من خوب هستم..من دروغ می گویم..من خوب هستم.....من سیگارهای پدر را کش می روم و می کشم..من خوب هستم..من فریاد میزنم و از زمین و زمان طلب کارم..من خوب هستم..من پرخاش می کنم..من خوب هستم..من مشروب های بابا را تا ته می خورم..من خوب هستم....من روی دیوار اتاقم با چاقو شعر می نویسم..من خوب هستم..من کلاس هایم را نمیروم..من خوب هستم.... اما ...!
خوب و بد بودن من چه دردی از تو دوا می کند؟!
تو برو خود را باش !
نشد! نشد که بشه و دیگه ننویسم! نشد بتونم بتونم با خودم کنار بیام..هه! نوشتن جزئی از وجود منه..خیلی سخته که بخوای بزنی وجودتو له و لورده کنی.! خلاصه ! ما تسلیم! ! هی رفیق..نیا نیشتو تا بنا گوشت باز کن و به ریش من بخند! کار دله! خیلی مشکله..! تو همین دو ..سه روزه احساس می کردم دارم از ننوشتن خفه گی مزمن میگیرم! نوشتنم مثل آهنگ گوش کردنمه..مثل خط خطی کردن کاغذام و رنگ بازی ها..مثل همسفر شدن با یار کمر باریکم و خنده ی جانانه ی مستانگی ..خلاصه رفیق! ما عطای خودمان را به لقایمان می بخشیم!تو گاه پند گیر و گاه به هیچ جایت هم حساب نکن! دوباره مرض پاچه گیریمان عود کرده! دیگر فرقی ندارد ! دور یا نزدیک! ترکش ها به اقصی نقاط کشور اصابت میکند! خیلی خوش مزه است وقتی موبایل نازنینت دو ماه خاموش باشه بعدش خداتومن پولش بیاد نه؟! حالا همه با هم لبخند میزنیم!
و
"خدا ..چند گرفتی منو جادو کردی ها؟!"
چند شب پیش خواب دیدم یکی از بانوان اقوام عروس شده ..! پسر و دختر آن بانوی محترمه رو در روی پدرشان قرار گرفته بودند ..! حتی نام همسر جدید بانو که در بیمارستان با او آشنا شده بود را نیز به خاطر دارم! باری! بعد از دیدن آن عروسی و کشمکش هادر خواب.. با اعصابی ... روزم رو آغاز کردم..که بعد از تعریف آن برای مامانسی محترمه، لفظ خدا بخیر کناد! بدرقه ی خوابمان شد!
امشب بعد از یک ماه و چند روز به خانه برگشتم تا در جوار کانون محبت آمیز والدین گرامی ساعاتی زیبا را سپری کنم.. برای خودم داشتم خوش خوشانک زور میزدم تا مطالبی رو به وبلاگم اضافه کنم که تلفن زنگ زد! ساعت ۱۱.۴۰ دقیقه شب!... چه کسی بود؟!!! شوهر اول همان بانوی محترمه که در خواب دیده بودم ! هر سه نفرمان مثل برق گرفته ها به تلفن خیره شده بودیم...با پرسیدن های چی شده راستش را بگو های آروم مامانسی..دل و روده ام توی دهنم می اومد...! پسر دایی آقای پدر که پسر عموی آقای تماس گیرنده بودگفت که حسام عزیز...دیشب ایست قلبی کرده و در دیار غربت کوچ نموده است..مرد نازنینی بود...نمیدانم..طاقت گریه های مرد خانه مان را ندارم که الان در حال صحبت کردن با پسر دایی عزیزش است برای اینکه شاید با گفتن اندک حرفی کمی از غم او و برادرانش بکاهد..هنوز لباس مشکی پدر را در نیاورده اند که داغدار برادرشان شده اند..زندگی پوچ و هیچ...
حس بدی دارم..به سالار خان هم هزار بار گفته ام..نمی خواهم دیگر بخوابم..نمی خواهم دیگر خواب ببینم..خواب هایم مزه های خوبی ندارد..یاد دو سال پیش افتادم..شب کابوس ها و تا صبح بیدار ماندن ها و از دست دادن عزیز ترین..و میدانم که این چرخه ادامه پیدا می کند ..حتی نزدیک تر و نزدیک تر می شود..گاهی با خودم فکر می کنم وقتی کسی را ندارم چگونه تاب خواهم آورد؟ نه خواهری و نه برادری..هه..کسی که به زندگی من بیاید باید همه کس من شود..جالب است نه؟نمیدانم گاهی فکر میکنم دنیا با هیکل بزرگش خودش را روی من می اندازد بی حیا..و نمیگذارد نفس بکشم..تف به زندگی که این همه خوش رنگ است..!!!
گاهی وقت ها که زیاد فکر میکنم احساساتم پیاده می شود! حالا هی بیا و به من بگو نقاب نزن..هر آنچه که دوست داری بر زبان بیار تا خودت باشی..ر ی د م به این همه فشار ..میخوام بالا بیارم..تف کنم تو روی زندگی ...مشروب بخورم تا خرخره و سیگار پشت سیگار و بعدشم برم زیر بارون زار زار گریه کنم..دوست دارم بزنم هرچی دم دستم میاد بشکنم و بعدشم برم با سرعت بالا پامو بذارم رو گاز و چشمامو ببندم...الان دوست دارم تا اطلاع ثانوی به همه بگم نه و کسی رو به هیچ جام حساب نکنم..فعلا عصبانیم..از همه چی..حالا خودم هم خوب نمیدونم کجای کار آویزوونه..اما میدونم که وضع خوبی نیست..! روحم شاید پا به ماه شده باشه..! امروز پر از احساس های ضد و نقیض بودم که هی گیر داده بودن و یقه ی منو گرفته بودن! آخه این حرف حساب نیست که میگم چیزی که جر خورده مثل روح و احساس و وجود من رو نمی تونم با یه بشکن و چارتا بخند و حال کن حل کنم..؟! زر مفت زدنه وقتی که ادای آدم های خیلی مقاوم رو در میارم نه؟! شاید یه زمانی بودم..اما الان نیستم..تا وقتی هم که این احساس باهامه نمیدونم چه مرگمه! اما به روز اولش برگردوندن خیلی سخته..با علم به اینکه هیچی مثل روز اولش نمیشه..اصلا حالا همه ی اینا به درک! شاید باز دلم میخواد فقط بگیرم بخوابم..هه! که اونم چاره ی دردش شربت خواب آوره که باید بریزم تو حلقم!
پی چیزی بودم ...
پی نامی !
نگاهی!
شایدم قطره سرابی !
چه خوشم با دل ابر..
نم نمک گریه کند بر دل سنگ
۱۵ آذر ۱۳۸۵
SeLf Hypnosis خیلی باحال بود.. هم کلاس و آدماش...هم شیوه ی برخورد دکتر ..نه اینکه بخوام تبلیغ کنم اصلا ..حتی آخر کلاس قاطی کردم و زدم به فاز بی اخلاقی و سعی کردم که زودتر خارج شم تا چیزی نگفتم! ..اما در کل خیلی خوب بود و کلی کیف داد..ما رفتیم هم حال کنیم و هم چیزی یاد بگیریم..که البته چون من تمرکز ندارم روی ذهنم چیز زیادی یادم نمیاد ..! اما خیلی خوب بود..مخصوصا امروز هوای بارونی و نم بارون و ...روز خوبی بود..
توی روزمرگی ها آدم خیلی بهش خوش میگذره بستگی به دید خود آدم هم داره..توی لحظه اگه بترسی بازنده می شی..به قول عمو دکتر تپلی : " توی زندگیت تصمیم بگیر که حال کنی..وقتی زور می زنی به چیزی برسی ..نمی رسی..با هر چی که الان داری حال کن و لذت ببر.."
درسته خاطره ها از بین نمیره ..اما میشه احساس رو عوض کرد و چقدر به خود آدم لذت می بخشه..
Tell Me ..I will FOrget
SHow Me ..I will Remember
Involve Me ...I will UnderStand
هنگامی که خواستم دوباره نوشتن را آغاز کنم نمیخواستم کسی چیزی از من بداند و یا کسی را بشناسم..میخواستم دنیایم همین دنیای مجازی باشد و هر چه که میخواهم بر زبان بیاورم..از کوچکترین سخن ها تا بدترین و شاید زننده ترین لفظ ها ..هر چه دوست دارم بگویم و به گفته ی خودم نقاب نداشته باشم و خود سانسوری نکنم..هرگز فکر نمیکردم که شاید نوشته ی من کسی را شاد و یا غمگین کند و ...اگر مینوشتم تنها برای خودم بود و از آن خودم ...شاید در وهله ی اول خودخواهانه به نظر برسد اما عقیده ام بر این بود..و تنها زمانی مینوشتم که سرشار از بغض و خستگی بودم و بازه هایی هم خودم را به بیراهه میزدم که فلانی من خوش حالم و دنیا بر کام ماست..و..نقطه سر خط.. و اما خستگی ها و دل مردگی ها هم چنان خفتمان را دو دستی می چسبید و انگار که من نظر کرده اش بودم! جدایی از من برایش نا ممکن!
امروز بارون قشنگی بارید ..بعد از مدت ها لذت قدم زدن زیر بارون رو چشیدم..با اینکه تمام وجودم یخ کرده بود اما احساس خوبی داشتم..شاید از پیاده روی در یک روز بارانی نشات میگرفت..قطره های بارون..نم نم بارون..آرامش..زیبایی..شکر ...میدانم که عزیز سفر کرده ام هم از این وضعیت راضی نیست..میدانم که با کارهایم..با خستگی هایم..با بی قراری هام ..باعث رنجش دل ها و چشم های زیادی شده ام...اما هر چه بود زخمی بود که بر دلم نشسته بود..نه یارای رفتن بود و نه دل ماندن و خدایی با آغوش گشوده..
گذشته ها را فراموش کردن جایز نیست...خاطره ها را پاس داشتن هنر است..حرف زدن بیهوده به هیچ کاری نمی آید .باید مرد عمل شد..با تمام زنانگی ها..
.
.
دوست دارم این بار تنها برای تو بنویسم ..
رینگ...دینگ...
ساعت هفت...مسواک..شونه..خط چشم..آیینه..پالتو..چکمه..نسکافه..آهنگ..ترمز دستی..گاندی..نه و نیم..جای پارک..شعور کیهانی و حلقه ی عرفانی.. کمی آرامش..لایه ی محافظ..آدامس..پراید له شده...چیکن برگر بوف ...ترمز های پشت سر هم ..لایی کشیدن های بی اراده و سرعت زیاد..شماره ی پسرک بی -ام-و نشین..عشوه های دخترک طناز ..شیرقهوه با خامه..ترور شخصیتی...فریاد...غر غر..حس آدم بد بودن..حس خواب..تلنگر...کتابخونه..ابنیه سنتی قبادیان..چای..وزش بادسرد..ساعت نه..گاز..دود سیگار..عابر بانک..دور دو فرمون..کلید...بوسیدن دو چشم مهربون..
مربع یا مستطیل؟ ها؟ شاید هم مثلث..یک کم فکر کنی میبینی که همه ی دنیا با این سه فرم شکل گرفته! سخت نیست..همه چیز رو هندسی ببین! امروز با شین خواهر رفتیم کارت گرفتیم ..میخوایم خرجمونو در بیاریم..ببین رفیق قطره قطره میشه که سیل میاد و میبرتت همون جایی که دلت خواست..! .اگه روزی دیدین که در کل کشور کارت های پستالی همه گیر شده مثل کنکور..بدونین کار ما دونفره..از الان میتونین جا رزرو کنین و از ما امضا بگیرین ..باز نیاین بگین نگفتم ها!
مامانسی و آقای پدر هم به منزل عشقولانه نقل مکان فرموده اند ...دلمان برایشان تنگ شده بود بسی..امروز سالار خان رو دیدم...خاطرم جمع شد که برای نوع بشر خطرناک نیستم..و با خیال راحت فردا کلاسم رو میرم! اما خوب به من چه..روز کلاس آقایون مذکر بلوتوث بازی میکنن! کسی نیست بگه خجالت هم خوب چیزیه ها! مگه نه؟!
آهنگ اختلاف هیچکس رو خیلی دوست میدارم..." خدا پاشو ..من چند سالی باهات حرف دارم.."
حکایت شیرینیه توی رنگ ها وول خوردن..دوباره کلاس های رزیتای دل انگیز شروع شد..دختر مهربانی است ..با تمام جذبه هایی که در نگاه اول از او میبینی اما مهربان است ..مهربان و هنرمند..خداوندگار عالمیان نگهدارش باد...این روزهابیشتر از همیشه مغز آکبندم رو به کار می اندازم..! کم کم دارم دنبال نقطه های کوری میگردم که یه جاهایی یواشکی قایم شده و توی سالها ی دوری از خودم حسابی جولون دادن ..بازیه قشنگیه! یاد روزایی می افتم که دو دستی به چیز های( این تکه کلام عشقولانه است..از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو برات تبدیل به چیز میکنه!) بد زندگی میچسبیدم و میخواستم برای همه نقش مصلح جهانی رو ایفا کنم..
شین خواهر تو این روزها زیادی سوتی میدهد! سه شنبه هفته ی گذشته مفتخرمان کردند به روزنامه سرکردن! البته شما بدانید که منظور دخترکمان مقنعه می باشد..عاشق است دیگر ..شاید هم فارق.. به من ربطی ندارد هر آنچه که هست عزیزک دلمان است.
من چندین خصلت جدید توی خودم کشف کردم.( نمیگم ) .اما به این نتیجه ی فرهیختگیانه رسیدم که ..نه باید اینقدر خوب باشی که بشی نازناز..نه اینقدر بد باشی که دنیا ت رو به گند بکشی..! هم خوبی خوبه هم بدی..که نه از اینور بوم بیفتی نه از اون ور..همیشه وقتی یه چیزی زیادی خوبه یه جای کار می لنگه..حالا من باید سعی کنم که باز بین این دوتا گیر نکنم!
دل و روده ی گوشی موبایل مبارکمان را طی یک عملیات فرخنده به ....دادیم! حالا گوشیم رو نمکی هم نمیخره! با چسب برق چسبوندمش..از اون چسب سیاه ها..!خلاصه گوشی که به جان مبارکمان بسته بود دو قرون نمی ارزه! نمیدونه طفلک عاشق کلاسش شدم...حالا که کلاس نداره و نمکی هم نمیخرتش باید تا آخر عمر بیخ ریش مبارک خودم بمونه..اما نمیدونه که من ریش ندارم! هنوز به سن بلوغ نرسیده ام شاید!
باران اگر مدد کند ..
توی دنیای واقعی زندگی کردن خیلی خوش مزه تره! .هر چقدر دورتر مخم آرامش عظیمی داره..خلاصه ی کلام! کم کم به منزل عشقولانه با کلیه ی وسایل لازم اسباب کشی نمودم و حالا حالا ها ساکنم! خلاصه اینکه در این مکان کنگر خوردیم و لنگر انداخته ایم! باز کنکور گذشت ..حالا تا کنکوری دبگر.(لبخند میزنیم از نوع شیطنت انگیزناک)...!فعلا ها تا تیر سال دیگه باز وقت دارم! آخ که این کارشناسی رو بگیرم خلاص شم! کلاس هایی رو که سالار خان گفته بود رفتم اما به دلم ننشست! یه جورایی ترسیدم! آقا این انرژی من آزاد بشه خوبی اگه داشته باشه که هیچ! مثل بمب ساعتی کار میکنه! خدا به خودم که هیچی! به بقیه رحم کنه...! آقا من از علامت تعجب (!) خوشم میاد! دست خودمم نیست توی یک خط چند تا میزارم خوب!...
روز کنکورم شین خواهر منو برد ...وقتی از زیر قرآن رد شدم ..قشنگ بابایی رو دیدم و حسش کردم..خیلی سعی کردم که جلوی خودم رو بگیرم و نزنم زیر گریه..نمیدونم...سعی میکنم فکر نکنم..اما مگه میشه؟! به قول خان دایی..دیشب میگفت بابا که رفت زندگیمون به هم ریخت..آخ که الهی دورت بگردم بابارضا جونم..هفت روز دیگه تولدته..الهی من دورت بگردم..
به زور دارم چشمامو مجبور میکنم که بخنده..اما میدونم تا چند وقت دیگه خودش به گونه ی اتومات لبخند میزنه! بابا تکنولوژی من کلی پیشرفته است!
سخت بود..روزهای خیلی سختی بود...زجر کشیدم..سال های سال....اما گذشت..به همین سادگی..