از وقتی تلفن رو قطع کردم..حالم خیلی بده..هه! بد واسه یه ذرشه..! می دونی چیه؟ تو روح ِ هر.... چی که هست و نیست! تا حالا اینقدر محکم از یار کمر باریکم کام نگرفته بودم...! گلوم بد جوری می سوزه! نمیدونم خدا رو به خاطر حس چهار به علاوه ی دو تا یکی، که بهم داده باید شکر کنم یا...! نمیدونم..اسمش هر چی که هست...خودش زجر آوره..!
یاد ۷ سال پیش افتادم که توی هفت تیر از خستگی ِ ۱۲ ساعت کلاس داشتن مسیر رو گم کرده بودم و آخر قصه این شد که آقا پلیس با مشخصات کلاه یه وری و دگمه ی یقه باز و چشمای خمار!!وقتی ازش پرسیدم اتوبوس هاس تجریش کجان!؟! پیشنهاد کرد که سرهنگشون ۲۰ تومن برای رفتن به تجریش بهم میده!بهش گفتم مرسی! همش با خودم فکر می کردم اخه من که پول دارم این چی داره میگه! بعدش که گفت پشت مسجد هم مکان داریم اگه راحت تری! تازه فهمیدم چی شده! و .. فکر کن! با روپوش مدرسه بودم!! هه !وقتی به بابایی گفتم..گفت کمرم شکست بابا..این مملکت دیگه جای موندن نیست..از این جا دل بریدم...اون موقع نفهمیدم..! خوش بینی زیاد...حال بهم زن..وااااای...همه جا بوی گند میده..از همونایی که احساس ترشیدگیش ته گلوتو می سوزونه! وقتی رفتم دانشگاه..نوبت استادها بود!چقدر حرمت شکنی..آره آره رفیق! اینا همش اثرات بزرگ شدنه!!!!
فکر کن می ری پیش یه دوست که باهاش درد و دل کنی..یه کسی که بتونی روی حرفاش حساب کنی..! حالا اگر دانش این کار رو هم داشته باشه چه بهتر..آخه دیگه لامصب!تو دیگه چرا؟..! ! با تو هستم..باور هایی رو که خراب کردی ...بد خراب کردی رفیق جان! نافرم!!
قبل از اینکه روی رفاقتت حساب کرده باشیم...روی تمامی مدارکی که بر روی دیوارهای اتاقت نصب کرده بودی و چندین سال درس خوانده بودی حساب کردیم! فکر قرآنی که قبل ازدیدار با مریضانت روی میزت می گذاشتی..فکر لقبی را که در کنار اسمت گذاشته بودیم به نام دکتر ...روی آن حساب کرده بودیم..! دکتر! دکتر! دکتر! قسمی را که چندین سال پیش خورده ای را به یاد داری؟! این روزها همه پشت پا به خودشان می زنند! متاسفم..برای تو بیشتر از خودمان...باور های ما را که خراب کردی..خودت کمی فکر کن..تنها کمی...از تو بیش از این انتظار می رفت...بیشتر از همیشه متاسفم!
این روزها بیشتر از هر روز دیگری به خودمان افتخار می کنم..چرا که ظاهر و باطنمان عیان است و دل هایمان گشوده.....و من هم چنان دارم تو دنیا نقش مصلح جهانی رو ایفا می کنم!
نه قصدم توهینه نه چیز دیگری..اما باور کنید آقایان مذکر ( شاید کسانی هم باشند که این گونه فکر نکنند!!!!!!!) به غیر از (.......) چیزهایی دیگه ای هم هست که وجود داره! می گن دندون کرم خورده رو بایدکند انداخت دور! این شیوه در مورد آدم ها هم صدق می کنه! من و مامانسی هم چنان مبهوتیم!!! م َب ه و ت ! هم چنان می اندیشیم که چرا..! بیچاره دنیا که اینهمه به باد ناسزا گرفته می شود آنهم اینهمه مفت و مجانی که همه اش از صدقه سر وجود بعضی از حضرات اشرف مخلوقات است! عجب!

این روزها پشت درهای بسته ای پر از برف مانده ایم! حتی دو روز گاز نداشتیم! گاز می گرفتیم!
این روزها هم گذشت!چهارده روز...هیچ کس باور نمی کند که تنهاییم را زیر لب زمزمه می کنم..اما مهم نیست..همین است دیگر...من و زندگی و تنهایی و یک وبلاگ! جالب است! جالب تر هم می شود!
آری ! اوضاع هم چنان قاراشمیش است! برف هم هم چنان می بارد و هوا سرد تر از آن است که بخواهم به چیزی فکر کنم...! تابلویی که باید یک ماه و نیم پیش تمام می شد هم چنان منتظر من است که شاید دارویی برای غلبه بر گشادیسم و آلزایمر من کشف گردد.. یک روز قلمو ها را گم می کنم! یک روز پالت...یک روز خود طرح! که در آخر دست به دامان شین می شوم ! فکر می کنم همین روزها تخته شاسی را بر سرم خرد کند! نه اینکه فکر کنید از من شاکی است ! نهع! ! من بی گناهم!
تحمل سنجم عقربه اش در رفته! نمیتوانم چیزی بگویم....احساس می کنم ..( به علت بالا بودن درجه ام لطفا در خماری بمانید! ).... شده ام می خواهم خودم را به باد بدترین فحش های ناموسی که تا جزایرلانگرهاسم را قرمز می کند بگیرم! شاید هم یک وعده کتک مفصل حالم را جا بیاورد..شاید هم اگر هیچ کدام نشد ..خود زنی کنم! شاید هم...! هه! هیچ غلطی نمی کنم! مثل همیشه!! چقدر ثابت قدمم!
این روزها چشم هامو می بندم و سکوت می کنم..برف و دلتنگی هاش و تنهایی...دوست داشتم می رفتم برف بازی...دوست داشتم ادم برفی درست می کردم و به یه قهوه ی داغ مهمونش می کردم..کاش اون میشد یه ادم برفی می ساختم که تا همیشه مال خودم بود..فقط باید مواظب خورشید بانو می شدم..! باحرارتش آدم برفی پر میشد! چه خیال غیر ممکنی!
گاهی وقت ها وقتی زیادی پاهایت را جایی محکم می کنی ، قلبت درد می گیرد..نه یارای رفتن داری..نه یارای ماندن..! آنوقت در پیچ و خم خود گم میشوی..و راه گریز را برعکس میروی..و هر چه میروی به بیراهه است..چقدر احساس بدی دارم هروقت سیم آخر را قاطی می کنم..دست خودم هم نیست..شانه هایم دیگر توان ندارند..
این روزها بیشتر از ظرفیتم بزرگ شده ام! حس غریبی است..حال هر چه بیشتر و بیشتر روزها را طی می کنم حس می کنم که کودک درونم هرگز بزرگ نمیشود...تنها تارو پود و وجودم است که رشد می کند..و چه رشد عظیمی! گاهی طولی است گاهی هم عرضی!
خودم را مجبور کرده ام که با هر دو دست طراحی کنم..! جالب است! هیچ خطی را نمیتوانم صاف بکشم! شاید منعکس کننده ی افکارم است! نمیدانم! هر چه که هست...قرینه نیست! تعادل هم ندارد..تناسبش هم که شیرینی اش کام را می آزارد...این روزها هم که تند و تند می گذرد..انگار که با موتور بنزهم نشینش کرده اند!
حدودا ده ..یازده سال پیش بود..هنگامی که پانزده سال بیشتر نداشتم..آن روزها دل خوشی های کودکانه ام در دفتر شعری خلاصه میشد که هیچ کس جز مادرم را لایق خواندن آن نمیدانستم! گاهی وقت ها آنچنان دو دستی آنرا می چسبیدم که شاید گرانبهاترین گنجینه ی ناب زندگیم است...در دبیرستان برای اینکه معلم ها سر از صحبت های من و نون در نیاورند خطی را برای خودمان به ثبت رساندیم که به گفته ی مامانسی جان به خط میخی معروف شد! چقدر کیف داشت وقتی مردم را ساعت ها سرکار می گذاشتیم و کسی چیزی نمیتوانست از آن سر در بیاورد..! و قول دادیم که تا آخر عمر فقط خودمان دو تا آنرا بلد باشیم..دوستی که از پانزده سالگی تا به حال شکل گرفته است..با اینکه در دو جهت مخالف حرکت کرده ایم سال ها..اما هم چنان پای بند دوستی پر از مهرمان هستیم..و دلم برایش تنگ شده است..بانوی داستان کودکی های من..
باری..روزی در همان روز ها با سروش هفتگی تماس رفتم و به راستی به یاد نمی آورم چگونه شد که مهربان نازنین را خدا در مقابل من قرار داد..و تا اکنون که ده سال از آن دوران می گذرد و در مقاطع مختلف..در جایگاه های مختلف همراهی ام کرده است.. در مقابل این مهربان سر تعظیم فرو می آورم..چرا که مهربانی و مهر سررشته ی زندگیش است و از آنچه که بتواند در مقابل نوباوه گان و کسانی که نیاز دارند بیشتر بدانند کم نمی گذارد..میخواهد خوش حالیش را هر چه اندک با دوستانش تقسیم کند ..بخل و حسادت در دل این مرد هرگز راه ندارد ..هرگز..با تمام سختی ها و رنج هایی که از دوستان و دوران و مردی ها و نامردی ها کشیده است..باز هم لبخند بر لب دارد..بازه ی زمانی طولانی را در این چند ساله سپری کرده ام که شاید می بایست در درون خود غوطه ور میشدم و از دوستان فاصله میگرفتم..می خواهم با نوشتن این سطور..از این مهربان نازنین که در کودکانگیم دستم را گرفت و استادم شد تشکر کنم و بگویم : ((هرگز محبت هایت را فراموش نمیکنم))
فردا قرار است عشقولانه را از بیمارستان به خانه بیاورند..نمیدانم فردا باز هم برف می بارد یا نه..چند روز پیش قبل از عمل شین خواهر یواشکی دو تایی رفتیم بهشت زهرا و مثل قدیم با بابابزرگمون خلوت کردیم..اینقدر مزه داد..مثل همیشه خودمونو براش لوس کردیم..اما فقط جلو رومون گلای نرگس بود..و باز هم سکوت..این روزها هم چنان دلتنگ چشمان مهربانش هستم و خنده های شیرینش..خوش به حال ستاره ها..
هرگز نمیتوانی ذات آدم ها را تغییر بدهی..شاید با گذشت زمان خیلی چیزهاتغییر کند اما جوهره ی وجودی هرگز..! خوش حالم که همانم که بودم....و این از لطف یزدان مهربان است..
و
دوباره فردا از راه می رسد که روزی دیگر است
"*تو از خواری همینالی نمیبینی عنایتها
مخواه از حق عنایتها و یا کم کن شکایتها*"
در این چند روز تنها چشمانم بی صدا سخن می گویند..نگاه به گذشته که می کنم دلم تاب نمی آورد و از آینده هم تنها چیزی که در جای جای دلم جای می گیرد هراس رفتن عزیزانم است..دردی که از بچگی با آن دم خور بوده ام..گویا هرگز هیچ کدام از رفتار من به آدمیان نرفته است! ! صبح عمو ی بزرگترم راهی بلاد کفرش شد و تا چند روز دیگر عمه کوچیکه هم میرود..و خانه ی پدر بزرگ دوباره خالی می شود و مادر بزرگ می ماند و چندین و چند سال خاطره از مردش..مردی که در این روزها فهمیده ام چه بوده است و چگونه زندگی کرده است..کاش به حرف بابایی گوش کرده بودم..آنزمان هایی که می گفت..به پدربزرگ و مادربزرگت کمی بیشتر سر بزن..دیگر گذشت و من هم چنان شاید شرمسارم که کوتاهی کردم..که خواستم تنها باشم به بهانه ی کنار آمدن با خودم..در پیله ی تنهاییم هی پیچ و تاب میخوردم....دیشب از همین حس با آقای پدر سخن گفتم..گفتم شاید نتوانسته ام با خودخواهی هایم آنچه را که پدر و مادرم از من انتظار دارند برآورده کنم..با لبخندی بر لب پاسخ داد نه خوشگل بابا..همه از تو راضی هستیم..من صد درصد در زندگیم از تو راضیم ..سلامت روح تو برای من از همه چیز در این دنیا پرارزش تر است.. من به تو افتخار می کنم.
با شنیدن این حرف ها..تا صبح دم بیدار بودم و صدای پدر در گوشم طنین می انداخت..آخدا...چقدر خوشبختم..این خوشبختی اینقدر زیاد است که نمیخواهم با کسی قسمتش کنم..همه اش از آن خودم است..
پدربزرگ هایم(بابایی و آقاجون)همیشه لبخند بر لب داشتند.تنها چیزی که از آنان در گوشه ی قلبم قاب کرده ام لبخند زیبایشان است..هر کدام به نوعی بوده اند..پاک و مهربان سرشت...دوست دارم همواره فراموش نکنم سخنانشان را که آمیخته با عطر های نیکویی بوده است..
"*از این لوت و زین قوت چه مستیم و چه مبهوت
که از دخل زمین نیست ز بالاست خدایا*"
امیر عزیز از آگاهی یا کلیشه می گوید..نظر شما چیست؟
قشنگ ترین قسمت زندگی اینه که ببخشی و فراموش کنی..حتی با آرزوی بهترین خوش بختی ها...شاید این دنیا ارزش هیچی را ندارد..نه اینکه ارزشش را نداشته باشد..منظورم این است که آخر که همه گل کوزه گران خواهیم شد..پس اینمه بی مهری...بی محبتی..قدر نشناسی..اذیت و آزار و ...آخرش که چی؟ ...سهم تمامی این ها دومتر جاست...!هیچ فرقی هم نمیکنه..چی باشی.کی باشی..چه جوری باشی..آی خدا..چه حکمتی توی کارات قایم کردی که اینهمه این اشرف مخلوقات در گیرند..!
دوستان مهربونم..بابت کامنت هاتون ممنونم..کلی آروم شدم..امیدوارم تو شادی هاتون شریک باشم
"آخرداستان تو هم کاره ای می شوی فرزند..غم به دل راه مده..!"
من کلا آدم خوش حالیم..البته بسی برای خوش حالی و خرسندیم پدیده های زیادی به وفور یافت میگردد! اما قبل از اینکه رشته ی سخن از دستم خارج شود می خواهم این مژده را بدهم که دیگر نگران روزهای سخت تنهایی نباشید..! فقط کافی است تنها یک بار مرا دوست بدارید! بعد میتوانیدفردرویاهایتان را پیدا کنید ..در همین چند روزه که وارد دوستی با شخص شخیص من شده اید..نه غلو میکنم..نه دروغ میگویم..به هر حال تجربه حاکی از این است که ناف بنده را برای مزدوج کردن دوستانم بریده اند!
تا قلب عریان کسی را ندیدی،بدن عریانت را نشانش نده...
چقدر این جمله را دوست دارم..خوشا به سعادت کسانی که معنی واقعی این جمله را می فهمند..من که عاشق همین چند خطم..تمام تنم یخ زده! بی اختیار یار کمر باریک را برعکس آتش می زنم..!یکی ..دو تا...سه تا! هر چی داشتم هم پوشیده ام..دو تا شلوار..سه تا ژاکت...پتو دور خودم پیچیده ام..اما هم چنان سردمه..همه ی وجودم می لرزه..خیلی جلوی خودمو دارم میگیرم که گوشی موبایلکم رو به دیوار جلوم نکوبونم! مسخره است..دارم به پهنای صورت اشک می ریزم..اما شکلک خنده برای دوستام می فرستم..!! آخ خدا جونم چه سرخوشم من..!
پروردگارا..همه را با هم عنایت نفرما..! به جان شیرینمان بستمان است..! بس!
"هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم..تو نمیفهمی اندوه منو..چه بگویم به تو ای رفته ز دست..شدم از مستی چشمان تو مست..شده ام سنگ پرست...مرگ بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست.."
کارنامه ی زندگیم را به گند کشیده ام! کمی پیف پاف میخواهم ! شاید ذائقه ام را عوض کند! در این روزها بیشتر از همیشه بهانه گیر شده ام..آنقدر شکننده شده ام که به آقای پدر گفته ام دیگر توان مقابله با هیچ چیز را ندارم..از دست دادن عزیزان یکی پس از دیگری..بلایای طبیعی.. این روزها بیشتر به داشتن همراهی در کنار خود فکر میکنم.همراهی که در تمام مراحل زندگیم همراهم باشد..در بدترین شرایط..سخت ترین..بتوانم به او تکیه کنم و به آرامش برسم..
عشقولانه ی محترم هم در این گیر و دار بر روی زمین لیز حس رقصیدنشان گرفت و در آغوش زمین لغزیدند و حالا نمیتواند از جایش تکان بخورد..چون چشمانش را عمل کرده! قلبش را عمل کرده! دستش را عمل کرده! قند هم دارد! همه ی مارا به ....فرستاده است! و جالب تر اینکه به حرف هیچ کس هم کوچکترین اهمیتی نمیدهد!!
مامانسی هم که با تمام دردهایی که روز به روز بر بدن مهربانش وارد می شود..مراقبت از عشقولانه را بر عهده دارد..!
آقای پدر غمگین بیماری پدرش است
و
من هم در این وسط مانند توپ فوتبال هر از گاهی به این ور و اون ور شوت میشوم!
سرسام گرفته ام..! من هم از این زندگی حقی دارم...هه..هیچ کس مرا به هیچ جایش حساب نمیکند..!
امشب عمه کوچیکه هم با چشم گریان رسید..حالا تمام خواهر و برادر ها دور هم جمعند تا این روزهای آخر ..شاید پدرشان باز آنها را دور هم.. کنار خودش ببیند..خدا کند فقط چشمانش را برای ده دقیقه باز کند و آنها را ببیند..و بعد خداوندا هر آنچه که صلاح می دانی..راضی هستیم به رضایت..
این روزها بد جور به یاد دایی الف می افتم که چهار ساعت دیر رسید..این روزهاتداعی کنند ه ی خاطراتی است که با مزه کردن آنها بر روی قلبم ..چیزی از وجودم رخت بست.چیزی که هنوز جایش خالی مانده است.
اشکال کار در این است که هیچ گاه خودم را ندیدم..! همیشه در بدترین شرایط به فکر دیگران بودم..فراموش کردن خودم در شرایط بحرانی نتیجه اش همین است دیگر..سردردهای وحشتناک و تنهایی های سخت تر از آن...امروز باز سردردهای وحشی پاچه گیری می کردند..روز سختی بود.. طبق معمول من بدهکار شدم!سایه ای که همیشه مرا سیاه می دید.. چون اصولا آخر هر داستان من آدم بده میشوم..! اما کار آدم ها برعکس است! تا زمانی که دوستشان داری..دوستت ندارند..دوستشان نداری..دوستت دارند..! عجب دنیای قاراشمیشی است رفیق جان!خیلی بده روحی که زخم خورده است رو هی باهاش ور بری که بیشتر لهش کنی..! اینقدر خستگی هایم زیاد است که دیگر قوه ی فکر و خیالمان کار نمیکند!
کاغذ هایم را آنقدر محکم خط خطی کردم که همش پاره شد..!
تصمیم گرفته ام که کمی تغییر کنم..شاید از اون ور بام بیوفتم کمی به نفعم باشد..شاید باید ارزش هایم را تغییر بدم ..این راه که سالهاست میروم به بیراه است...دلم برای دلکم می سوزد..بیچاره زیادی ساده است..همه چیز را که نباید باور کرد!
اصولا تا اطلاع ثانوی با هیچ مورد مذکری به غیر از افراد خانواده هم کلام نخواهم شد چرا که آمپرظرفیتم بد جوری فیوز سوزونده ! ! از این به بعد هم ارزش های انسانی متعلق به کسانی که با داشتنش به جایی می رسند!
میدونی ..به دیوار تکیه میکنم..از تو مهربون تره!!
امروز صبح دمان.. باز خونه ی عشقولانه با رفتن روی ویبره از خواب خوش چندین دوساعته از جای پریدم چونان تیری که از کمان خارج میشود..! چقدر حس بدیه وقتی بخوای سه ساعت بخوابی و سیصد دفعه از خواب بپری و زمین و زمان را به عرش ببری! بعد از دوماه قول و قرار و دعوت عاشقانه و عارفانه و در آخر به ضرب زور و کتک و تهدید! خواهر شین را برای خرید برای فصل سرما! البته برای شخص شخیص خودم به هفت تیر بردم! مغازه یی که نشان کرده ام بود اصولا سایز هایش را برعکس زده بود! پس ماندن جایز نبود! نمیخواستم برای فرزند نداشته ام سیسمونی بگیرم که! مغازه ی دوم ...مغازه ی سوم! باری! بنده انسان شریفی هستم! صبر پیشه میکنم! ..~دوش شراب ریختی ..وز بر ما گریختی..بار دگر گرفتمت..باردگر چونان مکن...!~به هر ترتیب! با دلی پر از امید ! به مغازه ی چهارم رفتیم ! مردک تا آمد کمی لاس بزند اخم هایمان را توی هم بردیم که هی یارو٬ جمع کن خودتو! آخر سر هم مارا به قسمت سایزهای آخر! رهنمون گشت و خود گم گشت! دست بر قضا گویا اخم ما حساب کار پالتوهارا هم دستشان داد که برایمان عشوه نیایند و بعله! من فاتح گشتم! من هم میتوانم! این را بارها به همه ثابت کرده ام! و اما به مغازه ی چهارم که رفتیم...مانتویی کتانی هی پشت چشم نازک میکرد و رویش را بر میگرداند! گفتم حلا سنگ که مفت است! گنجشک هارا کیش می کنیم! به آقاهه گفتم: من از اینا! هر سایزی داد گفتم به جان خودم نمیشود! اخر سر گفت وقتی خواستی بپوشی دعای حاجت بخوان شاید مستجاب گردد!ناقلا نمیدانم چرا زودتر نگفت!
بنده نقش زبل خان را بازی میکنم! هوای دو تا خانواده را داشتن خیلی سخت است! از طرف پدر، نگران پدربزرگ و آمدن عموی بزرگ تر و این روزهای سخت..از طرف مادر..دختر خاله ای که بار اولش است به ایران می آید و...! ! و من هم کلی کلاس با مشق های ننوشته! حالا نمیدانم هوای کدام را داشته باشم!احساس میکنم خودم این وسط محو شده ام!
حتما جواب سرک کشیدن ۲ ماه زودتر از موعودم به دنیا..این بوده است که خدا برایم مقرر کرده همچنان تنها بمانم..دلم تنها ...خودم تنها..همیشه از تنهایی و تاریکی میترسیدم..یاد دوران کودکی ام می افتم که چقدر ساده دست هم سن و سالانم را میگرفتم و می گفتم..دوستم...کسی هست حالا که دستم را بگیرد..؟کسی هست که سرم را بر روی شانه اش بگذارم ..چرا هرچه صدا میکنم کسی نیست؟ ....باز هم تنهایی و سکوت..شاید تمام این ها از خوش باوری ساده گانه ام بوده..شاید بیش از انچه که میبایست ساده بودم..گاهی خوبی زیادی و سادگی بیش از حد بدترین بلایی باشد که گریبانگیر آدم میشود..دوست دارم تنها به باغ بروم..جایی که فقط من باشم و بوی پدربزرگ مهربانم..من باشم و او..با یاد چشمان خندانش و صدای مهربانش..زندگی کنم..احساس می کنم با همه غریبه ام..و باز هم به خودم بگویم هی ! این رسم زندگی است و باز هم می گذرد...
خسته و در بدر شهر غم که می گفتند گویا من بوده ام که خودم هم خبر نداشته ام! خواستم تو هم بدانی اگر نمیدانی! چون آنان که می دانند با آنان که نمیدانند برابر نیستند! چقدر جالب است که هیچ گاه من غیب نمی گویم!
چقدر زود احساس می کنم پیر شده ام..
امروز به پسرک گفتم دیروز دختری را با تو دیدم چه کسی بود؟ خندید و گفت دوستم! گفتم می دانم دوستت بود! پس سین که چشم به راهت است و دل در گروی مهر تو دارد و مشغول درس خواندن است و تنها به تو فکر می کند چه؟! گفت من هم تمام زندگیم به سین بسته است اما میدانی که نمیتوانم از سین تقاضا کنم با من ب خ و ا ب د!به هر حال من هم احتیاجاتی دارم..برای هشت ماه به خاطرش هیچ کاری نکردم!!دوستی با دختری که دیدی فقط برای همان سه کلمه ی شریف است! یاد چهره ی دخترک افتادم..اگر بداند غرض از دوستی با او تنها بر آورده کردن س.س است چه حالی می شود..خودم را لحظه ای جای او گذاشتم...چه حس بدی...اصلا به من چه..هر کسی هر کاری می خواهد بکند..دودش به چشم خودش می رود..حالا می خواهد پسرک باشد و یا دختری که به فکر مهر از خودش می گذرد..! چقدر زندگی فرمالیته ی خوش طرحی..! بیا با هم بخندیم شاید یخمان کمی اب گردد و ما سرخوش گردیم..حتی اندکی مسخره!
خاطرات یک گیشا را به توصیه ی دوستان خوندم..چندین بار...و چقدر حس زیبایی داشت یاد گیری لوندی..! حالا بیایید هی دکتر ..مهندس..تحویل جامعه بدهید..دختری که زنانگی نمیداند...و پسری که مردانگی...به چه کار آید..؟ درست است که انسان بودنش مهم است...اما ..
دوست دارم تو بغل مامانسیم تا آخر عمرم بخوابم...
در این روز ها باز هم هر از گاهی که چه عرض کنم در بیست و چهار ساعت از شبانه روز بیست و سه ساعتش مخ محترم پیغام می دهد که مصرف بی رویه کار خیلی بدیه! انگار که خانه ی مامانسی دندان های تیزی دارد که گازمان میگیرد! طفلک من! اصولا از بدو تولد تا کنون مظلوم واقع شده ام..! ها بعله! نمیشه دیگه! دیگه هیچ راهی نداره! توی آیینه که نگاه می کنم میبینم به به ! بنازم قدرت خدارو با این همه غمی که توی چشمای من در حال تمرین رقص باله است! حکایت من در این زندگی شده مانند توپ قلقلی در مسافت خانه ی مامانسی و عشقولانه ! نمیدانم آیا آخر به ثبات مکانی میرسم یا نه! دلم برای خودم تنگ است ..باید چشم هایم را ببندم و به هیچ چیز فکر نکنم! یا فکر کنم و تا چند روز دیگر مرا به شور آباد ببرند! شور آباد را می گویم چون نمک زندگی هر روز بیشتر میشود خوب!
تا اطلاع ثانوی کلیه ی برنامه های اینجانب به صفا سیتی شهر کیو کیو بنگ بنگ منتقل شده است!
~~"دوش چه خورده ای دلا..راست بگو..نهان مکن..چون خموشان بی گنه روی بر آسمان مکن..باده ی خاص خورده ای ..نقل خلاص خورده ای..بوی شراب میزند..خربزه در دهان مکن..
دوش شراب ریختی ..وز بر ما گریختی..بار دگر گرفتمت..باردگر چونان مکن..ای دل پاره پاره ام..دیدن اوست چاره ام..اوست پناه و پشت من..تکیه بر این جهان مکن..
کار دلم به جان رسد..کارد به استخوان رسد..ناله کنم..بگویدم دم مزن و بیان مکن..ناله مکن .که تا که من..ناله کنم برای تو..گرگ تویی..شبان منم..خویش چو من شبان مکن..باده بنوش.. مات شو..جمله ی تن حیات شو..باده ی چون عقیق بین..یاد عقیقکان مکن..باده ی عام از برون..باده ی عارف از درون..بوی دهان بیان کند..تو به زبان بیان مکن..
چشم سوی چراغ کن..سوی چراغدان مکن.."~~
"خودم فکر کرده بودم که خیلی باحالم!"
عمو ها و عمه ی گرامی تا چهارشنبه از بلاد کفر به وطن می آیند تا شاید قبل از اینکه دیر شود برای آخرین بار پدرشان را ببینند..آخ که از این روی زندگی متنفرم..از اینکه وقتی بزرگ میشی باید به راحتی آب خوردن قبول کنی که عزیزترین هات رفتنی هستن...همیشه وقتی بچه بودم از خدا میخواستم من و مامان و بابام و بابارضا و مامانی رو با هم ببره! بزرگ تر که شدم گفتم خدایا منو زودتر ببر که طاقت رفتنشونو ندارم! بیشتر که گذشت و بابایی پر کشید..فهمیدم که همه چی باید سیر طبیعیشو طی کنه ..هیچ چیز سخت تر از داغ فرزند نیست! پس تصمیم گرفتم که خفه خون بگیرم و بگم آ خدا...هر جور خودت صلاح میدونی!
فکر کنم تنها کسی که همدمم بشه همون یار کمر باریکمه که تا وقتی مایه تیله ردیفه تنهام نمیذاره! به جهنم! حکایت همون قربون بند کیفتم تا پول داری رفیقتمه دیگه!کاش میتونستم با یه پاک کن بزنم خودمو پاک کنم ..اماوقتی ریشه ها عمیقند خودتو جر هم بدی کاری از دستت بر نمیاد! حالا هی بگو زندگی رو ساده بگیر!هر جاشو که نگاه میکنم از یه جا دیگه میزنه بیرووووووووووووووووون!
خودمو باید عوض کنم؟ چه جوری چه جوری؟ روزه بگیرم؟ روزه ی سکوت؟ روزه ی مرگ؟ روزه ی نگاه؟ نماز بخونم؟ نماز صبر؟ نماز آرامش؟چی کار کنم؟ دعا بخونم؟ دور خودم بگردم؟ برقصم؟پسربازی کنم؟ دختر هارو بزارم سر کار؟ اصلا بشینم با دختر و پسر ها یه قل دوقل بازی کنم؟ ! اینم میشه! برم تو خط کار هنری و بشم هنرمند؟! یا برم تو خط بیزینس و کلی تریپ باحال! یا اینکه عارف بشم یا عاشق! هی فلسفه بجوَم و منطق بالا بیارم؟
فعلا میخوام بزنم آدم هایی رو که اعصابم رو به سه نقطه فاصله سه نقطه میدن ازوسط به دو قسمت مساوی تقسیم کنم! مثل بچه ی آدم بشین یه گوشه و صداتم در نیاد..!
و دوباره تکرار..
عیدقربان۸۶...خونه ی آقاجون..همه دور هم..شیرینی..خنده..شادی..ناهار..بلوتوث بازی..اس ام اس ..به حرمت بزرگترین فرد خانواده از جای برخاستن..خندیدن...شادی..و باز هم دور هم بودن..خنده های شیرین آقاجون و سربه سر گذاشتن های محترمانه اش..دزدکی شیرینی کش رفتن هایش...خانواده ی شاد در کنار هم..
شب یلدا۸۶...خونه ی بابارضا...آجیل..نگاه شیرین بابارضا از توی قاب عکس...خاطره های شیرین...فال حافظ..
.
.
و بیخوابی ..دلشوره..سرما..خواب.۸ صبح...زنگ تلفن..صورت نشسته..آژانس..بیمارستان..هق هق مردانه ی پدر..نگاه نگران مادر..سکته ی قلبی وسیع آقاجون...تنها دو درصد امکان برگشتن دارد..
کمی نوازشم کن...بذار آروم بگیرم..