احساس میکنم زالوهای وجودم رسیدن به آخرین قطره های خون موجود ِتَنَم...
+
نوشته شده در
87/02/31ساعت 13:28 توسط ساسوشا
|
دیگر همه جا لقب
خوش حال را به نام خودم به ثبت رسانده ام! دیروز طی یک راه پیمایی دو ساعته از تجریش تا شریعتی! و برگشت از شریعتی تا تجریش! و جا خالی دادن برای جلوگیری از انگولک شده توسط مردمان شریفه ی فرهیخته ی دست کَج! با خاطری آسوده و تنی خسته ماشین هایی را که به سمت آخرین پناه یعنی خانه ی عزیز می رفت پیدا نموده و...بعد از سوار شدن احساساتم به من گفت که چیزی در دستانم کم است! تازه بیاد آوردم که گویا امروز کلاس طراحی داشته ام! تخته و مقواهایم و پروژه هایم!! با تصور بر اینکه آنها را در میوه فروشی جا گذاشته ام بی خیالش شدم اما تا می توانستم در تاکسی می خندیدم! بیچاره مردمان! فکر کرده بودن با عاشقی دیوانه هم مسیرند و دعاهایی نبود که نثارم نشود! امااااااااااااااااااااا! تا ماشین براه افتاد یادم آمد که تخته ام را روی روزنامه های دکه روزنامه فروشی کنار ماشین ها جا گذاشته ام! چه کنیم دیگر....! یار کمر باریک باز کار دستم داد!
- پدر عاشقی را به قهوه ای مهمان می کنیم!
دو دلم..! معماری(عشق) حس خوبی به من می دهد..مدرک گرفتنش برایم مهم هست و نیست...خودش را دوست دارم..اما...حالا هتلداری(پول) هم پیشنهاد شده است..! نمی دانم..گیجکی عظیم میزنم! یک حقیقت..از بین عشق و پول...کدامش؟!
و اینکه دیروز مفتخر شدم که سنت بالارفته است! حَرکتی از خودت بِنَما!! شاید! سخت است باور کنم که این روزها آخرین روزهای بیست و پنج سالگی ام را می گذرانم!شاید در بیست و سه سالگی ام هنوز جامانده ام..هنوز هم دلتنگ چشمانی هستم که برای نفس کشیدن تنها دلیل بودنم بود..و بعد از پر کشیدنش سکوت کردم..هنوز هم سکوت می کنم..اما ته قلبم میسوزد..مثل چشمانم..وجودم و روحم..نازنینم..روحت شاد و آرام..
شماره ی فرشته یی که مسئول خواب ماست را کسی ندارد؟! میخواهم کمی خصوصی با او صحبت کنم! این روزها خواب هایمان کمی ...(....................) شده است! دَهَنِمان گلاب به رویش ...سرویسات ناموجه!
+
نوشته شده در
87/02/30ساعت 12:53 توسط ساسوشا
|
- بسی خرسندم که هنوز بزرگ نشده ام که با هر *خَری بیرون بِرَوم!
*احمق فرومایه!
دوست دارم فُحش بدم..مِن کُل میخوام سیستم خودمو عوض کنم...آآآآآآآآآآی حال میده...
- خسته ام...
- از قصه های شوم تان..
- خسته از همدردی مسموم تان
+
نوشته شده در
87/02/28ساعت 23:40 توسط ساسوشا
وقتی فاز و نول اعصابت قاطی کرده باشه و همش اهنگ های دِپرسیانه گوش بدی..همین میشه که دوست داری پاچه بگیری...برات فرقی نداره..بلوری..سیاه..برنزه...اصل ماجرا گرفتنشه که باید حاصل بشه..! و حالا این گوی و میدان و این هم من...!
تمام مسائل زندگی اجتناب ناپذیره..پیش آمد هایی که هرگز نمیشه مانعش شد...
- پس ....آخر قصه این میشه..... زور نزن رفیق!
هیچ کدام از دوستان مونثِ پسرک ْ مرا دوست نمیدارند! چه بسا سایه ی برفی مرا با نیزه سوراخ وتیکه پاره می کنند! نمیدانم حکایت چیست! اما غریب است! امان از روزی که همسرانِ ما(شوی گرامِ بنده و بانوی ِمکرمه ی ِپسرکْ) سایه ی من و پسرک را رنگی کنند! مام ِ پسرک همیشه از یاد آوری این موضوع لبخندی ملیح میزند که ژوکوند در مقابلش کم می آورد! عجبا!
- حالم از تو..
- از دروغات.
- از اینهمه تظاهرمسخره ات..
- از اینهمه دورویی..
- قیافه ی حق به جانب گرفتنت..
- به هم میخوره..
- توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند؟!
+
نوشته شده در
87/02/28ساعت 16:18 توسط ساسوشا
دیشب آقای پدر و مامانسی مهربان.. پسرک را به صرف پیتزایی خانگی دعوت نمودند! شانس زیبای ما خمیر آن از تخم مرغ آبپز نرم تر بود...! بعد از صرف شام دلپذیر یار کمر باریکی هندی از آن ما شد که...! فکر کن برگ درخت را دود کنی! چه حال ِ بدی! نه راه پس نه راه پیش! من و پسرک با چه مصیبتی از یارکمرباریکمان دل کندیم فقط خودمان می دانیم و بس!!!!!!!!!!!به گپی و شادمانی گذشت تا اینکه پسرک ما را پیچاند تا به اصل مهم زندگیش برسد!
**زکریای رازی را که فحش کش می کنند کمی بیشتر نثارش کنند بهتر است!ترویج فساد خاموش کرده است!
**
هم چنین! شب گذشته از انواع و اقسام خلاقیت های بنده یاد شد.! گویا ۳-۴ ساله که بودم برای عروسی خان دایی گرامی به شهر رقص ِ زیر ِ باران و آواز و درخت...درست حدس زدید هند! دعوت گشتیده بودیم! در گذر از محل زنی جذامی بر سر راه سکنی داشته..! هر از گاهی که مامانسی و آقای پدر و احیانا کل همراهان! از من غافل می شدند..به سمت او می دویدم و در آغوشش می گرفتم !!! بعد به مامانسی می گفتم ...طفلکی آخی...مامانسی! گناه داره..نازی!!
از دیشب تا حالا در این فکر هستم که پروردگار مهربانم...بسی در خلقت من ... !! لالای لای!!!
- دلم برای خودم بسی می سوزد! از آن سوزش هایی که تاول زدن آخرش دردش بیشتر است!
** نوش رفیق!
+
نوشته شده در
87/02/26ساعت 13:10 توسط ساسوشا
هر چقدر می خواهم جلویش را بگیرم که خودش را به گاف ِ الف ندهد به خرجش نمی رود..قربان صدقه رفتن های بی اجرو مواجب هم به هیچ دردی نمیخورد..هر روز به من قول می دهد و روز بعد فراموش می کند عهدی را که بسته..او هم در گ ُ ه گیجگی مزمنش که این روزها پاچه ی همه ی ما را گرفته تکنو می زند و همراه با ما بادا بادا مبارک بادا می سُراید..!
- سیصد و شصت یاهو ..دنیای مُتِعَفنی است..
- دنیای مجازی اینترنت هم که همه دنبال ....س...س...از نوع مجازیشند! عُ ُ ُ ُ ق!
مانده ام که کدامش را باور کنم..! دنیای واقعی که فقط همه به فکر آنند که همدیگر را پاره کنند و زخم بر دل و روح و تن و جان بگذارند...یا دنیای مجازی که می خواهند الکی خوش باشند و حالَش را ببرند!
- دِ ل َ م بغل میخواد..
- آغوشی که تا وقتی هست...آرامش باشد و آرامش...
+
نوشته شده در
87/02/25ساعت 2:48 توسط ساسوشا
- بَله رو بگو دِ پدر سوخته!
+
نوشته شده در
87/02/24ساعت 11:53 توسط ساسوشا
نمی دانم فلسفه اش چیست! اما گویا عمودی بودن به ما نیامده است! دوباره افقی گشته ایم با زاویه ی چهل و پنج درجه! لامصب درد جگر سوزی دارد! پارتی نخواستیم ..کمی آرام بخش هم دردمان را دوا می کند !
+
نوشته شده در
87/02/23ساعت 21:7 توسط ساسوشا
سوغاتی که برای خودم آورده ام دلتنگی است و کمی هم سرماکه سخت که گلو را آزار می دهد و تن را کوفته..! اما نه از نوع تبریزی اش..! از نوع له شدگی! در نبود و فراق ما از وطن بسی برایمان برنامه چیده شده است که خوش حال و خندان و به زور باید آنرا پذیرا شویم و به قول امروزی ها حالَش را بِبَریم..!
- کسی دانشگاه کیش واحد دانشگاه تهران آشنایی رای
کمی پارتی بازی سراغ ندارد؟!؟!
+
نوشته شده در
87/02/22ساعت 19:11 توسط ساسوشا
در سفر باید شناخت آنچه را که دوست می داری بدانی و می دانی که اگر بدانی برایت بهتر است و شاید تمام این ها از برای آن باشد که بگویی ...
- الهی شکر..
- زندگی هنوز هم زیباست...
- خوش گذشت...آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآُفرررررررررررررین
+
نوشته شده در
87/02/20ساعت 16:9 توسط ساسوشا
- باز هم سفر ....
- تا اندکی دیگر و سلامی دیگر
+
نوشته شده در
87/02/16ساعت 22:3 توسط ساسوشا
گل سرخ هم اگر در هرزه خانه ی شهر هدیه برده شود عطر هرزگیش همه جا را پر می کند..بهتر است گل سرخ باشی و هرزه شوی تا هرزه باشی و عطر محبت بدهی...ظلم است؟! گفته ی خودم هم از ته دل نیست..شاید حکایت همین است .بی خیالش شویم گویا بهتر است ...همین است دیگر..قضاوت..حکم..اعدام بدون اینکه بدانی ته دلش چیست..شاید هم آن دلی که می گویی دیگر دل نیست آنقدر زیبا باشد که چشم های کم سوی تو توانایی دیدنش را ندارد...
- بیچارگی هم عالمی دارد..
- خ َ س ت ِ ه ام
الهی شکر..الهی شکر...الهی شکر
+
نوشته شده در
87/02/16ساعت 0:11 توسط ساسوشا
I AM WHAT I AM...like it or not
+
نوشته شده در
87/02/13ساعت 1:2 توسط ساسوشا
- ببخشید خانوم...چند لحظه..!
- بله؟!
- قصد مزاحمت ندارم..! اما چهره ی شما خیلی به دل من نشسته...ببخشید...قصد مزاحمت ندارم..اگر متاهل هستید و یا نامزد دارید...آخه نمی دونید..با دیدن شما حس غریبی به من دست داد..ببخشیدا اصلا قصد مزاحمت ندارم...!
- متاهل هستم!!!!!!!!!!!!!
- وای...چقدر من بدشانسم..خوش به حال اون مرد خوشبخت...( با احترام...
بیب!!)
نکته ی کنکوری:
- آسمان هر جایی که باشی یه رنگه!!! اما بعضی وقت ها یا زیادی گرمه! یا سرده! بستگی به تشعشعات دارد..!
- راستی..! منم میس یو ...!
- ای وَل خودم...
+
نوشته شده در
87/02/12ساعت 17:45 توسط ساسوشا
با تمام دلتنگیم برایت..تنها آرزویم خوشبختی توست دخترکم..اگر بدانی این روزها تمام دعواها و غرهایی که نصیب جفتمان می شود..فقط از روی دلتنگی است..می دانم که می دانی..از تو می خواهم که فراموش نکنی چشمانی و دلی برایت می تپد و دوستت دارد..یار سفرکرده مان هم می دانم که خوش حال است..خنده هایش را می بینم ..از ته دل..انقدر دوستت دارم که نمی دانم وسعتش چقدر است..اما می دانم که دوستت دارم ..تا همیشه ...تا ابد..
- هر کجا بروم..هر کجا بروی...هر جا که باشم..همیشه دوستت دارم ..
+
نوشته شده در
87/02/04ساعت 13:45 توسط ساسوشا
گاهی آن چنان ازتو دورمی شوم که جا پایم را گم می کنم و قدم در رشته ی باریک بیراهه میگذارم و گاهی آنچنان در آغوشت آرام می گیرم که نمی دانم کدامین نسیم عطرت را در آغوشم جای داد...گاهی وقت ها دوست دارم عطر قهوه ام را با تو قسمت کنم و آنقدر سرت غر بزنم تا حوصله ات سر برود و بگویی هیس! بس است دیگر..مرا کلافه می کنی..! خودمانیم ها...چه خیال خامی دارم..می دانم..با تمام سرکشی هایم همیشه هستی..حالا چه خوب باشم..چه بد..چه زشت..چه زیبا..فرقی برایت نمیکند..دوستم داری..دوستت دارم.... خدایی که در همین نزدیکی هستی...
+
نوشته شده در
87/02/01ساعت 0:11 توسط ساسوشا