
جلای وطن... بهترین و تنها ترین طریقه ی تحمل دوستانست
دنیای ما پر از آدم های خوب و حرف های خوب است ولی دلیلی ندارد
که حرف های خوب هم مال آدم های خوب باشد!

و در ادامه ی مشروحات ِ متعلقات گفته ایم که :
دیروزآقای پدر و خان دایی جان از مسافرتی چند روزه برگشتند و بنده هم که مانند این عزلت نشینان رنگ آفتاب را به خود ندیده بودم کمی با آقای پدر امروز بیرون رفتیم و خوشی گذشت که نصیبتان مباد! شین خواهر جایت بسی خالی بود! آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی جایت خالی بود..
اما تو اکنون در بلاد کفر مشغول معصیت هستی و ما را به کل فراموش کرده ای! امیدواریم که با برگشتنت جناب دوست پسر خانت دوباره قالَت بگذارد و ما بخندیم! شاید فراموش کنیم که بی وفا شده ای! اگر چه بچه گیَت سکوت می کردی و چیزی نمیگفتی...به لطف و شکر خداوندگار منان دو هزار کیلومتر زبان به همراه مخلفاتش داری ! و صد البته که من آنقدر مهربانم که سکوت می کنم!! فکر کن!!! حالا خودت را لوس نکن...دلمان تنگت شده است!
اینجا کسی است که زندگی را قدر می داند!حرمتش نگه می دارد و هیچ چیزمقدس ترو ملکوتی تر از این نیست....
مدل جدید کار یابی...توسط کانون فاغ التحصیلان دانشگاه...چاپ در روزنامه ی همشهری... تعدد مزاحمین تلفنی...بنابر این اگر تنها یید...اگر کسی دوستتان ندارد...اگر از تنهایی رنج می برید...! فقط کافی است که فرم کانون را پر کنید..آری...شما دیگر تنها نخواهید بود..!
هوس عاشقی و مستی و می کرده دلم....
+ ۱۸ جنبه اش را نداری نخوان...فحش داده ام!
جا مانده...چیزی شاید...
* آرامش می خواهم و بس!
مدت ها است در این اندیشه ام آنکه حرف های تلخ را تحمل می کند...ذهنی شیرین دارد!
قبل از انفجار...

بعد از انفجار...
خاطره :
چند روز پیش که در راه برگشت به خانه بودم ۵ شاخه گل افتابگردان گرفتم...! توی راه پسرکی آنقدر هم قدم با من آسمان و ریسمان و قصه و شعر و متلک و خاطره تعریف کرد و در آخر بند کیفم را گرفت تا مرا نگه دارد...نه اینکه هوا بسی زیادی گرم بود و من خسته ! با آفتابگردان های محترم آنچنان بر سرش کوباندم که یادش بماند خاطره هایش را جای دیگری برای کسی دیگر تعریف کند! حقش بود..! دلم خنک شد! نفهمیده بود من با کسی شوخی ندارم آیا؟!! بعد از او پسری خندان که در حال عبور بود گفت: خانوم..کمی ظرافت داشته باشید...! ! ازش پرسیدم نکند تو هم خاطره ای داری که می خواهی برایم تعریف کنی! !؟!؟! در حالی که قدم هایش را تند تر می کرد گفت : من غلط بکنم!!
نکته ی اخلاقی:
این روزها هوا بسیار گرم است...آدم ها هم آستانه ی تحملشان در بعضی موارد بسیار کم است! گرما...سرما..گشنگی...فقر...و .... سعی کنید عشقولانه های خود را در زمانی مناسب...در مکانی مناسب ابراز دارید! :دی
** هر وقت می آید...وسایلمان هوس می کنند بترکند! نه اینکه تقصیر از آن او باشد...وسایل با دیدنش هیجان زده می شوند!
روز مَرد بر تمام مَرد های دنیا مبارک...
.jpg)
خونه تـــــــــــــــــــــــــــــــــــنها پـــــــــــــناهه واسه دلـــــــــــــــــــــــخستگیـــــــــــــــام
من هر گُلی و یا هرگِلی زده ام به سر خودم زده ام...شما حواستان به بادی باشد که به طرفتان می وزد که کلاهایتان را نبرد!
مغزم از تمام این حرف های خاله زنکی ErroR می دهد...!
چرا به جای اینکه سرشان به کار خودشان گرم باشد با چنگالهایشان وارد خلوت آدم می شوند ...!
چنگال هایتان بشکند و ....(ادامه اش را بیب می گوییم! )
تصمیم گفته ام مسافرت زیاد بروَم! ز یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد!
--------------------------------------
دوباره نوشت:
فردا قرار است برای جشنواره ی خوارزمی دختر عمه ی کوچکم را همراهی کنم..ده سال پیش بود...که به خاطر لج کردن با مامانسی محترم...برای پاسخ مثبت ندادن به دعوت جشنواره ...گوش هایم تا مدت ها چیزی نمی شنوید ! نرفتم....و صادقانه ....پشیمانم....
من از دست دادن کسانی که دوستشان دارم می ترسم...زجر می کشم...کابوس می بینیم..من از بیمارستان رفتن می ترسم..متنفرم...من از خیلی چیزها می ترسم ...با تمام ترس هایم باید قوی باشم..آخر خدایا این دیگر چه مدلش است؟
خسته شدم از بس ادای آدم های مقاوم را در آوردم که هی مَردُم ..من قوی هستم!
کاش می شد در آغوش مامانسی تا خود صبح گریه کنم...اما نمی شود..دردِ دلش را بیشتر می کنم..پس بهترین کار همان است که سر در گریبان فرو برده و بی صدا بمانم...
بیچاره من...
تو هیچ مشکلی برای ادامه ی زندگیت نداری...فقط باید کمی آدم باشی...!
دوباره خَشونت انگیز ناک شده ام! هر کسی که بخواهد آرامشم را از من بگیرد...! خواهش می کنم طرفم نیاید!!!!
** یاد شین برادر افتادم..چند روزی بود که موبایلمان دست خوش مزاحمان بی فرهنگ شده بود! شین برادر هم که غیور و غیرتمند...! به زور!! تا زنگی موبایلمان می خورد..به سرعت نور از آن خودش می کرد و پاسخ می داد...! آخر سر یک جا با عصبانیت اعلام فرمودند که اگر جرات داری بیا یه جاقرار بزاریم...یا اینقدر میزنمت یا خدافظ!!!
و چون شین ِ برادر ِ دلبندمان هنوز صدایش مردانه نشده و با دختر جماعت یکی می دانندش که بسی حرصش می گیرد مزاحمت ها هم چنان ادامه داشت مضاف بر اینکه فکر می کردند دلبری آهنین مشت و قوی پنجه ...در انتظارشان است که مرضشان راچند برابر می کرد!
و در آخر آنکه:
**در بستنِ پیمان ما
تنها گواه ما شد خدا
تا این جهان، بر پا بود
این عشق ما بماند بجا
این روزها فکر ِرهایمان به خیلی جاهاسَرک می کشد...از دوسالگی که در خاطره مانده تا بیست و شش سالگی که هم چنان ادامه دارد...از هر آنچه که بوده و گذشته و خواهد بود...از خاطره ها و شادی ها و سختی ها و رنج ها.از سختی ها و ناملایمات تا شادی ها ...از آنانی که آمدند و رفتند و آنانی که ماندند و در آخر روزی می روند...
تمامی دینم، به دنیای فانی
شراره عشقی، که شد زندگانی
به یاد یاری، خوشا قطره اشکی
به سوز عشقی، خوشا زندگانی
منی را که این سالها ساخته بودم..نه که مَنش بد باشد...زیادی خسته بود...آنقدر که به هر دری می زد تا کمی بیاساید..اما آخرش چیزی جز خستگی بیشتر نصیبش نمیشد...نشد...این روزها دارم خرابش می کنم...مَن ِ دیروز را ...تا به مَن ِ فردایم برسانمش...آنچه که سالها پیش بود...و صد البته بهتر از آن..دیگر فرصتی را از دست نمیدهم..چرا که گفته اند..چقدر زود دیر شده است!
همیشه خدایا، محبت به دلها
به دلها بماند، بسان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود
حکایت ما جاودانه شود**
سخت است...سخت بود...سخت خواهد بود...اما آخرش که چه؟...باید گذر کنم...
** آنلاین ...ساربان را گوش بدهید...
خودم باشم تنها ...من و کتاب هام...اینترنت همیشه آنلاینم..من باشم و سیگارم و ماگ چاییَم...من باشم و خودم...من و مدادرنگی هام...من و کاغذهام..اینقدر خط بکشم تا نفسم بند بیاد..
.
.
.
آستانه ی تحمل!!!
بر می گردم
با چشمانم
که تنها یادگار کودکی منند
ایا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟
**زنده یاد حسین پناهی**
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی افتاده دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم
هوشنگ ابتهاج
زمانه را بد نساخته اند..آدم ها را بد نیافریده اند..دنیارازشت نیاراسته اند..بدبختی ماست که در این برهه از زمانی که کسی را به کسی نیست تا اندکی به سلامت یارش باشد...به دنیا آمده ایم و زندگی را هم چنان می گذرانیم...
خسته ام از این همه آدمیان پست...
-----------------------------------------
فردا نوشت:
دیشب حالم خراب بود..نه برای اینکه باز رفیقی نارفیق ..مرا جایم گذاشت...نه برای اینکه ذوق و شوقم گرفته شد..نه برای اینکه باز وَ باز دروغ گفته های آدمیان برایم رو شد..بوی گند رفاقت های دروغی..
برای خودم حالم خراب بود..از اینکه چرا آدم ها خوب بودن و صداقت و مهربانی و پاک بودن را در آخر برای تنها گذاشتنت بهانه می کنند..! می دانم که تمامی این حرف ها بهانه ای بیش نیست..
من اگر خوبم..اگر بد...تو برو خود را باش...
هر دفعه فکر می کنم که ضد ضربه شده ام..اما دفعه ی بعد بازی با آتش بیشتر می سوزانتم و سوزشش بیشتر است..باید جلوی خودم را بگیرم تا خاکستر نشوم...
شین برادر تمام کارهایی را که بلد بود برای خنداندن من انجام داد...صبح بسی برای روحیه دادنش به من..سپاس گذارش بودم..راست می گویند که جایی که *بچه * باشد غم نیست..واقعیت است..
پروردگارا... بگیرَش از من...تمامی احساساتم را.
اگر دنیا فکر کردی که با تمام رقاص بازی هایت می توانی خُردشدنم را ببینی..کور خوانده ای رفیق...
هر دم رسولی میرسد... جان را گریبان میکشد
بر دل خیالی میدود.. یعنی به اصل خود بیا
دل از جهان رنگ و بو.. گشته گریزان سو به سو
نعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا
مولوی
تا بوده همین بوده...تا هست.. همین هست!
الــــــــــــبته الان که در عصر تکنولوژی به سر می بریم دنیا وارونه تر از این حرف ها شده است!
مستان سلامت میکنند
خسته ام!
حتما تا به حال
هزار مرتبه این کلمه را
در کتاب شاعران دیگر این شعر دیده ای!
من از آنها خسته ترم!
باورکن!
امشب پرده تمام پنجره ها را کشیده ام!
می خواهم بنشینم و یک دل ِ سیر،
برایت گریه کنم
**یغماگلرویی
باور میکنم که عاقبت ِ علاقه به خیر است!
کف ِ دست ِ راستم را نشان فالگیر ِ پیر پُل گیشا می دهم،
تا ببیند که خط ِ عمرم قد کشیده است
و دیگر مرا از نزدیکی نزول نفسهایم نترساند!
آنوقت، ما می مانیم و تعبیر ِ این همه رؤیا!
ما می مانیم و برآوردِ این همه آرزو!
ما می مانیم و آغوش ِ امن علاقه...
یغما گلرویی
خیلی خوشمزه است وقتی که با شین برادر از ته دل جیغ می کشیم و می خندیم..
آه! می گویند چون بگذشت روزی
بگذرد هر چیز با آن روز.
باز می گویند خوابی هست کار زندگانی
ز آن نباید یاد کردن
خاطر خود را
بی سبب ناشاد کردن.
بر خلاف یاوه مردم
پیش چشم من ولیکن
نگذرد چیزی بدون سوز.
میکشم تصویر آن را
یاد می آرم از آن روز!
نیما یوشیج
بالاخره پیدایش کردم...همان عنصر خائن لجبازی ذاتی ام را می گویم..بعضی ها وجودشان چسبندگی به لجبازی د ارد که من هم از آن دسته ام!
حالا تو پیدا کن کسی را که زرشک هایش را به جای پرتقال به تو انداخته است!!
این روزها از بره هایی که گرگ شده اند بیشتر باید ترسید..! پس..بترس از من..بترس..
نداره..!!زور نزن..هیچ فایده ای نداره..! هیچ چیزی رو نمیتونی تغییر بدی..! بشین فلسفه های زندگیتو برای یک دفعه هم که شده بالا بیار...شاید اونوقت از جاهای دیگه ات نزنه بیرون..!
چند روز پیش یکی از دوستان صحنه ای مربوط به ت.ج.ا.و.ز دسته جمعی به دخترکی را نشانم داد..حالم بسیار بسیار بد است! بیچاره دخترک...این آد م ها را باید از.....دار زد!
هر چه می خواهم از نکات منفی دوری کنم گویا نمی شود..می چرخد و می گردد تا آخر سر شاهین سعادتش روی کله ی بنده چیزمی کند!!
این روزها خودم با قلبم تنها حرف می زنم..جفتمان هم دیگر را خوب می شناسیم..مگر اینکه ما دو تا همدیگر را درک کنیم! از این بشر دو پا و دو دست و پنجاه و چند هزار مدل رفتار که چیزی عایدمان نشده است!
دزد ماشین را پیدا کردند..یادم رفت بگویم..در روز دادگاهش ..! چند خانوم مواظب بودن تا خدای نکرده دزد عزیز گرما زده نشود..! تند تند برایش میوه پوست می کندند ..آب خنک در حلقومش می ریختند..و زنی چادری در گوشه ای تند تند برایش تسبیح می گرداند!! و چهل شاکی بدبخت در اوج گرما به حیرت به این صحنه ها ی عاشقانه نگاه می کردند! به آقای پدر گفته بودم که مرا هم با خودش ببرد..خودش که خوش حال بود مرا نبرده...! چون می دانست که چه می کنم! حیف که نبرد...آنچنان میوه ها و بطری و تسبح را در اجزای بدن بانوان گرامی ! جا سازی می کردم که یادشان بماند گاهی وقت ها هم باید میوه را با پوست خورد!
گوش بدهید آنلاین آلبومش را...
گفتند : « - ساده ایم! » و ساده نبودند!
گفتند : « - عاشقیم! » و عاشق نبودند!
گفتند : « - به رسم اینه رفتار می کنیم! »
ولی اینه ها را شکستند
دیگر کسی بادبادک نمی سازد!
در دامنه ی دست کودکان،
تیر و کمان حرف ِ اول را می زند!
می ترسم از هزاره ای دیگر،
نسل ِ گلهای سرخ منقرض شده باشد!
یغما گلرویی
*پست حذف شد...