیلی بده آدم راحت حرفشو بزنه؟! بیخیال..من میگم..چه اشکالی داره؟! هان؟!

فعلا دو رکعت عشق رو دارم حال میکنم...چقدر آرومم میکنه...ازت ممنونم دلبرکم

  • تا خودت رو عوض نکنی..دنیات عوض نمیشه..! آی سخته اینکار...!! اما ممکنه! حالا ببین!
+ نوشته شده در  86/05/15ساعت 5:34  توسط ساسوشا  | 

"حرف هیچکس را باور نکن"

وقتی بشینی درست فکر کنی حساب دو دو تا چهار تا میاد می افته کف دستت...اونوقت میتونی از همه  رو دست هایی که خورده تو ملاجت یه ‌BACk UP خوشگل بگیری....حالا اگه گفتی کی به دردت میخوره؟! وقتی که میشینی از زباله دانی خاطرات گذشته هی زخم و چرک و اصلا هرچی گند و کثافته میکشی بیرون..! حالا انگیزت از این کار چیه؟ خود آزاری..! درمان هم نداره! نه  با قرصی دوایی....آمپولی..هواری..هوایی..گشت ارشادی!! نچ! با هیچی درمون نمیشه داداش!بعضی زخم هایی که رو تنت میشینه و پوست میندازه تا همیشه باید بمونه..شاید اگه بری جراحی پلاستیک اثرش کمرنگ تر بشه ولی ساده نباش..همیشه همراهته! پس بیخیال حساب کتاب رفیق!

  • دوباره متولد شدم
+ نوشته شده در  86/05/14ساعت 23:31  توسط ساسوشا  | 

"یک آشنا که بسته ی زنجیر دیگریست "

حدود یک ساعتی میشه که یه چیزی مثل خوره افتاده تو جونم...یه چیزی تو مایه های فرار از خود و این صحبت ها نصیبم شد..دارم فکر میکنم واقعیت داره یا نه.. فقط یک اسم! کل زندگی آدم رو پوشش میده؟! زود تحت تاثیر قرار گرفتم یا اینکه دارم با خودم مبارزه میکنم یا اصلا چی؟!زرشک! نه! من خودمم..با ماهیت و ذات و پوسته و هر چی که هستم...هر کسی هم که بخوام منو اینجا بشناسه و بدونه کیم..خوب میشناسه..هر کسی هم که نه...که فاتحه! اصلا مگه مهمه؟ ! من دارم مینویسم..برای آرامش خودم..برای اینکه اینجا تنها جاییه که میشه راحت بود..که کم کم یه بوهای ناجور داره مشاممو آزار میده..یا اینکه شاید باز من بد برداشت کردم! نمیدونم..! با حرفاتون اذیتم نکنید...آزارم ندید...خوب وبلاگمو بخونید..من در اینجا پی هیچی نیستم...فقط میخوام حرف بزنم..همین و بس..اگر دوست داری بشنو و اگر نه...برو...چه کار داری اسمم چیه..مدرک تحصیلیم چیه..دوست پسر دارم یا نه..دوست دختر دارم یا نه...خونم کجاست...و هزارتا جفنگ تکراری دیگه...من هستم...وجود دارم..هم در این دنیای مجازی و  هم در دنیای واقعی..اما اینجا فقط میخوام بنویسم و  بخونم..میدونم بعضی وقت ها حرفام خیلی تلخ و گزنده است..اما دوست دارم رک باشم..دارم رک بودن رو در این دنیا مزه مزه میکنم تا در واقعیت طعمشو خوب بچشم...

  • آن نقش ناشناس دگر ناشناس نیست
+ نوشته شده در  86/05/13ساعت 23:28  توسط ساسوشا  | 

"شنیدم تو دلت انگار میگفتی..."

خوشم میاد که فقط خودم از پس خودم بر میام و بس! تو این روزای تنهایی..همدم تنهاییم فقط و فقط یار کمر باریکمه..اما دارم ازش خسته میشم..داره تکراری میشه برام..بعضی وقت ها بوی گسش حالم رو به هم میزنه..باید برم پیش دلبرک..شاید بتونه کمکم کنه..شین که رفته ازش راضیه..چه بدونم...من کل هم خوش حالم...یه جورایی آرامش میگیرم..وقتی قرآن رو محکم بغل میکنم..حالا شاید یک بار هم نخونده باشمش به کل...فقط چند تا سوره رو از بچگی بلدم..(( دل آرام گیرد بایاد خدا)) ..اعتقاددارم به این کلمه..حالا خدای هر کسی خدای خودشه...به کسی هم ربطی نداره..

هه! یاد وقتی نی نی بودم افتادم! مامانسی میگفت که کلی بچه باکلاسی بودم..مهمونی که میرفتیم وقتی کسی چیزی تعارف میکرد...فوری به مامانسی نگاه میردم اگر اجازه صادر میشد .فقط یک دونه بر میداشتم و بعد یک لبخند ملیح تحویل صاحبخانه..فکر میکنم از بچگی مخم تاب داشته..! یادمه ۳ ساله بودم که رفتیم زیبا کنار..همون موقع طبق عادت چند تا دوست پیدا کردم...!!( به قول مامانسی هر وقت یه نی نی میدیدم..میرفتم جلو و میگفتم سلام دوستم!!!)....داشتیم با دوستان تاب بازی میکردیم که باباجان برام شکلات گرفت به دوستام دادم همشو...اومدم برم بگم برای خودم هم بگیره..! که پام در حین دویدن به شیلنگ گیر کرد و با مخ رفتم تو تیزی پله...تو بغل آقای بابا از هوش رفتم و...شانس مارو میبینی!خوبه شکلات هارو دادم رفت وگرنه معلوم نبود چی میشد!! این خوش شانسی ربط به ژن و ا ین چیزا داره؟ ! !یا اینکه با آمپولی دوایی حل میشه؟!؟!یاد ایام موشک بارون افتادم..با اینکه خودم کوچولو بودم و میترسیدم! اما به بچه های همسایمون که از من گنده تر بودن روحیه میدادم! هممون یه جا جم میشدیم و من براشون میرقصیدم که نترسن! منم که رقاص!! یادش به خیر! پهلوون پنبه که میگن منم !

  • خدا ترو هم شفا میده! غصه نخور! 
+ نوشته شده در  86/05/12ساعت 23:55  توسط ساسوشا  | 

"با تکرار نام تو دهانم را شیرین می کنم!"

وقتی میگم بی جنبه نگو نه! هیچ دپرس اکسپرسی هم درکمتر از یک ساعت پاکت خالی یار کمر باریک رو تحویل نمیده!وقتی دیوونه میشی بگو برات چه کار کنم تا آروم بگیری؟وقتی بدتر از سگ هار به پارس کردن می افتی خودتم از خودت میترسی نه؟

  • نداریم!
+ نوشته شده در  86/05/12ساعت 10:16  توسط ساسوشا  | 

"...."

من که همیشه......! پس چرا.........؟

 

  • " من" مورد نظر تا اطلاع ثانویه خاموش می باشم.
+ نوشته شده در  86/05/10ساعت 23:15  توسط ساسوشا  | 

"عشق و قشنگ و دلبرانه"

دلبرکان مست

دلبر مستانک من تولدت مبارک..تولد بود؟! نه!

 سالگرد مستانک شدنتان است! سی ساله شد دلبرانه تان...

همش پنج سال از من بزرگتر!

مبارکتان باد این دلبرانه

+ نوشته شده در  86/05/10ساعت 20:14  توسط ساسوشا  | 

"و رسالت من این خواهد بود ..."

میخواهم به سلامت بگذرم از آن دو چشم هوس باز..

+ نوشته شده در  86/05/09ساعت 23:13  توسط ساسوشا  | 

"تو کی تمام میشوی تمام ناتمام من؟ "

فسقلک خوب نمیشه..طفل معصوم ...دختر شیرین زبونمون...دارم دق میکنم..حاضرم همه ی عمرم رو بدم.آ خدا..من که چیزی ندارم جز احساسم..اونم مال تو....چه زجری داره میکشه این طفل پنج ساله..باید از این به بعد نگاه های مردم رو تحمل کنه..نگاه های ترحم انگیز..خودمو میذارم جای اون..بند بند تنم میلرزه..خدایا چرا؟ چرا زیبایی که بهش دادی رو داری اینجوری ازش میگیری؟ ..دیگه حوصله ندارم ..از یه در رحمت میدی از چند تا در دیگه با هم عذاب!

تنها دلخوشی من شده همین بلاگ و نوشته ها ..حالا نمیدونم تا چند روز دیگه این هم به باد صفا هدایت شود!چرا که رسم روزگار خداییت است خدا! 

  • یه نگاه به خودت بنداز! بیچاره ی روز هلاک کن! چرا شب و روزت یکی شده؟ حتی واسه نفس کشیدنتم دلیل میخوای؟چقدر ساده باختی! 
  • ساده باختم؟!؟!
+ نوشته شده در  86/05/09ساعت 11:11  توسط ساسوشا  | 

"آدم ساده لوح به کار همه می آید..به جز کار خود!!"

.

.

.

  •  چقدر سخته که مجبور باشی فقط سکوت کنی!
+ نوشته شده در  86/05/09ساعت 5:9  توسط ساسوشا  | 

"بدون شرح! "

  •  تو خود حدیث مفصل بخوان از این ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/05/08ساعت 23:6  توسط ساسوشا  | 

"کمی نوازشم کن"

دلم کمی بغل میخواد با طعم مهربونی..چرا کسی نیست..هی با توام...دوباره کر شدی ..آره؟

+ نوشته شده در  86/05/06ساعت 23:4  توسط ساسوشا  | 

"هویت"

به همین خوشمزگی...

+ نوشته شده در  86/05/04ساعت 23:3  توسط ساسوشا  | 

" یک دقیقه... "

مسافرت رو سعی کردم خوش بگذرونم..فقط وقتی کنار ساحل با ماهیا بازی میکردم حالم خوش بود و بس !بقیه رو هم که فقط مثل کش هر جا همسفرم میرفت کشیده میشدم! آخ که چقدر من مظلومم! با هزارتا دلهره ترس از بار اضافه و گمرکی..هر چی بود رو به خودم آویزون کردم چون فقط ۲ هزار تومن از پول محترم باقی مونده بود! البته چشمم کور!! اگه بیشتر از این مغز آکبندم استفاده میکردم و تسلیم همراه محترم نمیشدم! تو هواپیما اینهمه جینگولی وینگولی ازم آویزون نبود!! خلاصه شبی که وارد خانه ی پدری شدم مامانسی  گفت فسقلی مریض شده و حالش خوب نیست و بعد اشکاش دونه دونه رو صورت ماهش نشست..به کل از دل و دماغ و همه جام این چند روز استراحت در اومد و باز تا صبح بیدار بودم و کلاس ۶ صبحم رو جا موندم! خلاصه اینکه بین خوشی و ناخوشی فقط یه نا فاصله است!! دیروز که داشتم قام قام بازی میکردم کسی رو به همراه بانو دیدم که به کل مغز مبارک ریست شد! اینقدر اعصابم خرد شده بود که همش خاموش میکردم و اخر سر یک آقای نه چندان محترم انگشت پیروزی از نوع مارکدار خارجی رو به سویم نشانه رفت!!هاها! اگه وسط بزرگراه نبود میزدم کنار و ناراحتیمو سرش خالی میکردم!

ای خدا جونم..یه ماچ بده..دمت گرم..

  • هر چی شکلات آورده بودم هدیه بدم همشو خودم دارم میخورم..به من چه! دوووووست دارم خوب!
+ نوشته شده در  86/05/03ساعت 22:47  توسط ساسوشا  |