احساس میکنم زالوهای وجودم رسیدن به آخرین قطره های خون موجود ِتَنَم...
دو دلم..! معماری(عشق) حس خوبی به من می دهد..مدرک گرفتنش برایم مهم هست و نیست...خودش را دوست دارم..اما...حالا هتلداری(پول) هم پیشنهاد شده است..! نمی دانم..گیجکی عظیم میزنم! یک حقیقت..از بین عشق و پول...کدامش؟!
و اینکه دیروز مفتخر شدم که سنت بالارفته است! حَرکتی از خودت بِنَما!! شاید! سخت است باور کنم که این روزها آخرین روزهای بیست و پنج سالگی ام را می گذرانم!شاید در بیست و سه سالگی ام هنوز جامانده ام..هنوز هم دلتنگ چشمانی هستم که برای نفس کشیدن تنها دلیل بودنم بود..و بعد از پر کشیدنش سکوت کردم..هنوز هم سکوت می کنم..اما ته قلبم میسوزد..مثل چشمانم..وجودم و روحم..نازنینم..روحت شاد و آرام..
شماره ی فرشته یی که مسئول خواب ماست را کسی ندارد؟! میخواهم کمی خصوصی با او صحبت کنم! این روزها خواب هایمان کمی ...(....................) شده است! دَهَنِمان گلاب به رویش ...سرویسات ناموجه!
*احمق فرومایه!
دوست دارم فُحش بدم..مِن کُل میخوام سیستم خودمو عوض کنم...آآآآآآآآآآی حال میده...
تمام مسائل زندگی اجتناب ناپذیره..پیش آمد هایی که هرگز نمیشه مانعش شد...
هیچ کدام از دوستان مونثِ پسرک ْ مرا دوست نمیدارند! چه بسا سایه ی برفی مرا با نیزه سوراخ وتیکه پاره می کنند! نمیدانم حکایت چیست! اما غریب است! امان از روزی که همسرانِ ما(شوی گرامِ بنده و بانوی ِمکرمه ی ِپسرکْ) سایه ی من و پسرک را رنگی کنند! مام ِ پسرک همیشه از یاد آوری این موضوع لبخندی ملیح میزند که ژوکوند در مقابلش کم می آورد! عجبا!
هم چنین! شب گذشته از انواع و اقسام خلاقیت های بنده یاد شد.! گویا ۳-۴ ساله که بودم برای عروسی خان دایی گرامی به شهر رقص ِ زیر ِ باران و آواز و درخت...درست حدس زدید هند! دعوت گشتیده بودیم! در گذر از محل زنی جذامی بر سر راه سکنی داشته..! هر از گاهی که مامانسی و آقای پدر و احیانا کل همراهان! از من غافل می شدند..به سمت او می دویدم و در آغوشش می گرفتم !!! بعد به مامانسی می گفتم ...طفلکی آخی...مامانسی! گناه داره..نازی!!
از دیشب تا حالا در این فکر هستم که پروردگار مهربانم...بسی در خلقت من ... !! لالای لای!!!
** نوش رفیق!
مانده ام که کدامش را باور کنم..! دنیای واقعی که فقط همه به فکر آنند که همدیگر را پاره کنند و زخم بر دل و روح و تن و جان بگذارند...یا دنیای مجازی که می خواهند الکی خوش باشند و حالَش را ببرند!
سوغاتی که برای خودم آورده ام دلتنگی است و کمی هم سرماکه سخت که گلو را آزار می دهد و تن را کوفته..! اما نه از نوع تبریزی اش..! از نوع له شدگی! در نبود و فراق ما از وطن بسی برایمان برنامه چیده شده است که خوش حال و خندان و به زور باید آنرا پذیرا شویم و به قول امروزی ها حالَش را بِبَریم..!
در سفر باید شناخت آنچه را که دوست می داری بدانی و می دانی که اگر بدانی برایت بهتر است و شاید تمام این ها از برای آن باشد که بگویی ...
الهی شکر..الهی شکر...الهی شکر
نکته ی کنکوری:
با تمام دلتنگیم برایت..تنها آرزویم خوشبختی توست دخترکم..اگر بدانی این روزها تمام دعواها و غرهایی که نصیب جفتمان می شود..فقط از روی دلتنگی است..می دانم که می دانی..از تو می خواهم که فراموش نکنی چشمانی و دلی برایت می تپد و دوستت دارد..یار سفرکرده مان هم می دانم که خوش حال است..خنده هایش را می بینم ..از ته دل..انقدر دوستت دارم که نمی دانم وسعتش چقدر است..اما می دانم که دوستت دارم ..تا همیشه ...تا ابد..
گاهی آن چنان ازتو دورمی شوم که جا پایم را گم می کنم و قدم در رشته ی باریک بیراهه میگذارم و گاهی آنچنان در آغوشت آرام می گیرم که نمی دانم کدامین نسیم عطرت را در آغوشم جای داد...گاهی وقت ها دوست دارم عطر قهوه ام را با تو قسمت کنم و آنقدر سرت غر بزنم تا حوصله ات سر برود و بگویی هیس! بس است دیگر..مرا کلافه می کنی..! خودمانیم ها...چه خیال خامی دارم..می دانم..با تمام سرکشی هایم همیشه هستی..حالا چه خوب باشم..چه بد..چه زشت..چه زیبا..فرقی برایت نمیکند..دوستم داری..دوستت دارم.... خدایی که در همین نزدیکی هستی...