گاهی وقت ها ..اگر نباشی برای خودت هم بهتر است....
نیش ها و نوش ها چشیده ام..بس روا و ناروا شنیده ام..هر چه داغ را به دل سپرده ام..هرچه درد را به جان خریده ام..در عبور سالها..
نه ترا مانده امیدی..نه مرا مانده پناهی..
~*~ خواننده:عقیلی
چه جالب! بعضی شعر ها پَته ی زندگیت را روی آب می ریزد..!
طعم دیگری داشت و قاعده ی بازی را هم دوست می دارم..
**یاد دوران دبیرستان افتادم که بیشترین خلاف من دفتر شعری بود که همراهم داشتم و اجازه نمیدادم کسی به جز مامانسی محترمه آنرا بخواند! یک روز که طبق معمل به بازرسی کیف بچه ها پرداختند! دفترهای شعر مرا هم گرفتند! ماشالا آنقدر قلدرم! نزدیک بود مدیر را به نوازشی عاشقانه و وحشیانه ! مهمان کنم! که ...! با خواستن مامانسی به مدرسه و روشن شدن افکار عمومی...! لقب دخترک حساس را به من دادند!
القصه: دعوت می کنیم شما را تا بنویسید کدام پُستتان را دوست می دارید بیشتر تر..
** به یک نتیجه ی دیگر هم رسیده ام! خوابالوی در خانواده ی ما نقش ژنتیکی دارد! شین برادر هم چنان خواب است! دُخترک اگر بدانی که همش در خواب و بیداری با تو حرف می زند و دعوا می کند! هر از چند گاهی بهش یاد اوری می کنم که من ..تو نیستم! دیشب لطف فرمودند و از بالای تخت بر روی بنده سقوط آزاد فرمودند..!
** چه کنیم دیگر...مینویسیم از این روزها..که خاطره اش بر جای بماند
استخوان بندی صورت بنده اخمالوست! شین برادرهی چپ و راست می رود و می گوید بخند عزیزم..بــــــــــــــــــــــــــــــــخند!..از شیطنت های زیرزیرکانه اش خنده ا م می گیرد..دُخترک جایت خالی است..و اما اینکه واقعا حق را به تو می دهم..! از دیوار راست بالا می رود..دورت می چرخد..مُخت را پیاده میکند و در آخر می خندد و تو نمیدانی با این موجود خوش خنده ی شیطان چه کنی!!
دوباره نوشت:.. خوابیدنش هم دردسرهای خاص خودش را دارد..! چند صد دفعه از خواب می پرد و حرف میزند..جالب است که هر وقت از خواب پریده اخم هایش در هم بوده...!پسرک اخمالو...صبح هم فراموش می کند که چه به روز من آورده است و با لبخندی ملیح می پرسد خوب خوابیدی؟!؟! من که خیلی راحت بودم..ای به قربان چشمان سیاهَت بروم که به قوول عشقولانه سَگ دارد!!:دی
دارم تقاص این یک هفته ای که همش در مسند خوابالویی گذراندم رو پس می دم....!
هر جوری هم می خواهم گولش بزنم که بخوابد نمی شود!! :دی
می گویم خوابیدی؟...می گوید نه!!
طبقه ی بالایی ما شب ها انگار میدان جنگ راه می اندازند...شین برادر می گوید: این ها الان چه می کنند که اینقدر صدا دارند! ؟ میگویم لابُددارن گُرگَم به هوا بازی می کنند!( گاهی در جواب دادن به سوالات فنی می مانم چه بگویم..!) می گوید..چرا بهشون نمیگی که اینقدر سرو صدا نکنند!....!
چشم! فردا که دیدمشان عاجزانه تقاضا مندم که...!
کسی فیلتر شکن خوب سراغ دارد؟هم اکنون نیازمندیم! مُچَکرم!
ایمان مگر به معجزه می ماند
ورنه به روی هیچ جز هیچ
هیچ بنایی را
بنیان نمی توان کرد
این معجزه ست معجزه ایمان
که ایمان را
با صد هزار ترفند
ویران نمی توان کرد
**حمید مصدق**
امروز شین برادر وقتی سرشو آورد بالا دلم هُری ریخت پایین! چشمای شیطون و سیاهش...نیم رخش..شیطنت هاش..کپی برابر اصل.....به شادی و غم و مهر..یادش به خیر.....
چقدر ساده بچگی را بچه گی کردیم..و در یک چشم به هم زدن بزرگ شدیم...و در یک چشم به هم زدن هم به آخر خط میرسیم..! به همین سادگی..!
نقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــطه سر خط!
پرنسس خاتون را حتما بخونید..
...چه عجب...! کَسی کاری کرد...!بسی زیادی دلمان خنک شد..بی شرافتی هم حدی دارد.. بوی گند این کثافت ها..همه جا پر است..
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شو م
وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم
.~رهی معیری~.
گاهی وقت ها حقایق زندگی یک چیز است...و آنچه که در رویای خود می سازی چیز دیگری است...! گاهی وقت ها از یاد می بری که باید با واقعیت زندگیت زندگی کنی و بسازی..نه آن چیزی که دِلت می خواهد و شریک رویاهای ناتمام توست..گاهی وقت ها که بین این دوتابه گیج زدگی مزمن دچار میشم..!خیالی نیست...من هم بَشَرم...
چرا به بچه ها یاد می دهید که علم بهتر از ثروت است؟ .اصلا اینطور نیست..چشمت را که باز کنی و خوب ببینی..قبول می کنی که واقعیت زندگی این نیست..به راحتی یک خیال بچه ها را برای زندگی آینده بدبخت می کنید..صادق باشید..بگویید علم خوب است..اما ثروت برتر است.آنقدر برتر است که می تواند هر کاری کند..دنیا را می چرخاند..تو را و من را..و عشق را..و دوست داشتن..همه چی..هر آنچه که دوست داری....راست بگویید تا فردا ناسزاهایش برای روح شما نباشد.....حالم از این روباه صفتان زاهد نما...بِهم میخوره..پول پول است..اینقدر قشنگ آدم بی شرف را باشرف می کند..کاری ندارد که..(ی) را تبدیل به (الف ) می کند..وای به آن روزی که گدا معتبر شود..وای..
سهام ِ دل ترازش به صفر رسیده ..این روز دیگر خریداری ندارد..منطقی باشیم فکر می کنم بهتر است..
** تاسف هایی را که در کامنت ابراز می کنید.برای خودتان نگه دارید..امروز چیزهایی دیدم ..چیزهایی شنیدم...که در این بیست و شش سال از زندگی ام..گویا خواب بوده ام..کور بوده ام..کر بوده ام..**
این روزها عصبی تر از همیشه ام! امروز کارمند بانک را به ...دادم!! پسرک ِ بی ادبی بود..
یاد مسافرت دوروزه ام به اصفهان افتادم! آژانسی که گرفته بودیم وقتی دوستم یار کمر باریکش را با خیال راحت می کشید...مردک کم مانده بود خودش را از پنجره بیاندازد بیرون زیر چرخ های ماشینش! در داشبورد رو با هزار تَق و توق و دینگ و دونگ باز کرد ...یه ماسک برداشت و زد به صورتش! اصولا این ماسک های پارچه ای صدا نداره اما نمیدونم چرا اینقدر سروصدا داشت!! منم هاج و واج نگاه می کردم! حالا تمام این ها به کنار...گره های ابرویی که از توی آیینه به ما می کرد اعصابم رو خرد کرده بوددر حد زیادی ..قبل از اینکه ترمز ببرم و چیزی بگم...خدا خواست و به مقصد رسیدیم..دینگ دینگ!
فرو افتاده ام
در این علفزار به شبنم سرخ آلوده
مانی شهر کوران
حضوری دارم
نه لطیف و نه مانوس
برابر چشمت و رو در روی اندیشه ات
خواهی بشناسم و دشنامم گوی
خواهی نشناسم و بگذر از کنارم
بیگانه
**منوچهر آتشی**
Easy Ways to Die
Take a Cigar daily-You will die 10 years early.
Drink Rum daily-You will die 30 years early.
Love Someone Truly-You will die daily
دوباره در مورد یک نفر...سرتا پا نفرت شدم...خیلی دوست دارم بزنم لهش کنم..می تونم نه؟ ...همه ی تلاشم رو می کنم که داغونش کنم..آخیش....مزه می ده... نه؟
حتی فکر کردن در این مورد هم بهم آرامش میده..
شنیدی آدم هایی که خــــــــــــــــــــــــــــــیلی مهربونن ..خیلی هم سنگدلن؟ منم همینطورم..!
این سردردِ بی ....هم عجب حال بدی دارد...! زمین و زمان را از دیشب گاز گرفتم!هیچوقت از درد گریه نکرده ام..هرگز..اما این سردرد چیز دیگری است..نمی دانم آیا دلش می خواهد دست از سر ما بر دارد یا نه! مثل اینکه زیادی دلش را برده ایم!
مادر ِ پسرک باید آزمایش ام -آر-آی بدهد! آنقدر ترسیده است که نمیدانم به او چه بگویم! نزدیک بود سوتی عظیمی بدهم و بگویم که هه! چیزی نیست که!! نزدیک بود کل دانسته هایمان را رو کنیم و آنوقت برای تک تک آنها می بایست جوابگو می شدیم ! خدا را سپاس که یاد رفته ام اگر حرف نزنم نشان بر لال بودنم نمی گذارند!
**دل ساده
برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور
گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
که قند شهر
دروغی بیش نبوده است
**زنده یاد حسین پناهی
داغونم لَعنتی...مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیفَهمی؟ داغـــــــــــــــــــــــــــــــــــــون...پس اَدای آدم های بیخیال که هیچ کَس و هیچ چیز رو به هیچ جاشونم حساب نمیکنن در نَیـــــــار...دلـــــــداری الکی هم نَده..فقط خَفه شو..نمیخوام حــــــــــــــــــــتی برای یک لحظه صداتو بشنوم...خَفه...
و این آهنگ مرا برد به دوران کودکی...یادِ نیلوفر و سیاوش و مهران..اعتیاد ِ مهران..نامردی های سیاوش..له شدن نیلوفر...نابود شدن مهران....
چقدر زمان زود می گذره..انگار دیروز بود...یازده سال گذشت...هر کدوم از ما بزرگ شدیم...یکی به جایی رسید..یکی هیچ چی نشد..یکی رفت و یکی موند...دوران کودکی..نوجوانی...جوانی...هر کدوم عالمی داره..امشب عجیب دلم گرفت...شاید دلم برای خودم تنگ شد..صداقت بچه گانه..سادگی..انتظار برای بازگشت..چقدر صبور بودم...الان با کوچکترین صدایی فریاد می کشم..قوی بودم...قوی..چه بلایی به سرم اومد..؟ چه بلایی به سر خودم آوردم؟...هر چه کردم خودم کردم...انگار همین دیروز بود..بغض کرده ام..به خاطر تمام خاطراتی که گذشت..بیاد می آوری؟...ضیافت های عاشق رابا هم رقصیدیم..در آغوش هم..پاک ِ پاک..چقدر امشب دلم تنگ شد..برای روزهای مدرسه..قرارهای یواشکی...برای خودم..برای او...برای تمام کسانی که هیچ کدامشان در زندگی من دیگرسال هاست که نیستند..و یا اگر هم باشند..هر کدام گوشه ای از این دنیا زندگی را به تماشا نشسته اند..
اولین ها همیشه در یادت می مانند... و آخرین...
"آسمان صاف ُ شب آرام..بخت خندانْ و زمان رام....تک و تنها...نم ِ بارون.."
امروز نــــفسی کشیدم در هوای آزاد..بعد از سالیان..و قطره های اشک..همراه نمِ باران..
شده ام مثل اون تنبلی که خوابش اینقدر طول کشید که خواب دید بیدار شده ..دوباره خسته شد و خوابید!
زندگی که با احساس گره خورده باشد خیلی مزه می دهد..اما گاهی یقه ات را میگرد و وِلَت نمی کند..!وِل کن بابا..این جا بچه نشسته!!
بچه که بودم استاد کِش رفتن شکلات بودم! این روزها عهد و عیال منزل جوری دیگر پاتَک می زنند! یار کَمَر باریکمان را دود می کنند بدون آنکه خبری بدهند که در این جا من می مانم و حوض ِ بدون ماهی ام!
**کجایی دخترک که این را با هم بخوانیم؟
روزگار غریبی است! انگار واقعا همه عرض بدن می خواهند!!
هَستم اگر می رَوَم...گَر نَرَوم نیستم...
این قافله ی عمر عَجَب می گذرد....
بیست و شش سالگی هم تمام شد...
بیست و هفت ..خوش اومدی...
چقدر خوب است!!! وقتی موبایل نداشته باشی سرت به کار خودت گرم است و همش نگاهش نمی کنی که چرا کسی ترا تحویل نمیگیرد به عبارتی از تنهایی خفگی ات نمی آید..جالب است...چندین سال است در این روزها ی نزدیک به روز موعود... غیر قابل دسترس تر از همیشه ام...!
**خوشا به حالتان که می توانید گریه کنید بخندید
همین است
برای زندگی بیهوده دنبال معنای دیگری نگردید
برای حفظ رضایت
نعمت انتظار و تلاش را شکرگزار باشید
**زنده یاد حسین پناهی
امسال که دیگر تو نزدیکم نیستی و فرسنگ ها با من فاصله داری دیگر فردا چه کسی دم در خانه مان می آید و با تمام دلتنگی هایم خوش حالم می کند..؟اشک هایی که پارسال در آغوش هم ریختیم به یاد می آوری..؟شوق و شور و دلتنگی ...چرخیدن هایمان...رقصیدن هایمان..دو نفری...اما نه..یادت هست؟ سه نفر بودیم.. من و تو عطر نفس هایش.. ..دلم برایت تنگ است دُخترک...
حالا شاید بیکاریِ زیاد..شاید تنهایی..شاید خسته ای..شاید هم یک موجود سرزنده ی شاد خوش گوی خوش رو...هر آنچه که هست مشکلاتی دارد..
رفقا...
من از امروز برای کسی کامنت نمی گذارم...مگر به شیوه ای که خیلی از شماها از آن خبر دارید..
ازامروز هر آنچه که گفته شد به اسم من..من نبوده ام...
از الان با شما بگویم که فردا فحش هایش نصیب من نشود...
گویا طَرف ...فاز و نول اعصابش بد جور قاطی دارد!
آفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــریــــــــــــــــــــــــــــــــــن
گفتم: «بمان!» و نماندی!
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سکوت و
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم...
وقتی زخم های کهنه سر باز می کنه .. بوی گَند خودت حالت رو به هم می زنه...گاهی وقت ها خیلی کارهارو نمیخواستی بکنی اما انجامشون دادی..خیلی حرفارو نمیخواستی بزنی اما گفتی و گند زدی..هم به خودت..هم به زندگیت ...هم به طرف مقابلت...
و این کاری است که در این سال ها انجام داده ام!
بی قرارم..بی قرار...
دو نفر از جنس مذکر که تلخ ترین خاطره هایم را ساختند هرگز فراموش نمی کنم..نه به دلیل اینکه تکه های احساسی که برایم مانده بود را از من گرفتند.. نه!...به دلیل اینکه دوستت دارم را به دروغ بر زبان آوردند..هر زمان که به یادشان می افتم بغض سختی گلویم را آزار می دهد..من منکر بدی های خود نیستم و نبوده ام..اما می دانم که رسمش این نبود..هر دو می خواستند خُرد شدن مرا ببیند..ببینند و لذت ببرند و زشت تر آنکه مرا به باد تهمت های بی شرمانه ای گرفتند که ...اگر دوست داشتن این بود که در بدترین شرایط زندگی ام که نیازمند دستی بودم که مرا از عذاب هایی که به روحم وارد می شد نجات دهد مرا تنها گذاشتند...پس دوستم داشته اند..!!!
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم
حکایت همان تیپی خورده ی مغموم است...که هر کَس که از کنارش رد می شد لگدی حواله اش می کرد و می رفت...آنقدر جای این لگد ها بر روح و جسمم درد دارد..هنوز هم درد می کشم...گاهی از خدا می خواهم که این درد را از من بگیرد و یا اینکه راحتم کند..
حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند
و می خندند!
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند!
طاقت ندارم..طاقت هیچ کس و هیچ چیز ..
این روزها فهمیده ام که ادای آدم های الکی خوش را تا به حال بازی می کردم..تک فرزندی در یک خانواده ی خوشبخت..اما هرروز بیشتر می بینم و می فهمم که چقدر تنهایم.. نزدیک ترین هایم ندیدند ذره ذره آب شدنم رو..هیچ کس نفهمید قرص های آرام بخش یواشکی..اشک ریختن های یواشکی..تنگی نفس ها...هیچ کس نفهمید چهار سال افسردگی شدید...وقتی در خانه مان هم کسی مرا نمیبیند ...از غریبه های دوست نما چه انتظاری می توانم داشته باشم؟هیچ...هیچ وپوچ...مادر نگران مادرش است و پدر هم به فکر مادرش..! من هم که باید خودم مثل علف هرز رشد کنم !
اما چه فایده؟
هیچکس از من نمی پرسد،
بعد از این همه ترانه بی چراغ
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند!
تنها کسی که مرا درک می کرد..مرا می دید ..مرا دوست داشت و آرام جانم بود...از نگاهم می خواند آنچه در دلم است...تکیه گاهم بود...همان پیرمرد مهربانی است که در کنار ستاره ها آرام گرفته است.
دستم نه،اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد!
نمی دانم چرا
وقتی به عکس ِ سیاه و سفید این قاب ِ طاقچه نشین
نگاه می کنم،
پرده ی لرزانی از باران و نمک
چهره ی تو را هاشور می زند!
همخانه ها می پرسند:
این عکس کوچک ِ کدام کبوتر است،
که در بام تمام ترانه های تو
رد ِ پای پریدنش پیداست؟
من نگاهشان می کنم،
لبخند می زنم
و می بارم!
دیگر هیچ آرام بخشی هم آرامم نمیکند..
کسی که برای اولین بار گفت:
«سنگ مُفت و گنجشک مفت»
حتماَ جیک جیک ِ هیچ گنجشک کوچکی را نشنیده بود!
حقوق اشعار آبی و صورتی از آن یغما گلرویی است...
فقط از رو بچگی بود..
اونم از رو سادگی بود..
دلم عادت غریبی به هوای عاشقی داشت...
رو هوا زد دلمو برد..
چند صباحی بود و بَس بود..وقتی از سَرَم به دَر شد..دَفع صَد بَلا وشَر شد..
زیبا شیرازی
راستی! میدانستی که آدم (ع) تنها مردی بوده است که در همه ی عمرش به زن دیگری نیاندیشیده است!؟!
گفته اند مستی و راستی! شاید دلیل اینکه من هیچوقت مست نمیکنم همین باشد!
امروز روز هوای پاک بود!!! الان جینگیل بچه ها می گفتند:سیگار خوبه یا که بَده؟ بَدِه بَدِه .. بَدِه بَدِه ![]()
آیا باز هم باید به دیگران حق داد؟...دیگرانی که حتی یک بار هم حق را به تو نمی دهند!حکایتی که بتازگی برای همه ورد زبانم است این است که لَق ِ دنیا و تمام بود و نبودهایش...به قول امروزی ها تو حالشو بِبَر...
**چرا هیچکس به اندوه سبزه زاران نمی اندیشد..دلم از اینهمه زردی می گیرد..کسی زبان اشک ها را نمی فهمد..تو که امروز بالهای پروازت در آسمان شکسته وذرات شکسته ی قلبت را باد با خود برده و از تلنگر بی محابای زمان در هراسی..کمی با من باش و مهتاب را غمگینانه جستجو نکن...نمیدانم آخر کدامین دست قفس ها را خواهد گشود....مهربانم...کمی با من باش...**
** یادگار خط خطی های کودکانه ام ۱۳۷۶
ساسوشا از دید دوستان:
راستش با خوندن نظرات دوستان...علاوه بر خوش حالی از طبع نازک و شکننده و دخترانه ی طیف وجودیمان...! کمی بی نهایت در شوکه ی شناسایی خودمان قرار گرفته ایم...!
با اجازه از دوستانی که مرا دعوت نموده اند در اولین فرصت خواهم نوشت....
برای رفتن نزد شین برادر ..آقایَک تاکسی مبلغ کرایه را هزارتومان ناقابل فرمودند ! از ونک تا تجریش...من به کلیه ی دوستان تبریک می گویم که تا چند وقت دیگر اسکناس های هزاری..دوهزاری...و خدا را چه دیدی..! تراول صدهزارتومانی جای پول خُرد را می گیرد! خداوندا...حالا به ما از این پول خرد ها عطا بنما! آآآآآآآآآآآآآمیییین!
آقای پدر رفتار خاص خودش را دارد...صبح ها صبحانه را آماده می کند...اما تنها از گلویش پایین نمیرود...و از آنجا که من و مامانسی در خواب ناز هستیم همیشه..!آنقدر سَرو صدا می کند و غُر می زند که مامانسی بیدار می شود و دو نفری صبحانه می خورند...!فکر می کنم این روند بیش از سی سال است که هم چنان ادامه دارد...! خدا قوتتان بدهد عزیزکانم..
*فلسفه ی دنیا دو روزه..هر شبش کنیاک ُ و دوده...( مخاطب خاص)
~~~~>*دلم برات تنگ شده نیم وجب بچه...جات کلی خالیه...ها! (همون مخاطب خاص بالا)
کسی می داند چه بلایی سر وبلاگ بیتا آمده است؟! ...دل تنگیم بانو بیتا..
به جانِ تو که از هیچ کَس و ناکَس گله ای ندارم..
از عزیزانم حتی....
تنها می خواهم بنویسم برایت..
که روزی روزگاری پیش آنکه مرا عشق آموخت..دیگر نزد دلم کَم نیاورم..
حرف مفت زدن آسونه..مثل دوستت دارم..دوستت دارمی که تاریخ مصرف داره..بعد که بگذره بوی گندش حالتو بهم می زنه! حالا شما دید ِتو باز کن..افق فکریتو پروش بده گور جد و آباد دلتْ که به ...رفت! فکر کنم فراموش می شه که مردونگی به آنچه که ترا از خود بیخود می کند نیست و زنانگی چشم و ابرو آمدن ها ی شتری نیست...
من پُر از تنهاییم..تنهایی که امانم را می بُرَد...نه دل به دلش می دهم..نه دل از من می کَنَد..نمیدانم..شاید در بازی زندگی پیچ خورده ام...حالم از حرف های فیلسوفانه به هم می خورد..تا وقتی در شرایط نا بسامانش قرار نگرفته باشی..نمی توانی لمسش کنی..نمیتوانی بگویی نباید در جا زد..باید تغییر کرد..
خدا یا....تنها از تو می خواهم که بین ما حُکم کنی..
دوباره نوشتمش..حس می کردم دوست دارم باز بنویسمش!
چقدر سیستُمْ پیشرفته ای دارم ها! کُرکُری خوب بلدم ..موقع عمل زاییدنم می گیره!!
مردم از غم نان هم بمیرند..چه باک..!!!تو روسریت را محکم ببند و روپوشت را تا مچ پا یت محکم کن تا جاهایَکی از جاهایَکایشان به خارش نیفتد...
خُ د ا....بغلم کن..