آقای پدر هم که دنبال کارهای ماشینشه! امروز تعریف می کرد که یه آقاهه که اومده بود آگاهی ...ماشینش رو از توی پارکینگ خونه اش بردن!! فککککککک کن! خیلی باحال بود! یکی دیگه گفته چاقو گذاشته اند زیر گلوش..!
دیروز کلی همه دختر و پسر ها با هم بودن..کلی حسادت کردیم و کلی دلمان شوکولات و گل رز و عروسک خواست! اما درد کمر ریشه ی حسادتمان را خشکاند!
دیشب زدم طرحی رو که یک ماهه روش کار می کنم خراب کردم! حالا باز فردا رزی دل انگیز رو می بینم..یه جوری با صلح و آرامش با درستش می کنیم..! شین خواهر هم که این روزها دور خودش می چرخه و همش گیج می زنه! شین برادر هم که برای انجام دادن پروژه های مدرسه اش خودش رو برای من بسی لوس می کنه و من هم دل نازک! همه چی حل میشه! تا دو صبح نشستم با گچ براش خونه ساختم!! توی مقیاش یک به صد! دوستان خانه خراب کنش در مدرسه! زدن لهش کردن! آآآآآآآی حرص خوردم!
سلیم آمرانه گفت :روی دو ورق آخر دفتر بنویس!به مبارکی و میمنت و تحت توجهات امام عصر.صیغه را تکرار کرد و هستی پرسید :انکحت با "ح" حاجی است؟
سلیم خندید :بله با "ح" حطی است.هستی هر دو ورق را امضا کرد .خودکار و دفترچه را به دست سلیم داد که روی سینه اش گذاشت و هر دو سند را امضا کرد.دفتر روی سینه ی سلیم ماند و خودکار معلوم نشد که کجاافتاد.حالا می شد روی ناخنهای پشت گلی و روی گوش ها و روی چشمان سلیم را بوسیدو سلیم می توانست زنش را آنچنان ببوسد که نفسش بند بیاید.هستی صورتش را به ریشهای سلیم چسبانید و در گوشش پچ پچ کرد: ای سلیم..که درس عشق در دفتر نباشد.
و سلیم نجوا کرد:
** جزیره ی سرگردانی-نوشته ی سیمین دانشور
این روزها تنها کارم شده است سکوت و دیگر هیچ! چقدر خوشبختم من! این روزها تنها همدمم یارکمر باریکم است.چقدر خوشبختم من!این روزها چشمانم بی مهری ها را بهتر می بیند!چقدر خوشبختم من! این روزها دیگر چشمانم اشکی برای ریختن ندارد!چقدر خوشبختم من!این روزها تحلیل رفتنم را بیشتر می بینم!چقدر خوشبختم من!این روزها از طعم دوستت دارم های چند روزه سیاهی نفرت بالا می آورم.چقدر خوشبختم من!این روزها از تکرار زمین و زمان خسته شده ام.چقدر خوشبختم من!این روزها بدون هیچ لبخندی می گذرد.چقدر خوشبختم من ! این روزها تند و تند می گذرد و من فقط نگاه می کنم.چقدر خوشبختم من!این روزها نصیحت ها ، پند های الکی ، آسمون و ریسمون بافتن های خوش مزه حالم را به هم می زند.چقدر خوشبختم من! این روزها آنقدر در درونم در جا زده ام که هنوز جایش درد می کند.چقدر خوشبختم من!این روزها از رسیدن به انتهای داستان های کودکی شب تا صبح اشک می ریزم.چقدر خوشبختم من! این روزها از شکسته شدن خسته ام.چقدر خوشبختم من! این روزها از تحمل کردن و بغض های گاه و بیگاه خسته شده ام.چقدر خوشبختم من! این روزها از قضاوت های نا عادلانه خسته شده ام.چقدر خوشبختم من! این روزها از دورویی و بوی گند رفاقت ها خسته شده ام.چقدر خوشبختم من!
این روزها از تو ..از زندگی..از خودم..از دنیا...از نفس کشیدن..هم خسته شده ام..
چقدر خوش بختم من...
باورت می شود آیا؟
امروز..دومین سالی است که پر کشیده ای...
از یاد نمی برم هرگز ترا..عشق زیبای ترا..خنده های پر از مهر و لطافت و شوخی های شاد کننده ی ترا..لحظه های قشنگ دوست داشتن و به اوج نگاه پر مهرت رسیدن را..خواستنی و تمام نشدنی..حالا این جا ..کنار این همه خاطره هایی که بوی ترا می دهد..بوی باران دارد..تنها به تو می گویم
می خواهم بمانی...در قلبم..در نگاهم...تا بمانم..نه لحظه ها و ثانیه ها...نه در تمام نفس هایی که بی تو کشیدم..حضور خوش بوی ترا..بودن...درست آنزمان که نیستی ...نیستی و لحظه ها با بوی خاطره مان جان می گیرد... می مانم...می ماند..برای من فقط یک نگاه تو ...همین قدر که بدانم هستی...کافی است... تا بمانم..همین جا و هرجا..در خانه ی خودت یا در کنار ستاره ها.. هر جا که باشی و نباشم..یک حس آشنا...مرا با خود می برد..فریاد می زند که هستم باتو..در کنار تو.....صدا کن مرا...با نگاهت.. قلبت..با خنده ات..و هر آنچه که می توانم ترا لمس کنم..حس کنم..ببویمت..بابایی..
روحت شاد نازنینم..
آی آدم ها..