نوشته هایت کمی با حال و هوای من سازگاری دارد..چرا که تا زمانی که کودک بودم وطن برایم در آژیرخطر و جنگ و شهید و ترس از دست دادن عزیزانم و در آغوش کشیدن مادربزرگم بعد از انداختن بمب های نزدیک خانه مان و دلداری دادنش که نترسی ها! من کنارت هستم خلاصه شد.. بعد از آن باز نفهمیدم وطن یعنی چه! کودکان گرسنه..پدری که چشمش را میبخشد تا نان بر سر سفره فرزندش ببرد یا زن بیوه ای که راه به جایی ندارد و برای سیرکردن شکم کودکانش تنش را با هزار درد و لرز و خشم تقدیم لاشخورانی میکند که شهوت و کثافت از لا به لای نفس بد بویشان به مشام میرسد...دختری که با هزار امید وارد دانشگاه میشود و چشم استاد در نگاهش گره میخورد و حس نامردانگی اش.بوق های بی ناموس ناممتد برای سوار شدن دخترکانی که در انتظار تاکسی اند و...دیگر هیچ چیز در جای خود نیست...بوی مهربانی..مهر..معرفت..دیرزمانی است که دیگر یه مشام نمیرسد..میدانم چیزهایی دیده ایم و شنیده ایم و لمس کرده ایم ..شاید خیلی درد آور..روزی برای اتجام یکی از دروس دانشگاهیمان..به روستاهای دورفتاده ای برده شدیم...مردم فکر میکردندمافرستادگانی هستیم که میتوانیم زندگی تلخ آنان را شیرین کنیم..نمیدانم..من از وطن چیزی نمیدانم..به نظر من وطن بوی مهر میدهد..ناموسش را دوست دارد و بر روی آن غیرت دارد...به کسی اجازه نمیدهد که پایش را از گلیمش دراز تر کند ..باید حد و حدودت را در آن رعایت کنی..
چهار دیواری که در آن جمع قابل اعتماد افرادی که میدانم هرگز پشت به من نخواهند کرد و تا دنیا در گذر است..مهربانند و صبورند و همگام و غیرتمند..برای من خانه ای که در آن زندگی میکنم وطنم است
به من میگن بداخلاق راست میگن ها! اصلا اخلاق خوبی ندارم!
حالا موندم که چه خاکی تو سرم بریزم! نمیخواستم باز ریسک کنم! اما واقعا نمیدونم چرا جو گیر شدم و تهران جنوب رو زدم.! زیاد هم سخت نیست که ظرف سیم ثانیه گند بزنی به زندگیتا! میتونی امتحان کنی! هرچی دنبال قبض های تلفن خونه ی زنجانم گشتم..تا شهر ابهر رو بزنم.. چیزی پیدا نکردم..! به این میگن شانس! پس من هم که هفت ماه ی محترم! یکباره به یک سال بعدی زندگیم گند زدم!حالا صبح که به شین زنگ بزنم بگم بره خونه ی عشقولانه توی اتاق من..حتما قبض ها که سهل است..اجاره نامچه را هم پیدا میکند! میگویی نه؟ امتحانش ضرر ندارد! چون اصولا هیچ چیز من به آدمیزاد نرفته شاید در طی این دو ماه بخواهم کمی به خودم سختی بدهم..شایدخودم را در اتاقم حبس کنم! درس بخوانم! اروای شکم قلمبه ام! فقط فکرش هم خنده ام را در می آورد چون فکر درس خواندن همانا و لالا پیش پیش همانا! کسی هست که به من برای یک برنامه ریزی درسی توپ یاری رساند؟
قلمو توی دستم میلرزه..نمیدونم چرا..خوب خیلی سخته..سعی میکنم به خودم مسلط باشم..آبی که توی رنگ ها وول وول میخوره اینقدر نگاهش میکنم تا خشک میشه و مجبورم باز آب بریزم روش.ذوق دارم که دوباره رنگ و رنگ و رنگ..
باید هی خودمو به زور بندازم جلو..مجبور کنم که خیلی از کارهارو انجام بدم.دنیایی رو که برای خودم ساخته ام دوست دارم ..دیگه یه جورایی به تنهایی خو کرده ام..خدای من..چقدر تنبل شده ام..حتی اگه به من باشه از جام تکون نمیخورم...فعلا که خونه نشین شدم.این روز های زیاد فکر میکنم! بعضی وقت ها دارم فکر میکنم که چرا اینهمه با تمام عوامل طبیعی زندگیم مبارزه کردم..! چرا نمیخواستم زندگیم سیر عادیشو سیر کنه..! اما اشکال نداره..این هم به نوبه ی خودش شیرینه..وقتی میبینم با همه دلخستگیام باز به نصف رشته ای که دوست داشتم رسیدم..خوش حالم..خوش حالم که به خاطر به دست آوردنش اینهمه عذاب کشیدم..و میرسم..به تمام ستاره هایی که دوستشان دارم..دیر و زود داره ..اما آخرش رو من مشخص میکنم..( بشنو از من چون حکایت میکنم)
دو کلوم حرف حساب که اینهمه نازوعشوه و کرشمه نداره.دخترک نمی دانم با خودش چه فکر میکند که عشوه های کودکان ۵ ساله را در می آورد! این حکایت جیش بوس لالا را از کجا به کجا آورده ؟از سنت خجالت بکش!رابطه ها در حال خفقانند..فکر ها مسموم!عشوه و ناز و کرشمه جایی و مکانی دارد! نه اینکه در خیابان قری به کمرت بدهی و سینه به سینه ی یارت بچسبانی..مانند بادبادک هم خودت را آویزون همراهت کنی که چه؟؟! دوستش داری! این دوست داشتن نیست جانم! نقش چسب رازی را بازی کردن است!پسرک از عشوه های دختر همراهش به ستوه آمده بود که با دیدن خنده های موذیانه ی من سرش را بی محابا تکان میداد..واقعا با خودش چه فکر میکند آن دختر خوش روی فتنه انگیز؟ اینهمه زیبایی را چرا به هر کسی عرضه میدارد..به چشمم آمد نگاه هایی که کثیف بودند و سر تا پا دخترک را میلیسیدند..تن لرزه گرفتم..روزی دوستکی به من گفت قضاوت نکن..چون تو خودت نمیتوانی اینجوربپوشی ..اینقدر غر میزنی! و من باز میگویم خدا عالم است! به من ربطی ندارد که چه کسی نگاه میکند و چه کسی در کش و قوس هوس هایش غرقه میگردد..میگویم قدر خود را بدان..همین و بس..چه بسا من خودم با خود بیگانه ام..اما بلدم خوب نسخه بپیچم! .هنوز پشت پلک هام داغ داغه!تب کرده ام ناجور.. هه! از عشق نیست از این سرماخوردگیه ملسه! تو این دوران جینگولکیانه عشقم کجابود؟ کاش بینیم اینقدر گنده نبود و میتونستم دنیارو خوب ببینم! حالا شاید تقصیر از بی مایه فطیر بودن جیب ماست! خلق نداند بسی که در دل ما چه میگذرد! امروز یکی از دوستان ۶ سال پیشم مرحمت فرمودند و مرابا زنگ تلفنشان سورپریز کردند! وای! بزرگ شدیم رفت! شش سال پیش من کجا بودم! چه بودم وکه بودم...و حالا چی و کیم..! عجب! و حالا شش سال بعد هم خدا عالم است!
هیچ کس باهام حرف نمیزنه! کسی هم الان تحویلم نمیگیره! همه به چشم یک مجرم بهم نگاه میکنند! حالا خوبه دانشگاه قبول نشدم! اگه بچه ام رو میذاشتم رو گاز و میرفتم مسافرت چی میشد؟!آخی من! البته ذکر کنم که تف به گور شانس من! خوب حالا با تف بازی اسم من جزو قبولیا نمیاد! الان سرماخورده ام که هیچی..سرم که درد میکنه که هیچی! از دست اینا هم کمبود محبت گرفتم! شدم یک سرماخورده ی دل شکسته! هی هی! بیخیال! نمیدونم چرا گریه ام هم نمیاد! ! یه جوری شدم! خسته شدم از اینهمه استرس..الان خودم که رو ویبره ام! دستم هم اینقدر قشنگ حرکات موزون انجام میده! نمیدونم چرا اینجوری شدم! زنگ تلفن و پچ پچ های مامانسی هم رو اعصابمه! هی زنگ میزنن ببینن من قبول شدم یا نه! فضولین مگه بابا! به شما ها چه! وووووووووووووووووووووووی! موندم سر دوراهی..شهرستان بزنم و برم یا تهران بزنم..تحمل خو گرفتن به یک شهر دیگه رو ندارم..همون ۳ سال بسمه! نمیدونم..فعلا باید خودم آینده ام رو نقاشی کنم!
بعد از چندین و اندی به سراغ یار کمر باریک برفتم! از وقتی خبر مسرت بخش مردودی را با دو چشمان خودم دیدم..حالا هم انگار یکی با مشت اهنین کوبیده بر گلوی خوشگلمان! باری..! هم چنان در حال گرفتگی به سر میبریم..اما این نیز بگذرد..هی مامانسی..میدونی که وقتی روانیم نباید طرفم بیای..هم اعصاب منو خرد میکنی..هم خودت ناراحت میشی..! خوب ترکش های بد عنقی ما به مامانسی جان هم اصابت فرمود! یک عدد گریپفرود نیمچه رسیده از باغ رامسر را نوش جان کردم هم اکنون شاید با تلخی ان عقلم به موطن خویش برگردد..همه چی درست میشه ..من می دو نم!
قبول نشدم! با اینکه می دونستم درصد قبولیم کمه.. اما خیلی حالم بده! یکی از دوستام هم که ترازش خیلی کم بود گوشیش خاموشه..! امیدوارم که فارا یه جای خوب قبول بشه..کلا توی نظام آموزشی اینجا شانس بنده به..( سانسور میشود شدید) رفته است! از سال ۸۲ بد شانسی مثل کنه چسبیده و ول نمیکنه..ببین خداجون.بیا دو کلوم با هم دوستانه اختلاط کنیم....بی خیال من شو..گور خودم..نمیخواد هرچی به صلاحمه بدی بهم...خودمو..زندگیمو..آرزوهامو..همه چیمو داری به یه جاهایی حواله میدی که نمیدونم کجاست..بسه ..بسه..خواهش میکنم..آسفالت شدم !
من با این نبوغ سرشارم موندم که چرا ناسا استخدام نگردیده ام!به صورت خودکار یک ساعت به زمان اذان اضافه کردم! طفلک مامانسی چون روزه بود! اگر آقای پدر زنگ نمیزد هم چنان به عقربه ها نگاه میکرد برای باز کردن روزه اش! خوب من خیلی باهوشم! بهتره که زیادی اینهمه فسفر رو به خرج ندم! ۲ تا کدئین خوردم..دوتا هم ادویل ..به فاصله ی نیم ساعت! اما توفیری نداشت! الان یه آهنگ ناش ناش گذاشتم! بپر بالا میز! دست دست! خوب من خیلی حالم خوبه!نورافکن های چشمم رو هم روشن کرده ام! اما باز همه جا تیره و تاره! الان ما در این مکان دیسکو داریم! مامانسی تا آخر صدای تلویزیونو بلند کرده! منم که بشکن و بالا بنداز دارم اینجا! وقتی زیادی میخندم و خودم و میزنم به مشنگی! یعنی یه چیزی ناجور داره خفه ام میکنه!
پ.ن: صدای احسان خواجه امیری رو دوست میدارم..مخصوصا آهنگ جان بابا ..
**این ماه یه چیزی داره که مستم میکنه..سحری..افطاری..صدای اذون..دعاها..اما امسال با کدوم ذوقی برم حلیم بخرم بابابزرگم..
طی یک خبر مسرت بخش آگاه شدیم که فردا در سایت محترمه ی سازمان سنجش نتایج را اعلام میدارند! از این پس لطفا برایم اشک نریزید!غصه نخورید ! قبول نشدم که نشدم! اما رفیق فارا باید شیرینی بدی اونم از نوع خامه ای!حالا من چون شیرینی دوست ندارم به من شکلات بده..من هم چنان استوارم و میخوانم قوی مندانه! یحتمل! که تهران جنوب را به قدوم مبارک خودم در ترم بعدی مزین کنم! خیلی بده که در لای لای گرمای تابستان سرما بخوری!حالم بسی زیبا بود! به سرما خوردگی هم مفتخرم شدم! پس با این حساب شهر در امن و امان است!
الان مامانسی اومد با یک عالمه لباس کوچولو..! گفت نگاه کن اینا مال تو بوده ها! آخی..نازی..! بنده به استحضار برسانم که قبل از هفت ماه به دنیا آمده ام! ( همین است که عجولم بسی) با وزن یک کیلو و چهارصد گرم و قد چهل و دو سانتی متر! از همان ابتدا به بلند قدی مفتخر بوده ام! تمام سیسمونی ها به دیگران بخشیده شده! هه! خیلی کوچولو بودم! عکسی دارم با شوهر مامانسی که در کف دست ایشان جای گرفته ام! چه شود! الان یادم میاد که لباس هایی که تن عروسک هام ( بعد از مدتی هم نشینی با من دچار ضربه فنی میشدندمن کل همه جراحی و بازبینی میشدند!!) میکردم همه از لباس های خودم بود که همش به گفته ی مامانسی برام گنده بوده ! البته الان برعکسه باید دنبال لباسی باشم که تنم بره!چون همشون کوچیکن! به این میگن گهی پشت زین و گهی زین به زین ..هر روز هم بهتر از این!
خلاصه چند قلم از لباس های مارا به رسم یادگار نگه داشته اند! !
صبح احساس میکردم که یه جورایی استخوونام دارن میشکنن! همش تقصیر اون دکوراسیونی که خودم مشعوف شدم به چیدنش!تا صبح که مواظب بودم از رو تخت نیوفتم پایین! آخه کسی نیست بگه آدم قاطی! فضولچه! به تو چه که تغییرات ایجاد میکنی! خلاصه اینکه الان من کل هم همه استخونام درد میکنه!البته خوب یه جورایی هم بستگی به وزن مانکنی من داره! فکر کن! خوب طفلک استخونام! ناناز! حالا خوبه قدم بلنده ..اگه قدم کوتاه بود حتما قل میخوردم!خلاصه اینکه رژیم بگیر گیلیلی!
با خانوم محترمه ی مکرمه ی مامانسی صحبت کردیم ..قرار بر این شد که فعلا انتخاب رشته نکنم! سعی میکنم به دیوانگیم غلبه کنم..! مامانسی میگه حالا که ثبت نام تمدید شده کمی صبر کن..دو روز بشین بخون اگه دیدی میشینی خوب بخونی..! بزن تهران! خوب با اینکه نمیخوام تهران باشم اما حرفشو گوش میکنم! فقط مونده که به گشادیسم و تنبلیسم غلبه کنیم!
خوب! مامانسی و شوهرش هم به خانه آمدند و همه چی به خیر گذشت! فقط نگاه های چپکی مامانسی یه جورایی منو به بند جیم سوق میداد..! و اینکه تنبیه شدم با تمام گشنگی! مجبور شدم خودم شام درست کنم!نمی گم ماکارانی خوشمزه درست کردم که دلتون نسوزه! حالا باز خوبه! منتظر رعد و برقی بس عظیم بودم! حالا حکایت سر درد و روزی سه وعده ملبس شدن بینی خوشگلمان به رنگ زیبای قرمز خنده بر لبانمان می آورد و سبب تفریحمان میشود..چیز مهمی نیست..این نیز میگذرد..این شکلات های عشقولانه آی چشمک میزنه! آی چشمک میزنه!
فکر میکنم تا چند ساعت دیگر به دست نیروی خودی(مامانسی) به ملکوت اعلی بپیوندم! یک گندی زدم به خونه که حرف نداره! خوشگل و قشنگ دکور اتاق خودم و مهمون رو عوض کردم و هر چی تو اتاق خودم بود بردم اونجا! الان اتاق خودم شکل سمساری شده!فکر کنم فردا باید همه چیز رو به حالت اول برگردونم! از گشنگی آدامس خوردم! هیچی نداریم که! هر کی خونه مامان خودشه! مامانسی خونه عشقولانه..شوهر مامانسی هم خونه مامانش! منم این جا! هورا! به این میگن تفاهم! خوب اصلا من چرا شهرستان بزنم! این جا هم فرقی با خونه مجردیم نداره! تازه اینجا بیشتر خوش میگذره! چون شارژ رو یکی دیگه میده! خداییش الان دارم فکر میکنم مامانسی چه بلایی قراره سرم بیاره! خونه رو تبدیل به جینگولی مستانی عظیم کرده ام بعد از نه ساعت تلاش بی وقفه! فکر کنم از الان باید تمرین کنم لبخند بزنم! خوب ! گند زدم..خودم اعتراف میکنم! یک سری از پروژه هامو پاره کردم ..ریز ریز..اینقده مزه داد..پروژه های ساخت یک رو نگاه میکردم..عجب مشنگی طرح میزدیم!جینگولی پاسپارتو کرده بودم! خنده دار بود!خداییش نمیدونم از کجاشون نمره دادن! امروز یک اتفاق دپرسی افتاد! هه! مشغول پرش از ارتفاع بودم که یهو این گیتار بد هیبت! از حسادت دیدن موفقیت من ولو شد روی گلدون کاکتوسم! فکر کردم کار محبوبم شکست! جیغ گوش خراشی کشیدم! اما گلدونم شکست! منم با چسب چوب چسبوندمش! اما خورد تو ذوقم! بعد بهم میگن غر نزن! خوب هر چی که دوست دارم یهو به طرز فجیعی از دست میره! سرت سلامت جوون!
من بدون اینترنت هم میتوانم زندگی کنم! هه! زیاد هم سخت نیست! آری! زیاد هم سخت نیست که فراموش کنم تمام زندگیم را در همین شهر مجازی ..زیاد هم سخت نیست..! شاید روزی بیاید که دیگر مشروب های بابا به ته نرسد و سیگار های من ...شاید روزی بیاید..دلم برای همین چند خط نوشتن از سر دلتنگی تنگ شده بود..با اینکه هیچ کس ندید رفتنم رو...کسی دلش برام تنگ نشد...همونطور که کسی اومدنم رو ندید..چقدر من توقعم زیاد است .نه از مال دنیا بلکه از آدم ها..بگذریم..
عشقولانه با یک عالمه سوغاتی برگشت..مامانسی هم که همش دنبال کارای عشقولانه است..من هم که به حال خودم..هنوز نتایج کنکور رو اعلام نکردند..میخوام یه دیوونگی بازی در بیارم..میخوام یه شهر دور انتخاب کنم.. تصمیم داشتم که خودم رو ریست کنم..وسطاش هنگ میکردم..اما فکر کنم تا حدی موفق شدم..یاد گرفتن خیلی سخته..دیروز به شین برادر گفتم هوای عشقولانه رو داشته باشه..ای جان..رفت براش میوه خرید..چقدر عمر زود میگذره..انگار همین دیروز به دنیا اومد..از شین خواهر هم کلی شاکیم..نیم وجب بچه..فقط می پیچونه..من دیگه هیچ حرفی بهش نمیزنم..یه روز میاد که میفهمه اشتباه کرده..من که نمیتونم خودمو پاره کنم که! از هر کسی تو زندگیم انتظار دارم که بهم نامردی کنه..بپیچونتم..اما از شین نه..خودم بزرگش کردم..به خاطرش از خیلی چیزها گذشتم..کاش میفهمید که ..به هر حال باید تجربه کنه...اشکال نداره!اینم میگذره...
پ.ن:
مصاحبه با خانم شهلا لاجوردي ( مادر بهنام دهش پور )
به همت بهنام و كمك دوستان، بازاري به مدت سه روز برگزار شد و مورد استقبال شديد مردم واقع شد. كنسرت پيانويي نيز توسط دوستان بهنام در فرهنگسراي ارسباران برگزار شد و همچنين او به همراه چند تن از دوستانش تصميم گرفتند كه بازار شمعي به مناسبت عيد در منزل ما و در اتاقش به مدت سه روز برگزار كنند. بهنام عليرغم بيماري خواست تا با دوستانش باشد. يكي از دوستان بهنام از او سؤال كرد: آيا فروش يك عدد شمع ارزش آنرا دارد كه تو بايستي و استراحت نكني؟ و بهنام جواب داد: پول يك عدد شمع، برابر يك ليوان آب است، اگر هركس يك ليوان آب كمك كند، دريايي خواهد شد تا به مريض ها كمك كنيم.
بعد از رفتن دوستانش، او خيلي منقلب بود و ما از او خواستيم تا شب را با من و پدرش بگذراند. تا صبح با بهنام درباره دوستانش صحبت كرديم. هنگام اذان صبح، متوجه شدم كه بهنام به سختي صحبت مي كند. پدرش با آمبولانس و پزشك تماس گرفت. بهنام با لبخند خانه را ترك كرد و متاسفانه در راه بيمارستان زندگي را بدرود گفت. بهنام هميشه از دوستانش مي خواست تا راه او را ادامه دهند.
ما همگي جمع شديم ـ دوستان بهنام و خانواده هايشان ـ و شروع به فعاليت كرديم. تصميم گرفته شد، كه با جمع آوري كمك ها، سالن انتظار و اتاق معاينه ساخته شد. بخش بستري، دفتر، كتابخانه پزشكان، كتابخانه بچه ها و اتاق كنفرانس كم كم آماده شد.
موسسه خیریه بهنام دهش پور
مؤسسه خيريه كمك به بيماران سرطاني كه با نام ″بهنام دهش پور″ معروف مي باشد، در حقيقت نام جوان هموطن قهرماني را بر پيشاني دارد كه در آغاز هفدهمين بهار زندگيش مبتلا به بيماري سرطان شده و سه سال پنجه در پنجه اين بيماري افكند و متاسفانه عليرغم معالجات مختلف در داخل و خارج از كشور در ٢١ سالگي ، زندگي كوتاهش به پايان رسيد.زماني كه دوران درمان را در بيمارستان شهداي تجريش مي گذراند ، به شدت تحت تاثير وضع ناگوار بيماران بخش ناتمام آنكولوژي ( سرطان شناسي ) قرار گرفت.
او با وجود بيماري سخت ، با روحيه و پشتكاري بي نظير ، تكميل كارهاي نيمه تمام بخش را وجه همت خود قرار داده و اولين بازار خيريه را به همين منظور در سال ١٣٧٤ برگزار نمود و همچنين با جمع آوري كمكهاي مردمي در قالب شركت در فعاليت هاي خيرخواهانه و همايش هاي هنري و تقديم آن به بيماران سرطاني بيمارستان شهداي تجريش در نهايت صداقت، حركتي عظيم را بنيان نهاد.
شمع زندگي كوتاهش در خانه با فروش شمع هاي تزئيني به نفع بيماران سرطاني خاموش شد ، اما نوري را در دل اطرافيان بر جاي گذاشت ، تا گروهي به صورت خودجوش راه اورا ادامه دهند ، و اينك خيريه بهنام دهش پور به عنوان مركز ياري رساني به مصيبت ديدگان اين بيماري افتخار مي كند.
بخش سرطان بيمارستان شهداء تجريش در سال ١٣٧٠ زماني كه هنوز عمليات ساختماني آن تكميل نشده بود ، با نيت تسريع امور درماني بيماران ، كار خود را آغاز كرد.سالن انتظار اين بخش كه عمليات تجهيز آن به همت بهنام آغاز گرديده بود ، در پائيز ٧٤ ، زماني كه ديگر او در ميان ما نبود ، افتتاح گرديد.
الف که هم خونه ایم بود در سال های دانشجویی که سر ناسازگاری با هم داشتیم خیلی زود تر از من به این نتیجه ها رسیده بود..هر چقدر گفت من گوش نکردم..از بس که خر و ابله هستم..بهم میگفت لزومی نداره پروژه ات اول باشه..کارتو انجام بده و برو به استاد نشون بده..میگفتم نه..البته دلیل داشتم..چون همیشه اولین کارهام مال بابابزرگم بود..میگفت خیلی به مسایل اطرافت گیر میدی..خیلی خودتو درگیر میکنی.اینقدر به فکر بقیه نباش..گوش نکردم..از زمان خودم زدم برای دوستام..توی بدترین شرایط..اما تنها بودم..یادم نمیره روزایی رو که برگشته بودم وسایل خونه رو تنها ببندم و برگردم تهران..چقدر صبح تا شب اشک ریختم..تازه بابا ییم رفته بود..هیچ کدوم از این دوستای بی معرفتم نبودن..همه فقط به فکر خودشون بودن..وای این بار خیلی سنگینه..به قول محسن کسی که ناراحتت کنه دیگه دوستت نیست..آره ..این واقعیت داره..اما من نمیدونم چرا نمیفهمم..از این به بعد تصمیم گرفتم حذف کنم..اولین خطا رو میبخشم..اما به دومی که رسید..به راه خودم ادامه میدم..
نمیدونم میام تهران چرا افسردگی میگیرم! باز دوست ندارم برم بیرون!کتاب های سنجش سه رو امروز برداشتم..میخوام از فردا شروع کنم به خوندن..تهران هم گذاشته امسال..اگه خیلی بخونم شاید قبول شم نه؟! اگر گشادیسم بزاره..!
وای با عشقولانه حرف زدم...امشب میره که اعمال رو انجام بده..نمیدونم چرا بغضم میگیره..نمیدونم چرا باهاش مقاومت کردم نرفتم..کاش میرفتم...اما فکر کنم هنوز آمادگی ندارم..یاد بابایی افتادم که نمیرفت ..میگفت کعبه ی من همین جاست..جایی که دست نوازش رو سر دوتابچه یتیم بکشی..به یه زن بی سرپرست کمک کنی و ..خیلی حرف های دیگه..اما وقتی اسم حاجی اومد روش..اشک تو چشماش جمع میشد...توی همون حال ..نمیدونم..بغضم گرفت..همیشه بخند بابایی..که هلاک خنده هاتم جانکم..
هر کسی اعتقادات خودشو داره..مسیحی.بودایی..یهودی..مسلمون...همه و همه فقط میخوان که یگانه بهترین رو ستایش کنند ... یه جاهایی آدم دوست داره از همون مذهبی که بهش به ارث رسیده آرامش رو لمس کنه..مثل الان من.دوست دارم برم یه جایی.بشینم زار زار گریه کنم...اینقدر دلم بغل میخواد خدا
آ خدا لالا...
خودمم نمیدونم الان چی دارم میگم!! گیر نده! دست به عمل انتحاری زدم در حد شدید! این جور وقت ها مغزم ریست میشه! یه زمانی میرسه که آدم میبینه راهی رو که رفته اشتباه کرده...خوب! مسلما هم زمان از دست داده! هم خیلی چیز های دیگه! حالا تجربه داره! و یک عالمه علامت تعجب!!! خوب صد بار خطا کردی؟ حالا که فهمیدی برگرد..نمیدونم! از همین چیز ها دیگه! همه اشتباه میکنن..راهو غلط میرن..میخورن تو در و دیوار! اما یه روز بر میگردن..امیدوارم که واسه اونایی که الان دارن گیج میزنن دیر نشده باشه!

پس باید چشماتو در بیارم عزیزم!! قلبت رو هم بکشم بیرون و بندازم تو چاه توالت! اما نه..قبلش یه چاقو بر میدارم، لت و پارش میکنم ، بعد کلی نمک میریزم روش،تا جای زخمش بسوزه..آی بسوزه.آی بسوزه.....بعد میندازم تو سطل آشغال...چقدر مزه داد! گاهی وقت ها انتقام هم خوشمزه است...حتی اگه تو خیالت باشه!
مزیت ترک کامپیوتر همراه در وطن ، این است که مجبور شوی مجبوری از انگشتانت برای در آغوش کشیدن خودکارت استفاده کنی که حقیقتا کار سختی است! باید تمرکز کنی و آنقدر قربان صدقه اش بروی تا از دستانت لیز نخورد و بعد با لبخند به صفحه ی کاغذ زل بزنی! شیک و تمییز!
در دوران اقامت به سونای افتخاری و مفتکی دعوت شدیم...! آنچنان که قطره های بازیگوش آب شور!! از سر و کولمان توی چشم و چارمان می رفت!و مجبور بودیم چون تکنولوژی نداشتیم یک ساعتی روبروی دلبر خنک کننده ای به نام پنکه برقی بنشینیم! تا رخصت دهند دنیا را کمی بدون آب شور دید بزنیم! حالا هی بگویید مفت باشد...کوفت باشد! در بدو خروج از تهران با صحنه ای بسی شگفت ! مواجه شدیم! دو سرنشین ماشین جلویی به سمت هم زیاده از حد کشش داشتند! هی مثل تیتاپ به هم می چسبیدندو گاهی مثل کش در میرفتند! خلاصه اینکه عجیبن غریبا! حالا در کمبود محبت گیر کرده بودند یا کمبود مکان! نمیدانم! روزهای خوبی بود...خوردیم و خوابیدیم و به خانه برگشتیم..و دوباره فردا روز از نو..غر غر از نو!
اینم حکایت رفیق رفقای نازنین منه...البته نمیشه اسمشونو رفیق گذاشت...رفیق اونیه که یارت باشه..همراهت باشه..نه اینکه یه چوب برداره هی بکنه تو ماتحتت! یا اینکه هی عذابت بده و با لذت به اشکات نگاه کنه..! آره من هنوزم عصبانیم...دارم فکر میکنم که یه آدم( البته حیف این کلمه که به بعضی ها اطلاق بشه) چقدر میتونه کثیف باشه...رذل و پست و نامرد...ها؟ چقدر..! ؟ ناز شصتش رفیق..میتونه میمونه..میتونی بشو..!نمیتونم دیگه..با این دل لعنتی نمیتونم کناربیام..شیطونه میگه بزنم لت و پارش کنم..دلمو میگم بابا! اما آقا شیطونه نازنین...یه نگاه به این دل ما بنداز...از جیگر زلیخا هم پر پر تره..آخی نازی من! بعضی وقت ها فکر میکنم اگه تو این دو سال یه سگ آورده بودم نگه داشته بودم..خیلی بهتر بود.. اما خوب..تو هر بازی نمیشه برنده بود مگه نه؟
وقتی بهم خندید و مسخره ام کرد..واقعا خورد تو حالم..!
بذار یه راه حل بهت پیشنهاد بدم! دو دستی به چسب به کیبوردت و تا آخرین نقطه ی حدقه ی چشمت برو توی مونیتورت! بعد یه آهنگ ترنس بذارو تا جایی که حس شنواییت جواب می ده بلندش کن... یادت نره که در اتاقت رو قفل کنی!! چون امکان داره بعدش با اردنگی اولیای محترم شوتت کنن بیرون! ..بعدش برو تو فضا حال کن! پیشنهاد خوبیه؟! ( نیشمان باز میشود تا بنا گوشمان) تازه من هم دارم امتحان میکنم! البته صد افسوس که خودم را از همنشینی یار کمر باریکم منع نموده ام! چرا که من کل هم تمام یاران بی وفایند! هی هی! یاری نمیخوام ...دلداری نمیخوام...(دست دست)
فردا به ماه عربی...تولد من میشه..اصولا چون خودمو زیاد دوست دارم..دو دفعه تولدم مبارک!
راستی وقتی خیلی عصبانی باشی..بخوای به یکی فحش بدی اما نتونی چی کار میکنی؟!منظورم فحش ناموسیه ها! از همین هایی که خیلی آدم عصبانی میشه میگه! اما خوب! باز همین فحش ناموسی خودش مورد داره! من میگم تا وقتی میشه به خود طرف بد و بیراه گفت.. پای عهد و عیال رو به بازی باز نکنیم! حالا هم میخوام فحش بدم! خیلی...اما نمیدونم چی بگم!
**این ساختمان اگر با هدف یک آنتن مخابراتی طراحی شده است بایستی که عملکرد آن را دید، ولی ا آنجا که من از نظر تکنولوژی اطلاع دارم الان شبکه های مخابراتی دیگر نیازمند یک چنین ارتفاعی نیستند .ولی عملکرد سنتی اینگونه برج های مخابراتی در شهر های جهان عمدتاٌ به عنوان نشانه است و مکان یابی اینگونه برج ها بر اساس ویژگی های خاص شهر سازی وطراحی شهری بوده است متاسفانه یک چنین مطلعاتی اینجا انجام نشده است...**
** معماری این برج نکته خاصی برای ارزیابی ندارد. جایگاه برج میلاد صرفا به لحاظ شهر سازی و طراحی شهری مطرح است که متاسفانه هیچ مطالعاتی هم در مورد مکان یابی آن انجام نشده است در واقع انظباط برج میلاد با سازمان فضایی شهر بی ربط و بی حاصل است**
**به هر حال این بنا در خط آسمان شهر در شب و روز اثر خود را گذاشته است و نمادی شده است و نمودی پیدا کرده است و این نکته مثبتی است ولی اینکه از نظر خوانایی و ادراک شهروندان بتواند معنا دار باشد کاملا بی ربط و بی ارتباط مکان یابی شده است .**
**برج میلاد نقش هویتی را دارا است و میتواند جایگاهی مانند برج آزادی برای شهر پیدا کند ولی در واقع این یکی از عوامل تعیین کننده است تعیین جایگاه و محل قرار گیری یک چنین بنایی در انتخاب شرکت مخابرات نیست و حتی شهرداری نیز اگر بنا دارد چنین تصمیمی بگیرد بایستی که به عنوان یک پروژه دیدگاه مسئولین این کار را پیدا کند و به عنوان یک پروژه مکان یابی آن و استقرار آن در سطح شهر پذیرفته شود **
** به نقل از : دکتر کامران ذکاوت
بابا اون عینکتو به من قرض بده ببینم از پشت اون منو چه جوری میبینی! چرا چیزی که نیستم رو داری می بندی بهم! تهمت نزن...هر چی میخوای بگی بگو...اما تهمت نزن...از اینکه کاری رو که نکرده ام ببندن بهم بد جوری اعصابم به هم میریزه...
پس HOney لطفا خفه شو!
تماس با ساسوشای ِمورد نظر امکان پذیر نمیباشد
تصمیم میگرد که مسدود گردد
تا اطلاع ثانوی
سردرد موذیانه هم کارش از وحشتناک هم گذشته..!
چرا اینقدر زندگی رو سخت میگیرم؟ گاهی وقت ها هم خودم می مونم..! دست خودم نیست! زیاد تر از زیادی گیر سه پیچم فعاله!
صبح تا ۵.۵ بیدار بودم...میخواستم طرحی رو که یک دفعه با فری هند کشیده بودم دوباره رسم کنم..اما زهی خیال باطل! نمیدونم بعضی وقت ها این جسارت عظیمی که میارم از کجا جذب و به کجا دفع میشه! درصد ریسکم بالاست! بیخود نیستا که میگم پهلوون پنبه! خلاصه گند زدم باز! اما بیخیال..بازم میکشم..بهترشو!
خلاصه کلام ۱۰.۳۰ همراه خانواده ی مکرمه رفتیم منزل عشقولانه..برای تناول ناهاری که مهمان بودیم ..خلاصه باز هم طبق معمول ۳ برابر هر کس!! غذا سفارش داد! عادتشه دیگه! چه میشه کرد.. باز هم از اون جوجه کباب خوشمزه ها..! ایندفعه میگم که دلتون بسوزه! بعد از انجام وظیفه ی نهاری..شین برادر!جنتلمنگ کپلک ما، برامون با مظلومیت تمام چایی ریخت که آخ کیف داد! شین خواهر که تا ناهار رو خورد از بند جیم استفاده کرد و غیب شد! حالا رفته بود یا به صحبت با بوی فرند خانش برسد یا فیلمی که دانلود کرده بود ببیند...البته ما که بخیل نیستیم..اما روزی میاید که از کرده ی خودش پشیمان میشود..دلیلش را روزی اگر حوصله بود به همین پست اضافه خواهم کرد!
با اینکه در بین بچه زادگان رتبه ی اولیه را دارم! اما همیشه ظرف شستن و چایی ریختن و قصه علی هذا مال من است! آخه زور داره دیگه! یهو همه جیم میشن! منم که بی غیرت نیستم...نمیتونم ببینم مامانسیم همه کارارو بکنه..خلاصه اینکه این جور وقت ها گردش علمش خوبی داریم..غر نمیزنم! داد میزنم! دلم میخواد..مشکلیه؟!
سالارخان امروز اومد خونه ی عشقولانه..با دیدنش همه ی غم هام یادم میره..هر چی ازش بگم کم گفتم..اسمش که سالار است واقعا برازنده اش است..بی اختیار با دیدنش یاد بابایی می افتم..یاد خنده اش..یاد مهربونیش..به اندازه ی بابایی خالص و نابه...هیچوقت محبت هاشو فراموش نخواهیم کرد..و تا همیشه دوستش دارم..هم خودشو..هم همسر مهربونش رو..
امروز یه آقا پ ل ی س مهربون..بهم پیشنهاد کرد که با زبون خوش مهر و محبتش را پذیرفته و همدم تنهاییهایش شویم! خلاصه ی کلام !من هم در کمال شجاعت ( بند بند سلول های تنم به لرزه افتاده بود..من بی جنبه نیستم..اما از بچگی از این هیولاهای سیاه میترسیده ام) شماره ی ایشان را با شوقی وصف ناشدنی!!!!!!!!!!!! در موبیل همراه خودم مثبوت گردانیدم و بعد از دور شدنشان !کف خیابان از شوقمان ولو شدیم و چونان ابر بهاری گریستیم....
وقتی به جرم سادگی بگیرنت...نگاه های کثیف و هرزشونو به صورتت بدوزن..و همه تنت بلرزه...وقتی بزرگترین گناهت ناخن های لاک زده ات باشه که باعث بشه زیر نگاه های کثیفشون باز احساس کنی هیچی تنت نیست!اگر میبردنم..رفتنم با خودم بود..برگشتنم با خدا..حالا بماند که چندین نوع بکارت رو تا الان از دست داده بودم!
غده ای در روحم است ..هر چه دوا و درمانش کرده ام جواب نداده است...مرض سختی است..گاهی همه ی وجودم راپر میکند...نه اینکه خودش را بگویم..دردش را میگویم..!...دکترم هم آدم خوش خیالیست..همه چیز را از دریچه ی بیخیالی تا آخر دنیا میبیندبه گمانم که او هم زیادی کتاب به مغزش تزریق کرده.طفلک! هر چه دوا و درمان کرده ام هم جواب نداده ..حتی برایم دخیل هم بسته اند..شاید حواسشان نبوده و برایم سبزه ای گره زده اند..! شاید هم درختی! نمیدانم..خودم میدانم که این درد از رنج تار و پود وجودم است..این تکرار روزمرگی ها هم دیگر به دل نمی نشیند آری دیگر چندان چسبنده نیست..
نه اینکه فکر کنی برای آرامشم همدمی میخواهم..نه!..برای اینکه به وسعت تمام سکوتی که بر لب هایم است حرف هایی دارم بزنم..حرف هایی که تا به حال هیچ به هیچ دیواری نکوبیدمشان..