گاهی وقت ها آرزوهایم را روی هوا میزنند
نمیدانم یا تو روی مرا کم می کنی یا من! نمیدانم تو برنده میشوی یا من..! اما میدانم هر آنچه که هست این روزها دیگر برایم بر نمی گردد..نه نگاه های مهربان و نه شوق کودکان و باران و هر آنچه که دوستش دارم...زمان کم است و آرزوهایم تا نا کجا آباد راه بی برگشتم اندازه دارد..و ستاره و ماه و آسمان خوش رنگ آبرنگ شین خواهر ..دیروز میم سه نقطه را دیدم که هرگز فکر نمیکردم دوباره ببینمش..اما فهمید که نمیتواند هرگز مرا به کاری که تمام دایره ی محیطی خط قرمز هایم را در خودپذیرا میشود وادارد .بسی خرسندیم رفیق..از اینکه هم چنان کوه مندیم! هیچ چیز نمیتواند اندکی تارو پود من را بلرزاند..چه فرقی میکند..زنانه یا مردانه! مهم این است که من هستم!
شاد بودن هنر است! من هم میخواهم هنر مند با هنر باشم..نه آنکه هنرش را به نیم نگاهی در عرض خیابان زیگزاگ رها میکند..! ای کسانی که مارا فراموش کرده اید..خاطرتان باد که روزی هم ما شما را فراموش میکنیم و شما یک جاهاییتان یک جوری میشود! حالا این گوی و این میدان! از ما گفتن بود..!
--------------------------------------------------------------------------------------------
و ی ر ا ی ش ۱:
و ی ر ا ی ش ۲ :
من مست می ساقی نابم ..هشیاری نخواهم..
دنیا دنیا دنیا ..بیا میخوام زل بزنم تو چشمات..میخوام سرمو بذارم رو شونه ات و چشمامو ببندم ...به همین راحتی! راستش چند وقتیه که من مست می روزگارم...صبح ساعت ۹.۳۰ از سر آزمون پا شدم و از مسیر پلی تکنیک تا نمیدونم کجا رو پیاده رفتم!در اعتصاب اخلاق به سر میبردم!..الان رسیدم خونه ی مامانسی..امروز توی عالم خودم بودم با کسی هم کاری نداشتم خیلی خوش گذشت...دلم برای همه ی عهد و عیال منزلمان بسی تنگ شده بود..این روز ها بیشتر از همیشه به شین خواهر نزدیک شده ام ..احساس میکنم چقدر دوستش دارم و دل تنگش میشوم وقتی که بخواهد برای ساختن آینده اش ترک دیار کند..این روز ها سعی میکنم از همه کناره گیری کنم..شاید سکوت را دوست دارم..مزه اش میچسبد..یادنصایح استاد میم افتادم..میگفت لذت دارد آدم ها را نگاه کنی و بدانی که همه ی آنها دنیایی هستند از پیچیدگی...این روز ها از دید زدن مردم لذت میبرم.!!
تغییر می کنیم تا حدی که شادی بخش گردیم رفیق..
اول با یک لبخند شروع کن..
زیاد هم سخت نیست..نیشت را تا بناگوشت باز کن..اولش کمی کشش می آید ..ورزش است دیگر..برای عضله های صورتت خوب است..هااااااااااااااااااااا! امتحان کن..مثل همین شکلکه(
) ..خودم همیشه با زدن این شکلک عضلات صورتم کش میاد..! یه نظر خاصی دارم..! مثل همیشه!گوش کن که نابه...از دستت میره ها! پس حواست رو بنداز رو کلمات من..البته با رعایت ضوابط شرعی! فعلا نیشت را تا بناگوش حواله ی صورت قشنگت بکن تا کمی حالت جا بیاد...و....ادامه ی مخلفات زندگی در دیداری دیگر..
بازی بازی ..با دل خودم هم بازی..و چقدر خوشمزه است بیخیال همه چی بودن...همان آسودگی خنجر بر دل..هاهاها..میدانی؟ دیگر چیزی برایم مهم نیست..شاید اثراتی از بزرگ شدن باشد..آخ جون دوستش دارم ..چشمهایم را میگویم..به خودم هم محل نمیگذارد..
گند بزنن این دلتنگی هارو که با یه آهنگ همه چی مثل فیلم سینمایی جلوی چشمات رژه میره! تکلیف خودم هم با خودم معلوم نیست..بعضی وقت ها از غم چشمام خودم بغضم میگیره..!هه! بابا اصلا به درک..همه ی کسایی که جفت پا رفتین رو قلبم..کسایی که فقط ادعا میکردین و ادعاتون یه جاهایی رو سوراخ سوراخ می کرد! همتون دست جمعی به درک خوشگله جا واصل شید..آره ! برین همونجایی که تا آخر ماتحتتون بسوزه..تازشم اینکه این حرف های عشقولانه ی من از سر تا به پا نثار همه ی رفقای نامرد اعم از دختر و پسر..هیچ فرقی نداره...با همتونم! تقصیر شماها نیست ..تقصیر هیچ کس نیست..همه که قرار نیست مثل هم باشند! آدم ها با هم فرق میکنن..( به به!!! الان زدم تو خط فلسفه...) اما از این حرف های تکراری مزخرفی که خودم به خورد همه میدم حالم به هم میخوره..چرا وقتی میخوام داد بزنم چراغ چشمک زنه روشن میشه که هی یارو..آروم باش! خانوم باش..متانتت رو حفظ کن...من نمیخوام خوب باشم..نمیخوام متین باشم..میخوام از هر چی ناراحت میشم همون موقع بگم..میخوام فحش بدم..حرف بد بزنم..اااااااااه...از اینهمه دیسیپلین بازی الکی حالم به هم میخوره..تی تیش بازی..!
باز موندم خونه و فکر کردن هام شروع شد...باز زدم تو خط قاطی بودن! باید امشب باز برم خونه عشقولانه! وگرنه تا خود صبح من کل هم همه رو میشورم و میسابم و نقش خشک کن رو بازی میکنم!
شاید گیر آدم ناتو ( هر لفظ سه نقطه ای در حد مستهجن میتونین به کار ببرین) زیاد افتاده باشم..میدونم که فقط خدا بوده که هوامو داشته ...ببین خدا جون خیلی میخوامت..خودتم اینو خوب میدونی..اما یه وقت هایی به سرویسات کامل روحی و دهن و من کل هم چی که نگاه میکنم خوب ازت شاکی میشم قربون شکل ماهت برم من... ....خاک بر سر کله ی نخود فرنگی ات برم من....این کله ی پوک من ..از بس احمقه حالم رو بهم میزنه.....من خیلی آدم باحالیم نه؟
فقط دلم میخواد یکی بغلم کنه و سرمو بذارم رو شونه هاش و آروم بگیرم...همین و بس..
همین و همین..
ته نوشت:
وقتی که با خودم درگیرم ..همه ی مصیبت هام باز یادم میاد و باز مینویسمشون...شاید آروم بشم..میدونم که خیلی آدم خوشبختیم..چون یه سقف دارم بالای سرم..پدر و مادرم و خیلی چیزهای دیگه که شاید خیلی ها فقط برای یک لحظه بخوان جای من باشند..اما خوب..من هم از نوع بشرم..کم طاقتم..اما همه چی درست میشه..درست هست..بهتر تر میشه..
من م ی د و ن م !
قابل توجه دوستانی که با من در تماسند..
از اینکه کسی من رو به عزیزترینم..به روحش..به یادش...به خاطره هاش.. قسم بده اصلا برام قابل تحمل نیست..و از یک موجود مهربون و دوست داشتنی به انسانی غیرقابل تحمل و .....تبدیل می شم...پس خواهش میکنم حد و حدود دوستی رو رعایت کنید و حرفی نزنید که بزنم همه چی رو خراب کنم چون در این یک مورد خاص اصلا آدم با جنبه ای نیستم...
همیشه گوشه ای از دنیا به دست می آید و از دست می رود
این روزها چسبیده ام به دنبال تکه ای آرامش..گاهی مثل ماهی کوچولوی ولوله انگیز لیز میخوره و مجبور میشوم راهم را عوض کنم..خلاصه اینکه جالبیاته زیادی داره..یاد گرفتم سکوت کنم..دوست ندارم چیزی بگم.. نوشتنم نمیادروزی چند بار آپ کردن این مصیبت ها رو هم داره دیگه ! بگذریم....توی پارک به آدم ها نگاه میکنم..همین..هرکدوم از این ها برای خودشون دنیایی دارن عجیبن غریبا! دارم دنبال خودم میگردم..خیلی وقته که گم شده بودم..واااااااااای! میدونستم ها! اما نمیدونستم کجا اعلان بدم که پیدا شم..! یک عقیده و فکری که ده سال تو مخت هنگ کرده باشه رو پاک کردن خیلی سخته...!!آخی ..!
امروز بدجوری تو استخر خوردم در آغوش زمین!جو گیر شدم زیاد جکوزی موندم! بعدش که داشتم لباس میپوشیدم که راه خانه را در پیش گیرم..احساس کردم ضعف شدیدی گرفتم و آفرین حالا الان سقوط آزاد میشه و ماشالا من میتونم! رفتم به خانومه گفتم میشه به من شکلات بدید..؟! مریم بانو نجات غریق محترمه با شنیدن صدای مظلومانه ی من اومد طرفم و گفت بیا یه لیوان آب بخور..بعدش منو برد روی زمین خوابوند و با شیلنگ اب روم آب پاشیدن! من بیچاره روپوش پوشیده بودم! فکر کن! کله ی مبارک آنچنان به زمین خورد که بیهوشی از آن من شد! !! خلاصه هنوزم سرم درد میکنه و فکر میکنم پشت پلکام خون جمع شده! اینا اثرات ضربه مغزیه آیا؟! جدی میگما.... وقتی از جام بلند شدم همه هی میگفتن خدا رو شکر! خلاصه با روپوش خیس نمیدونم چه جوری خودمو رسوندم خونه ی عشقولانه! خداروشکر که تا خونه ی عشقولانه از مکان بزم من چند صد متر بیشتر نبود! حالا اومدم خونه ی مادر جان! که اگر ایزد منان من گوشه چشمی به ما حواله نمود عشقولانه هول نکنه!