تبليغاتX
س ا س و ش ا
ساسوشا
را می شناسی؟ همان پا برهنه ی بارانی را
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
161
من بد هستم..من باران را دوست دارم..من بد هستم..من ستاره ها را دوست دارم..من بد هستم..من بچه ها را دوست دارم..من بد هستم..من پیرمردها را دوست دارم..من بد هستم....من شکلات دوست دارم...من بد هستم ...من مادرم را دوست دارم..من بد هستم...من پدرم را دوست دارم..من بد هستم..من خدا را دوست دارم..من بد هستم.. اما هستم!

من خوب هستم..من دروغ می گویم..من خوب هستم.....من سیگارهای پدر را کش می روم و  می کشم..من خوب هستم..من فریاد میزنم و از زمین و زمان طلب کارم..من خوب هستم..من پرخاش می کنم..من خوب هستم..من مشروب های بابا را تا ته  می خورم..من خوب هستم....من روی دیوار اتاقم با چاقو شعر می نویسم..من خوب هستم..من کلاس هایم را نمیروم..من خوب هستم.... اما ...!

خوب و بد بودن من چه دردی از تو دوا می کند؟!

تو برو خود را باش !

+ ساسوشا
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
160
من مست و  تو دیوانه.. بیا هردو بریم خانه! "

نشد! نشد که بشه و دیگه ننویسم! نشد بتونم بتونم با خودم کنار بیام..هه! نوشتن جزئی از وجود منه..خیلی سخته که بخوای بزنی وجودتو له و لورده کنی.! خلاصه ! ما تسلیم! ! هی رفیق..نیا نیشتو تا بنا گوشت باز کن و به ریش من بخند! کار دله! خیلی مشکله..! تو همین دو ..سه روزه احساس می کردم دارم از ننوشتن خفه گی مزمن میگیرم! نوشتنم مثل آهنگ گوش کردنمه..مثل خط خطی کردن کاغذام و رنگ بازی ها..مثل همسفر شدن با یار کمر باریکم و خنده ی جانانه ی مستانگی ..خلاصه رفیق! ما عطای خودمان را به لقایمان می بخشیم!تو گاه پند گیر و گاه به هیچ جایت هم حساب نکن! دوباره مرض پاچه گیریمان عود کرده! دیگر فرقی ندارد ! دور یا نزدیک! ترکش ها به اقصی نقاط کشور اصابت میکند! خیلی خوش مزه است وقتی موبایل نازنینت دو ماه خاموش باشه بعدش خداتومن پولش بیاد نه؟! حالا همه با هم لبخند میزنیم!

  • مامانسی گفت باغ پر میوه است..میوه های خوشمزه ..که به همه پرباریش..عطر ترو کم داره ماه من..

و

+ ساسوشا
جمعه بیست و سوم آذر 1386
159
 
گاهی نوشتن را دوست دارم گاهی آرامم میکند ..خوش مزه است در اوج ناراحتی خنده دار بنویسی..اما حکایت همان می شود که کسی فحش ناموس بدهت و قاه قاه بخندی..! شاید نوشتن من هم گاهی آنگونه می شود.. روزهایی که نه میتوانی پاکشان کنی و نه میتوانی تحملش کنی..! علاوه بر این نوشتن سخت تر از آن چیزی است که می اندیشی..مثل آن می ماند که باید مواظب باشی با نگاهت دل کسی را نشکنی..در حق کسی ظلم نکنی..و شاید خیلی موارد دیگر که نمیدانم چگونه بیانش کنم..همیشه سعی می کردم جوری رفتار کنم که دوست داشتم دیگران با من رفتار کنند اما خیلی مواقع راه را بی راهه رفتم و در چاه افتادم !  .دیشب به دوستی گفتم عادت ندارم وقتی با کسی در ارتباط نیستم شماره اش را داشته باشم..کسی که رفت  دیگر نیست..! حالا حکایتمان هم همین است..! ..باید جواب چشم های مهربانی که تنها دلیل نفس کشیدنم است بدهم ..شاید روزی بیاید که  پر بکشند و من بمانم و یک دنیا حسرت که چرا زمانی که می توانستم ،از عهده ی بوسیدن دستانشان بر نیامدم و شاد و خوش بخت نشدم تا آنان هم شاد گردند.بعد از تمام روزهایی که بنا به بازی روزگار گذراندم..حالا بر این باور رسیدم که دیگر جایی برای سکوت و سکون نیست..باید آغاز کرد.. انسان ها هر لحظه در حال تغییرند ..هر ثانیه..و هیچ کس از این قائده مستثنی نیست! اما ذات آدم ها تغییر نمیکنه...چقدر سخت است..فراموش کردن اعتقاداتت.باورهایت..دوست داشتن ها و... گریزی نیست از آن..
+ ساسوشا
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
158
  • وقتی خونه خالی داری و کسی رو نداری بیاد پیشت.. 
  • چه حسی بهت دست میده؟!
  • من الان همون حس رو دارم..
  • خونه خالی برای چی؟
  • برای اینکه بشینیم با هم درس بخونیم!
  •  آها! از اون لحاظ!
  • آره بابا! تو هم با اون فکر خرابت!
  • برای من به شخصه که هیچ توفیری نمی کند!
  • چه خانه پر باشد و چه خالی!
  •  ما درسمان را در کتابخانه می خوانیم!
+ ساسوشا
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
157
  • درد هم داشت؟
  •  چی؟!! 
  • اون وقتی که بکارت روحت رو از دست دادی! ؟
  • هی دکتر جان!..کسی رو سراغ نداری ؟ها؟
+ ساسوشا
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
156

 

زمانی میرسه که من هم پا ،روی شرافت های انسانی بذارم...

+ ساسوشا
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
155

"خدا ..چند گرفتی منو جادو کردی ها؟!"

 چند شب پیش خواب دیدم یکی از بانوان اقوام عروس شده ..! پسر و دختر آن بانوی محترمه رو در روی پدرشان قرار گرفته بودند ..! حتی نام همسر جدید بانو که در بیمارستان با او آشنا شده بود را نیز به خاطر دارم! باری! بعد از دیدن آن عروسی و کشمکش هادر خواب.. با اعصابی ... روزم رو آغاز کردم..که بعد از تعریف آن برای مامانسی محترمه، لفظ خدا بخیر کناد! بدرقه ی خوابمان شد!

امشب بعد از یک ماه و چند روز به خانه برگشتم تا در جوار کانون محبت آمیز والدین گرامی ساعاتی زیبا را سپری کنم.. برای خودم داشتم خوش خوشانک زور میزدم تا  مطالبی رو به وبلاگم اضافه کنم که تلفن  زنگ زد! ساعت ۱۱.۴۰ دقیقه شب!... چه کسی بود؟!!! شوهر اول همان بانوی محترمه که در خواب دیده بودم ! هر سه نفرمان مثل برق گرفته ها به تلفن خیره شده بودیم...با پرسیدن های چی شده راستش را بگو های آروم مامانسی..دل و روده ام توی دهنم می اومد...! پسر دایی آقای پدر که پسر عموی آقای تماس گیرنده بودگفت که حسام عزیز...دیشب ایست قلبی کرده و در دیار غربت کوچ نموده است..مرد نازنینی بود...نمیدانم..طاقت گریه های مرد خانه مان را ندارم که الان در حال صحبت کردن با پسر دایی عزیزش است برای اینکه شاید با گفتن اندک حرفی کمی از غم او و برادرانش بکاهد..هنوز لباس مشکی پدر را در نیاورده اند که داغدار برادرشان شده اند..زندگی پوچ و هیچ...

حس بدی دارم..به سالار خان هم هزار بار گفته ام..نمی خواهم دیگر بخوابم..نمی خواهم دیگر خواب ببینم..خواب هایم مزه های خوبی ندارد..یاد دو سال پیش افتادم..شب کابوس ها و تا صبح بیدار ماندن ها و از دست دادن عزیز ترین..و میدانم که این چرخه ادامه پیدا می کند ..حتی نزدیک تر و نزدیک تر می شود..گاهی با خودم فکر می کنم وقتی کسی را ندارم چگونه تاب خواهم آورد؟ نه خواهری و نه برادری..هه..کسی که به زندگی من بیاید باید همه کس من شود..جالب است نه؟نمیدانم گاهی فکر میکنم دنیا با هیکل بزرگش خودش را روی من می اندازد بی حیا..و نمیگذارد نفس بکشم..تف به زندگی که این همه خوش رنگ است..!!!

گاهی وقت ها که زیاد فکر میکنم احساساتم پیاده می شود! حالا هی بیا و به من بگو نقاب نزن..هر آنچه که دوست داری بر زبان بیار تا خودت باشی..ر ی د م به این همه فشار ..میخوام بالا بیارم..تف کنم تو روی زندگی ...مشروب بخورم تا خرخره و سیگار پشت سیگار و بعدشم برم زیر بارون زار زار گریه کنم..دوست دارم بزنم هرچی دم دستم میاد بشکنم و بعدشم برم با سرعت بالا پامو بذارم رو گاز و چشمامو ببندم...الان دوست دارم تا اطلاع ثانوی به همه بگم نه و کسی رو به هیچ جام حساب نکنم..فعلا عصبانیم..از همه چی..حالا خودم هم خوب نمیدونم کجای کار آویزوونه..اما میدونم که وضع خوبی نیست..! روحم شاید پا به ماه شده باشه..! امروز پر از احساس های ضد و نقیض بودم که هی گیر داده بودن و یقه ی منو گرفته بودن! آخه این  حرف حساب نیست که میگم چیزی که جر خورده مثل روح و احساس و وجود من رو نمی تونم با یه بشکن و چارتا بخند و حال کن حل کنم..؟! زر مفت زدنه وقتی که ادای آدم های خیلی مقاوم رو در میارم نه؟! شاید یه زمانی بودم..اما الان نیستم..تا وقتی هم که این احساس باهامه نمیدونم چه مرگمه! اما به روز اولش برگردوندن خیلی سخته..با علم به اینکه هیچی مثل روز اولش نمیشه..اصلا حالا همه ی اینا به درک! شاید باز دلم میخواد فقط بگیرم بخوابم..هه! که اونم چاره ی دردش شربت خواب آوره که باید بریزم تو حلقم!

  • هی مامانسی کار بدی کردی زرت به من گفتی خوابت تعبیر شد!
  •  از امشب دوباره کابوس می بینم..
  • می دونم..
+ ساسوشا
یکشنبه هجدهم آذر 1386
154
گفته بودم که در آن نیم نگاه دل تنهایی باد

 پی چیزی بودم ...

پی نامی !

نگاهی!

شایدم قطره سرابی !

چه خوشم با دل ابر..

نم نمک  گریه کند بر دل سنگ

 

۱۵ آذر ۱۳۸۵

+ ساسوشا
جمعه شانزدهم آذر 1386
153
 "و ترا دوست دارمت خدایی که در همین نزدیکی مرا غرق نور می کنی..."

SeLf Hypnosis خیلی باحال بود.. هم کلاس و آدماش...هم شیوه ی برخورد دکتر ..نه اینکه بخوام تبلیغ کنم اصلا ..حتی آخر کلاس  قاطی کردم و زدم به فاز بی اخلاقی و سعی کردم که زودتر خارج شم تا چیزی نگفتم! ..اما در کل خیلی خوب بود و کلی کیف داد..ما رفتیم هم حال کنیم و هم چیزی یاد بگیریم..که البته چون من تمرکز ندارم روی ذهنم چیز زیادی یادم نمیاد ..! اما خیلی خوب بود..مخصوصا امروز هوای بارونی و نم بارون و ...روز خوبی بود..

توی روزمرگی ها آدم خیلی بهش خوش میگذره بستگی به دید خود آدم هم داره..توی لحظه اگه بترسی بازنده می شی..به قول عمو دکتر تپلی : " توی زندگیت تصمیم بگیر که حال کنی..وقتی زور می زنی به چیزی برسی ..نمی رسی..با هر چی که الان داری حال کن و لذت ببر.."

درسته خاطره ها از بین نمیره ..اما میشه احساس رو عوض کرد و چقدر به خود آدم لذت می بخشه..

 

Tell Me ..I will FOrget

SHow Me ..I will Remember

Involve Me ...I will UnderStand

 

  •  دلم برای بغل کردن مامانسیم ۲ تا زیاد برادر شین تنگ شده است همی.. 
  •  عاشق هوای بارون زده ام..یاد روزهای دانشجوییم می افتم.. 
  • چقدر مزه داره هر از گاهی آدم خودشو بغل کنه...
+ ساسوشا
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
152
می نویسم که از یاد نبرم ...

هنگامی که خواستم دوباره نوشتن را آغاز کنم نمیخواستم کسی چیزی از من بداند و یا کسی را بشناسم..میخواستم دنیایم همین دنیای مجازی باشد و هر چه که میخواهم بر زبان بیاورم..از کوچکترین سخن ها تا بدترین و شاید زننده ترین لفظ ها ..هر چه دوست دارم بگویم و به گفته ی خودم نقاب نداشته باشم و خود سانسوری نکنم..هرگز فکر نمیکردم که شاید نوشته ی من کسی را شاد و یا غمگین کند و ...اگر مینوشتم تنها برای خودم بود و از آن خودم ...شاید در وهله ی اول خودخواهانه به نظر برسد اما عقیده ام بر این بود..و تنها زمانی مینوشتم که سرشار از بغض و خستگی بودم و بازه هایی هم خودم را به بیراهه میزدم که فلانی من خوش حالم و دنیا بر کام ماست..و..نقطه سر خط.. و اما خستگی ها و دل مردگی ها هم چنان خفتمان را دو دستی می چسبید و انگار که من نظر کرده اش بودم! جدایی از من برایش نا ممکن!

امروز بارون قشنگی  بارید ..بعد از مدت ها لذت قدم زدن زیر بارون رو چشیدم..با اینکه تمام وجودم یخ کرده بود اما احساس خوبی داشتم..شاید از پیاده روی در یک روز بارانی نشات میگرفت..قطره های بارون..نم نم بارون..آرامش..زیبایی..شکر ...میدانم که عزیز سفر کرده ام هم از این وضعیت راضی نیست..میدانم که با کارهایم..با خستگی هایم..با بی قراری هام ..باعث رنجش دل ها و چشم های زیادی شده ام...اما هر چه بود زخمی بود که بر دلم نشسته بود..نه یارای رفتن بود و نه دل ماندن و خدایی با آغوش گشوده..

گذشته ها را فراموش کردن جایز نیست...خاطره ها را پاس داشتن هنر است..حرف زدن بیهوده به هیچ کاری نمی آید .باید مرد عمل شد..با تمام زنانگی ها..

.

.

  • در آغوش پروردگار آرامش از آن شما باد..
+ ساسوشا
یکشنبه یازدهم آذر 1386
151
"پروانه ی من در تاری اسیر است که عنکبوتش سیر است نه یارای پرواز دارد نه میتواند بمیرد.."

دوست دارم این بار تنها برای تو بنویسم ..


ادامه‌‌ی مطلب
+ ساسوشا
جمعه نهم آذر 1386
150

قشنگ ترین من ...

تولدت مبارک..

اولین ها باز از آن تو ماه من..

+ ساسوشا
چهارشنبه هفتم آذر 1386
149
من..

حاضر..

تو...

هم چنان غایب...!!

+ ساسوشا
سه شنبه ششم آذر 1386
148

رینگ...دینگ...

ساعت هفت...مسواک..شونه..خط چشم..آیینه..پالتو..چکمه..نسکافه..آهنگ..ترمز دستی..گاندی..نه و نیم..جای پارک..شعور کیهانی و حلقه ی عرفانی.. کمی آرامش..لایه ی محافظ..آدامس..پراید له شده...چیکن برگر بوف ...ترمز های پشت سر هم ..لایی کشیدن های بی اراده و سرعت زیاد..شماره ی پسرک بی -ام-و نشین..عشوه های دخترک طناز ..شیرقهوه با خامه..ترور شخصیتی...فریاد...غر غر..حس آدم بد بودن..حس خواب..تلنگر...کتابخونه..ابنیه سنتی قبادیان..چای..وزش بادسرد..ساعت نه..گاز..دود سیگار..عابر بانک..دور دو فرمون..کلید...بوسیدن دو چشم مهربون..

+ ساسوشا
دوشنبه پنجم آذر 1386
147
"حقیقت روشنه! خودتو به اون راه نزن..."

مربع یا مستطیل؟ ها؟ شاید هم مثلث..یک کم فکر کنی میبینی که همه ی دنیا با این سه فرم شکل گرفته! سخت نیست..همه چیز رو هندسی ببین! امروز با شین خواهر رفتیم کارت گرفتیم ..میخوایم خرجمونو در بیاریم..ببین رفیق قطره قطره میشه که سیل میاد و میبرتت همون جایی که دلت خواست..! .اگه روزی دیدین که در کل کشور کارت های پستالی همه گیر شده مثل کنکور..بدونین کار ما دونفره..از الان میتونین جا رزرو کنین و از ما امضا بگیرین ..باز نیاین بگین نگفتم ها!

مامانسی و آقای پدر هم به منزل عشقولانه نقل مکان فرموده اند ...دلمان برایشان تنگ شده بود بسی..امروز سالار خان رو دیدم...خاطرم جمع شد که برای نوع بشر خطرناک نیستم..و با خیال راحت فردا کلاسم رو میرم! اما خوب به من چه..روز کلاس آقایون مذکر بلوتوث بازی میکنن! کسی نیست بگه خجالت هم خوب چیزیه ها! مگه نه؟!

آهنگ اختلاف هیچکس رو خیلی دوست میدارم..." خدا پاشو ..من چند سالی باهات حرف دارم.."

  • دوست دارم به تویی که فکر میکنی خیلی زرنگی..بگم خر خودتی!
+ ساسوشا
یکشنبه چهارم آذر 1386
146
 "بازی کن با دلم تا بازی کردن رو خوب یاد بگیری.."

حکایت شیرینیه توی رنگ ها وول خوردن..دوباره کلاس های رزیتای دل انگیز شروع شد..دختر مهربانی است ..با تمام جذبه هایی که در نگاه اول از او میبینی اما مهربان است ..مهربان و هنرمند..خداوندگار عالمیان نگهدارش باد...این روزهابیشتر از همیشه مغز آکبندم رو به کار می اندازم..! کم کم دارم دنبال نقطه های کوری میگردم که یه جاهایی یواشکی قایم شده و توی سالها ی دوری از خودم حسابی جولون دادن ..بازیه قشنگیه! یاد روزایی می افتم که دو دستی به چیز های( این تکه کلام  عشقولانه است..از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو برات تبدیل به چیز میکنه!)  بد زندگی میچسبیدم و میخواستم برای همه نقش مصلح جهانی رو ایفا کنم..

  • آقا جون مادرت بذار خوش حالت کنم! ترو خدا بذار کمکت کنم تا موفق باشی..شاد باشی..و... ! بیخ دوستان را میگرفتیم که هی فلانی..بیا از خودمان میگذریم تا تو شاد باشی..خودم  من شریفم را به جاهایی حواله میدادم بس دل انگیز..! حالا از اون روزها فقط خاطره هایش برجای مانده و قلبی که شکستگی هایش گاهی درد میگیرد..اما خوب همیشه قرار نیست خوبی ها بماند ..گاهی بدی ها برای گوش مالی بد نیست! اما گوش مالی تنها ها! فکر منحرفت را به جایی دیگر سوق نده! بی تربیت!

شین خواهر تو این روزها زیادی سوتی میدهد! سه شنبه هفته ی گذشته مفتخرمان کردند به روزنامه سرکردن! البته شما بدانید که منظور دخترکمان مقنعه می باشد..عاشق است دیگر ..شاید هم فارق.. به من ربطی ندارد هر آنچه که هست عزیزک دلمان است.

من چندین خصلت جدید توی خودم کشف کردم.( نمیگم ) .اما به این نتیجه ی فرهیختگیانه رسیدم که ..نه باید اینقدر خوب باشی که بشی نازناز..نه اینقدر بد باشی که دنیا ت رو به گند بکشی..! هم خوبی خوبه هم بدی..که نه از اینور بوم بیفتی نه از اون ور..همیشه وقتی یه چیزی زیادی خوبه یه جای کار می لنگه..حالا من باید سعی کنم که باز بین این دوتا گیر نکنم!

دل و روده ی گوشی موبایل مبارکمان را طی یک عملیات فرخنده به ....دادیم! حالا گوشیم رو نمکی هم نمیخره! با چسب برق چسبوندمش..از اون چسب سیاه ها..!خلاصه گوشی که به جان مبارکمان بسته بود دو قرون نمی ارزه! نمیدونه طفلک عاشق کلاسش شدم...حالا که کلاس نداره و نمکی هم نمیخرتش باید تا آخر عمر بیخ ریش مبارک خودم بمونه..اما نمیدونه که من ریش ندارم! هنوز به سن بلوغ نرسیده ام شاید!

  • هی با خودم عهد میبندم که زیاد نطق نکنم! ساکت باشم و نگاه کنم ..صد بار با خودم گفته ام که اگر حرف نزنم خطر مرگ مرا تهدید نمیکند! اما وقتی حرف زدن های همانند بلبلیانه ام تمام میشود به یاد می آورم که عهد بسته بودم ها! این جاست که از قافیه ی تنگ میشه استفاده کرد
+ ساسوشا
شنبه سوم آذر 1386
145

باران اگر مدد کند ..

توی دنیای واقعی زندگی کردن خیلی خوش مزه تره! .هر چقدر دورتر مخم آرامش عظیمی داره..خلاصه ی کلام! کم کم به منزل عشقولانه با کلیه ی وسایل لازم اسباب کشی نمودم و حالا حالا ها ساکنم! خلاصه اینکه در این مکان کنگر خوردیم و لنگر انداخته ایم!  باز کنکور گذشت ..حالا تا کنکوری دبگر.(لبخند میزنیم از نوع شیطنت انگیزناک)...!فعلا ها تا تیر سال دیگه باز وقت دارم! آخ که این کارشناسی رو بگیرم خلاص شم! کلاس هایی رو که سالار خان گفته بود رفتم اما به دلم ننشست! یه جورایی ترسیدم! آقا این انرژی من آزاد بشه خوبی اگه داشته باشه که هیچ! مثل بمب ساعتی کار میکنه! خدا به خودم که هیچی! به بقیه رحم کنه...! آقا من از علامت تعجب (!) خوشم میاد! دست خودمم نیست توی یک خط  چند تا میزارم خوب!...

روز کنکورم شین خواهر منو برد ...وقتی از زیر قرآن رد شدم ..قشنگ بابایی رو دیدم و حسش کردم..خیلی سعی کردم که جلوی خودم رو بگیرم و نزنم زیر گریه..نمیدونم...سعی میکنم فکر نکنم..اما مگه میشه؟! به قول خان دایی..دیشب میگفت بابا که رفت زندگیمون به هم ریخت..آخ که الهی دورت بگردم بابارضا جونم..هفت روز دیگه تولدته..الهی من دورت بگردم..

 به زور دارم چشمامو مجبور میکنم که بخنده..اما میدونم تا چند وقت دیگه خودش به گونه ی اتومات لبخند میزنه! بابا تکنولوژی من کلی پیشرفته است!  

سخت بود..روزهای خیلی سختی بود...زجر کشیدم..سال های سال....اما گذشت..به همین سادگی..

  • زمانی برنده میشی که فقط خودت بخوای..همین!
+ ساسوشا