تبليغاتX
س ا س و ش ا
ساسوشا
را می شناسی؟ همان پا برهنه ی بارانی را
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
144

گاهی وقت ها آرزوهایم  را روی هوا میزنند

نمیدانم یا تو روی مرا کم می کنی یا من! نمیدانم تو برنده میشوی یا من..! اما میدانم هر آنچه که هست این روزها دیگر برایم بر نمی گردد..نه نگاه های مهربان و نه شوق کودکان و باران و هر آنچه که دوستش دارم...زمان کم است و آرزوهایم تا نا کجا آباد راه بی برگشتم اندازه دارد..و ستاره و ماه و آسمان خوش رنگ آبرنگ شین خواهر ..دیروز میم سه نقطه  را دیدم که هرگز فکر نمیکردم دوباره ببینمش..اما  فهمید که نمیتواند هرگز مرا به کاری که تمام دایره ی محیطی خط قرمز هایم را در خودپذیرا میشود وادارد .بسی خرسندیم رفیق..از اینکه هم چنان کوه مندیم! هیچ چیز نمیتواند اندکی تارو پود من را بلرزاند..چه فرقی میکند..زنانه یا مردانه! مهم این است که من هستم!

شاد بودن هنر است! من هم میخواهم هنر مند با هنر باشم..نه آنکه هنرش را به نیم نگاهی در عرض خیابان زیگزاگ رها میکند..! ای کسانی که مارا فراموش کرده اید..خاطرتان باد که روزی هم ما شما را فراموش میکنیم و شما یک جاهاییتان یک جوری میشود! حالا این گوی و این میدان! از ما گفتن بود..!

  • گاهی دوست دارم برای خودم حرف بزنم! به کسی چه! جای ترا می گیرم؟!

--------------------------------------------------------------------------------------------

و ی ر ا ی ش ۱:

  • آهنگ تپلی ریزه میزه رو خیلی دوست دارم..از اون آهنگ هاییه که کلی یاد بچگیام می افتم و از ذوق میچسبم به سقف..!
  • امروز شوهر مامانسی جان فرمودند که یه جای اینکه هی به فکر لنز خریدن باشی.. پول بده این شیکمت بره تو! کلی ذوق کردم که بالاخره نظر داد!
  • تو اگه با من باشی قلبت میمیره..تا حالا از این حرف ها شنیدی؟ البته من الان دارم آهنگش را گوش میدم و این شد یک نقطه ی عطفی برای نوشتن! آدم هایی که این حرف رو میزنن دو دسته اند به نظر من! یا اینقدر بیچاره است که نمیتونه شلوار خودشو بکشه بالا و آب دماغشو پاک کنه و به نوع خودش کلی مصیبته! یا اینکه یک آدم از نوع پیچ گوشتیه! هم خودش میپیچه هم بقیه رو میپیچونه!
  • من دربدر دارم دنبال شماره ی یکی از دوستام میگردم که داره مامان میشه و من وقتی شنیدم کلی ذوق کردم...اما باز از قافله جا موندم!شمارشو پیدا نمیکنم!  نمیدونم چرا همیشه دیر میرسم! همه کم کم دارن میرن رسم شوهر داری و زن داری بیاموزند! من هم که فعلا میخوام درس بخونم!!!!!!!!!!!!!!!!! اینو خوب اومدم نه؟!
  • آخ جون من الان خونه مامانسی مهمونی ام و کلی تحویلم گرفته و داره برام غذای مورد علاقه ام را درست میکند..! تازشم برام شوکولات هم خریده...دل همگی پرپر..یه نیمچه کوچولشم نمیدم بهتون! حالا هی آقای پدر از من بخواهد که جای لنز ..چربی هارا آب کنم که شاید فرجی شود!!! هاهاها! چقدر سخته آدم یک دستی تایپ کنه! طفلک دست چپم داره میره تو کما! نکنه اینا کار آمریکای خونخوار باشه ها؟! حالا میگی چی کار کنیم؟!

و ی ر ا ی ش ۲ :

  • هم چنان در مهمانی مامانسی جونم به سر میبرم! عصری خواب دیدم که توی آسانسور جا موندم ..با شین خواهر رفته بودیم مهمونی! نامرد گذاشت منو رفت!هی منم تو آسانسور میرفتم بالا! بر میگشتم پایین! آسانسوره هم همش میرفت طبقه ی چهارو هشت و اصلا هم صبر نمیکرد! خلاصه من بدبخت هم اوتوی یک آسانسور فسقلی تنها بودم!هوا هم نبود..! داشتم خفه میشدم!  زنگ خطر زدم و طبقه هشت وایساد! بعد دریچشو باز کردم و داد که آهای ملت! من اینجا گیر کرده ام! بعدش که شین خواهر رو دیدم بهش گفتم چرا دنبال من نیومدی؟! گفت آخه خیلی خسته بودم خوابم برد! واااااااااااااااااااااااای! از خواب که پریدم زنگ زدم بهش..گفتم دارم برات! حالا منو تو اسانسور خفت شده تنها میذاری و میخوابی! هی روزگار نامراد! حالتو میگیرم!
  • هی دارم با خودم میجنگم! نمیدونم میتونم یا نه! هی اون نیوشا بده داره وول میخوره و میگه سیاه ببین..سیاه ببین...بعدش با خودم میگم نه نیوشا جان...خطرناکه! نکن این کارو! خوب باش! باز گه گیجه گرفتم! فردا قراره برم کلاسایی که سالار خان بهم گفته..مطمئنم که خوبه..
  • جنگ جنگ تا من بشم برنده..! به به! خوش فرمودیم نه؟!
  • هه! دنیا جونم..بچرخ تا بچرخیم..خوب تو این چند ساله رقصوندیمون..حالا نوبت ماست! دست دست!
+ ساسوشا
جمعه بیست و پنجم آبان 1386
143

من مست می ساقی نابم ..هشیاری نخواهم..

دنیا دنیا دنیا ..بیا میخوام زل بزنم تو چشمات..میخوام سرمو بذارم رو شونه ات و چشمامو ببندم  ...به همین راحتی! راستش چند وقتیه که من مست می روزگارم...صبح ساعت ۹.۳۰ از سر آزمون پا شدم و از مسیر پلی تکنیک تا نمیدونم کجا رو پیاده رفتم!در اعتصاب اخلاق به سر میبردم!..الان رسیدم خونه ی مامانسی..امروز توی عالم خودم بودم با کسی هم کاری نداشتم خیلی خوش گذشت...دلم برای همه ی عهد و عیال منزلمان بسی تنگ شده بود..این روز ها بیشتر از همیشه به شین خواهر نزدیک شده ام ..احساس میکنم چقدر دوستش دارم و دل تنگش میشوم وقتی که بخواهد برای ساختن آینده اش ترک دیار کند..این روز ها سعی میکنم از همه کناره گیری کنم..شاید سکوت را دوست دارم..مزه اش میچسبد..یادنصایح استاد میم افتادم..میگفت لذت دارد آدم ها را نگاه کنی و بدانی که همه ی آنها دنیایی هستند از پیچیدگی...این روز ها از دید زدن مردم لذت میبرم.!!  

  • راهم را عوض نمیکنم..به راهی که رفته ام ادامه میدهم...و بهترش میکنم...نقطه سر خط رفیق!
+ ساسوشا
شنبه نوزدهم آبان 1386
142

تغییر می کنیم تا حدی که شادی بخش گردیم رفیق..

اول با یک لبخند شروع کن..

زیاد هم سخت نیست..نیشت را تا بناگوشت باز کن..اولش کمی کشش می آید ..ورزش است دیگر..برای عضله های صورتت خوب است..هااااااااااااااااااااا! امتحان کن..مثل همین شکلکه() ..خودم همیشه با زدن این شکلک عضلات صورتم کش میاد..! یه نظر خاصی دارم..! مثل همیشه!گوش کن که نابه...از دستت میره ها! پس حواست رو بنداز رو کلمات من..البته با رعایت ضوابط شرعی! فعلا نیشت را تا بناگوش حواله ی صورت قشنگت بکن تا کمی  حالت جا بیاد...و....ادامه ی مخلفات زندگی  در دیداری دیگر..

+ ساسوشا
جمعه هجدهم آبان 1386
141
" ستاره هنوز بیداری ؟ وقت خوابت گذشته گلکم.."

بازی بازی ..با دل خودم هم بازی..و چقدر خوشمزه است بیخیال همه چی بودن...همان آسودگی خنجر بر دل..هاهاها..میدانی؟ دیگر چیزی برایم مهم نیست..شاید اثراتی از بزرگ شدن باشد..آخ  جون دوستش دارم ..چشمهایم را میگویم..به خودم هم محل نمیگذارد..

  • با تو هستم...
  • میخواهم حال هوای خودم را هم عوض کنم..
  • پایه ای؟
+ ساسوشا
دوشنبه چهاردهم آبان 1386
140
برو عزیزم خدا به همرات..!

گند بزنن این دلتنگی هارو که با یه آهنگ همه چی مثل فیلم سینمایی جلوی چشمات رژه میره! تکلیف خودم هم با خودم معلوم نیست..بعضی وقت ها از غم چشمام خودم بغضم میگیره..!هه! بابا اصلا به درک..همه ی کسایی که جفت پا رفتین رو قلبم..کسایی که فقط ادعا میکردین و ادعاتون یه جاهایی رو سوراخ سوراخ می کرد! همتون دست جمعی به درک خوشگله جا واصل شید..آره ! برین همونجایی که تا آخر ماتحتتون بسوزه..تازشم اینکه این حرف های عشقولانه ی من از سر تا به پا نثار همه ی رفقای نامرد اعم از دختر و پسر..هیچ فرقی نداره...با همتونم! تقصیر شماها نیست ..تقصیر هیچ کس نیست..همه که قرار نیست مثل هم باشند! آدم ها با هم فرق میکنن..( به به!!! الان زدم تو خط فلسفه...) اما از این حرف های تکراری مزخرفی که خودم به خورد همه میدم  حالم به هم میخوره..چرا وقتی میخوام داد بزنم چراغ چشمک زنه روشن میشه که هی یارو..آروم باش! خانوم باش..متانتت رو حفظ کن...من نمیخوام خوب باشم..نمیخوام متین باشم..میخوام از هر چی ناراحت میشم همون موقع بگم..میخوام فحش بدم..حرف بد بزنم..اااااااااه...از اینهمه دیسیپلین بازی الکی حالم به هم میخوره..تی تیش بازی..!

باز موندم خونه و فکر کردن هام شروع شد...باز زدم تو خط قاطی بودن! باید امشب باز برم خونه عشقولانه! وگرنه تا خود صبح من کل هم همه رو میشورم و میسابم و نقش خشک کن رو بازی میکنم!

شاید گیر آدم ناتو ( هر لفظ سه نقطه ای در حد مستهجن میتونین به کار ببرین) زیاد افتاده باشم..میدونم که فقط خدا بوده که هوامو داشته ...ببین خدا جون خیلی میخوامت..خودتم اینو خوب میدونی..اما یه وقت هایی به سرویسات کامل روحی و دهن و من کل هم چی که نگاه میکنم خوب ازت شاکی میشم قربون شکل ماهت برم من... ....خاک بر سر کله ی  نخود فرنگی ات برم من....این کله ی پوک من ..از بس احمقه حالم رو بهم میزنه.....من خیلی آدم باحالیم نه؟

فقط دلم میخواد یکی بغلم کنه و سرمو بذارم رو شونه هاش و آروم بگیرم...همین و بس..

همین و همین..

ته نوشت:

وقتی که با خودم درگیرم ..همه ی مصیبت هام باز یادم میاد و باز مینویسمشون...شاید آروم بشم..میدونم که خیلی آدم خوشبختیم..چون یه سقف دارم بالای سرم..پدر و مادرم و خیلی چیزهای دیگه که شاید خیلی ها فقط برای یک لحظه بخوان جای من باشند..اما خوب..من هم از نوع بشرم..کم طاقتم..اما همه چی درست میشه..درست هست..بهتر تر میشه..

من م ی د و ن م !

قابل توجه دوستانی که  با من در تماسند..

از اینکه کسی من رو به عزیزترینم..به روحش..به یادش...به خاطره هاش.. قسم بده اصلا برام قابل تحمل نیست..و از یک موجود مهربون و دوست داشتنی به انسانی غیرقابل تحمل و .....تبدیل می شم...پس خواهش میکنم حد و حدود دوستی رو رعایت کنید و حرفی نزنید که بزنم همه چی رو خراب کنم چون در این یک مورد خاص اصلا آدم با جنبه ای نیستم...

+ ساسوشا
دوشنبه چهاردهم آبان 1386
139
ای خسته،خسته نیوشا
چه قامت بلندی از تو پرداخت آتش..
چه پرچمی زشعله..چه کاکلی ز دود..
آتش چه محشری ...از قامتت نمود!
آنگاه که پیکرت را ابری ز اندوه در چشم شامگاهان ..بنهفت باشکوه..
واژه های روح تراشت را ستاره وار از آسمان دور
بارید بیشمار..
وارسته جسته نیوشا!
تو پر گرفته رفته به بالا..بالا..ما از درون در آتش...
اوج ترا به تماشا
 
بفرما! این آقای سیاوش کسرایی محترمه هم میدونه که نیوشا خسته است! من این شعر رو خیلی دوست دارم..دفعه ی اول که خوندمش هیچی نفهمیدم! مجبور شدم چندین بار بخونم..خوب حالا یه ذره بیشتر میفهممش..! من امروز نرفتم کتابخونه! چقدر کیف داد! البته کلی هم حوصله ام سر رفت...گفتم بیام چیزکی بنوازم در این صفحه ی طناز..روزگار رو با عشقولانه و شین برادر و خواهر میگذرونم..صبح میرم کتابخونه و تا اوجایی که در توان این دل بیقراره میشینم و درس میخونم! خوب اونجا دیگه مجبوری! ووووووی!یک سری آدم های خفنی میبینم توپس! روز اولی که تصمیم گرفتم سکوت خلوتم رو بشکنم و برم احساس خاصی داشتم..۱۰ سال پیش ..شیطنت های بچگی..دل تنگی ها..نگاه کردن های دزدکی..قرار گذاشتن های الکی..جیم شدن ها..دودره بازی ها..بزرگترین دلواپسیمون این بود که کسی مارونبینه و راپورت به خانواده ی محترمه نده..شب های امتحانی که جرات نداشتم درس نخونده برم سر کلاس..هیچیم به آدمیزاد نرفته..بچه تر که بودم ادای آدم بزرگ هارو در می آوردم هر چی بزرگ تر میشم بچه تر میشم! مثل همین دورانی که الان دارم..خوشمزست نه؟! خاطره های تلخ و شیرین هر از گاهی یاد آوریشون میچسبه..چند روزه هی یاد بچه گربه ام می افتم..اینقده دلم براش تنگ شده ..با اون چشمای خوشگلش..به هر حال این رسم روزگاره..به قول شخص شخیص خودم..این نیز میگذرد.. 
 
  •  خدا جونم..میخوااااااااااااااااااامت در حد بنز..
 
+ ساسوشا
یکشنبه سیزدهم آبان 1386
138

همیشه گوشه ای از دنیا به دست می آید و از دست می رود

این روزها چسبیده ام به دنبال تکه ای آرامش..گاهی مثل ماهی کوچولوی ولوله انگیز لیز میخوره و مجبور میشوم راهم را عوض کنم..خلاصه اینکه جالبیاته زیادی داره..یاد گرفتم سکوت کنم..دوست ندارم چیزی بگم.. نوشتنم نمیادروزی چند بار آپ کردن این مصیبت ها رو هم داره دیگه ! بگذریم....توی پارک به آدم ها نگاه میکنم..همین..هرکدوم از این ها برای خودشون دنیایی دارن عجیبن غریبا! دارم دنبال خودم میگردم..خیلی وقته که گم شده بودم..واااااااااای! میدونستم ها! اما نمیدونستم کجا اعلان بدم که پیدا شم..! یک عقیده و فکری که ده سال تو مخت هنگ کرده باشه رو پاک کردن خیلی سخته...!!آخی ..!

امروز بدجوری  تو استخر خوردم در آغوش زمین!جو گیر شدم زیاد جکوزی موندم! بعدش که داشتم لباس میپوشیدم که راه خانه را در پیش گیرم..احساس کردم ضعف شدیدی گرفتم و آفرین حالا الان سقوط آزاد میشه و ماشالا من میتونم! رفتم به خانومه گفتم میشه به من شکلات بدید..؟! مریم بانو نجات غریق محترمه با شنیدن صدای مظلومانه ی من اومد طرفم و گفت بیا یه لیوان آب بخور..بعدش منو برد روی زمین خوابوند و با شیلنگ اب روم آب پاشیدن! من بیچاره روپوش پوشیده بودم! فکر کن! کله ی مبارک آنچنان به زمین خورد که بیهوشی از آن من شد! !! خلاصه هنوزم  سرم درد میکنه و فکر میکنم پشت پلکام خون جمع شده! اینا اثرات ضربه مغزیه آیا؟! جدی میگما.... وقتی از جام بلند شدم همه هی میگفتن خدا رو شکر! خلاصه با روپوش خیس نمیدونم چه جوری خودمو رسوندم خونه ی عشقولانه! خداروشکر که تا خونه ی عشقولانه از مکان بزم من چند صد متر بیشتر نبود! حالا اومدم خونه ی مادر جان! که اگر ایزد منان من  گوشه چشمی به ما حواله نمود عشقولانه هول نکنه!

  • به قول عمو دکتر تپلی بند م م ج یادت نره..( نمیگم چیه که همتون فضول درد بگیرین! )
  •  نوشتم که بگم هنوز هم هستم..خاطرتون جمع...!!!
+ ساسوشا
چهارشنبه دوم آبان 1386
137
  • وقت عریانی چشم هات حواستو جمع کن که دلت بند رو آب نده..!

 

  • آخه نمیتونی یه ذره اون دهن قشنگتو ببندی و حرف نزنی؟! حتما از الف الفبا تا آخرش باید بری؟
  • هی! بی بهونه! حالا هی بیا بهونه بگیر! بهوونه گیر!
  • خیلی وقته شکلات نخوردم ها...جرم که نکردم!
  •  توبه شکستم..دل نشکوندم که !تا من باشم که توبه ی بیخودی نکنم!
  • حالا اسم واقعیش یادم نیست چی بود! توبه بود..قسم بود..عهد بود..هر چی بود شکسته شد!
  • شرمنده ی اخلاق ورزشکاری!  وااااااااا! همین و بگو! ناناز!
+ ساسوشا