امروز صبح خوش حال و خندان و قبراق و شادان به سوی کلاس طراحی رفتیده گشتم! در بدو ورود به تجریش با دیدن اتوبوس مهربون گشت ارشاد ذوق مرگ شدم! برای اینکه چشم زیبایش به جمال من نیافتد مسیرراعوض نموده و اما در برابر رخسارم قرار گرفت..! منم که حساس! عینک آفتابی بر چشم! سر به زیر...! جییییییییییییییییم فنگ! خدارو شکر که میل شاهانه به سوی بنده سرازیر نگشت! به سلامت به کلاس رسیدم! تپش قلب وحشتناکم خبر از علاقه ی شدید قلبی من می داد!
امروز طی یک عملیات قوی مندانه!! به اتاق تکانی مفتخر شده ام!اما هم چنان از درو دیوار اتاق کاغذ و رنگ ولباس می بارد! هر آنچه که بود به کناری گذاشتم..خاطرات یازده سال کار و زندگی..از انشاهای راهنمایی تا خاطرات اولین روز کار..چقدر زود گذشت..باورم نمیشود..! شانزده سالگی به همین زودی تبدیل به بیست و شش شد! عجب! گویا راست می گویند بزرگ شده ایم!!
در بین عجایب خلقتمان نامه ای را که در سن هشت سالگی برای مامانسی نوشته بودم پیدا کردم..که با خواندن دوباره اش به خودم گفتم عب بچه ی احمق و خنگی! و چشمهای مامانسی پر از احساس..پر اشک ...گفت : آخی..نگو..و قربان صدقه ای که مال خودم است و به شما نمی گویم تا دلتان بسوزد چون مامانسی من فقط مال خودم هست..!
باز بر میگردم تا بنویسم..! الان می خوام برم کار لازم برای عید!! (نیشمان تا بناگوشمان باز شده است! )
این روزها ی پایانی سال حوصله ی خودم را هم ندارم.. به سان مرغکان خوش پرواز ..میلش کشید و خواست باشد..باز همه چیز گسست...! هم چنان من مبهوت و تو مبهوت و همه سرگیجه گرفته ایم! که این چه بازی است که روزگار در آورده است! راستی...آقایکی گفته اند که پریان خوش احوال با ما سر شوخی دارند! بسی جای خرسندی است که ماورا مارا طلب می کند! ...
عرض می کنم که...باور کن راه دیگه ای هم هست که بهم یاد بدی تو این زندگی ....(...)....سکوت کردن و به عبارتی واضح خفه شدن رو یاد بگیرم!
سرم از اینهمه بازی زندگی گیج می رود!!
امروز بعد از کلاس با دکتر عین ..کلی حرف زدیم..از خاطرات تدریسش که گفت دیدم چقدر دوران ها عوض شده و چقدر بچه های الان سرخوشند..شاید حرف هایی که دیگران میزدن و میشنیدم باور نمی کردم و به نظرم خنده دار بود! اما.دروغ نمیگم منم دلم دوست داشتن خواست....دختری اول دبیرستان براش نامه نوشته بود به همراه یک کاکائو ( عاشق کاکائوست استاد گرامی! ) در وسط کلاس تقدیمش کرده بود..! و در آخر نامه که ترو خدا منو از کلاس بیرون ننداز..! دل او هم مثل دل من سوخته بود و می گفت که نمیداند چه کند! مثل من..! اگر قرار باشد که دل هر کسی را در هر سال نشکنم آنوقت...! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...!
بغض کرده ام..دلم آنقدر گرفته که نمی دانم...حتی بازی با رنگ ها هم آرامم نمی کند..کاش می دانستم چرا سال هاست تنها حرف دلم در گلویم خاموش می شود..نمی دانم..سعی می کنم شاد باشم..همیشه..اما نمی توانم...با خودم عهد بسته ام که اگر روزی مادر شدم تک فرزندی را تحریم کنم..سخت است...پر غم و تنهایی است..
خندیدن الکی مسخره ترین کار دنیاست...
کار بدی کردم؟! نننننننننخیر! راستی کن که راستان رَستند..در جهان راستان..قوی دستند..! ..بازی با رنگ ها و وول وول بازی خودمو خفه کردم از بس نامجو گوش کردم..! از بهر این زندگی چسبنده بسی جای خوش حالی نمی باشد که این همه آدم ها همش غمگینن! سن و سال هم نداره! از ۱۲ ساله بگیر تا ۴۰ ساله! من واقعا نمیدونم اشرف خلق شدگان چه سودی از دو دره بازی و ...! می برند..بی خیال! می خوام شکلاتی مز مز بشم...خوشمزه...مثل اخلاقم!!!!