علی عبدالملکی را گوش بدهید...اگر دوست دارید یاد شکست های عشقی تان و بدهکاریتان بیفتید..
خوب حالتان را می گیرد..!
گاهی وقت ها
کمی دپرس شدن
لازم است!
+
نوشته شده در
87/05/31ساعت 10:58 توسط ساسوشا
|
بازی Madam ?..Yes رو یادت هست؟
حالا بیا با هم قدم برداریم...یه قدم فیلی تو...یه قدم مورچه ای من...!
بی حساب میشیم دیگه!
فرموده اند که در این دنیا به حساب خود رسیدگی کنید!!تا قبل از اینکه .....! !
+
نوشته شده در
87/05/30ساعت 18:15 توسط ساسوشا
|
کودک سال که بودم یک نفس مسیر تهران -شمال را حرف می زدم...کاملا یادم
هست! مامانسی می گفت بیا بازی کنیم..ده دقیقه حرف نزنیم...هر کسی حرف بزند
خر است! من هم با کمال میل قبول می کردم...چند ثانیه بعد فوری می گفتم :
من خرم!! و بیچاره مامانسی و آقای پدر!
سه ، چهار سال بیشتر نداشتم...زیباکنار..تاب بازی..دوستان جدید...آقای پدر
برایم بیسکوییت خرید..ما سه نفر بودیم و بیسکوییتش دو تا بود...برای گرفتن
بیسکوییتی دیگر نزدش رفتم...شیلنگ آب...تیزی پله...شکستن سرم!
خون..بیهوشی...رانندگی پدر با یک دست...بیمارستان رشت...باندپیچی سرم بدون
بخیه... جایش هنوز هم هست...!
دوران مهدکودک..هم بازی ام پسرکی شیطان به اسم نوید بود..روزی قرار شد
دکتر بازی کنیم! فکر هایتان جایی نرود..! بچه های مثبتی بودیم! آنقدر نوک
مداد زرد را در رگ دست چپم فرو کرد تا خون آمد! از دوران
مهدکودکم..مهدکودک پرستو...سر دولت...حالا مدرسه شده است...
دوران مدرسه...دبستان..باید همرنگ بچه ها می بودم....سخت بود...حتی
نمیتوانستی موز بخوری...!مدرسه دولتی..معلم کلاس اولم زن بسیار دوست
داشتنی بود..به نام خانم خیابانی...که امیدوارم هر کجا هست شاد و سلامت
باشد...همیشه در خاطرم می ماند..چرا که من کلاس اول را فقط به عشق این
خواندم که بتوانم کتاب داستان بخوانم و خوب وقتی توانستم دیگر نیازی نبود
چیزهای بیشتری یاد بگیرم! کلاس دوم خانومی تپلی بود خیلی مهربان و دوست
داشتنی ...کلاس سوم هم گذشت...کلاس چهارم..معلم عصبی داشتیم که دست بزن هم
داشت! معلم کلاس پنجمم را نمی بخشم .بخاطر تهمتی که بهم زد...هرگز...جریان
این بود که یک روز نمیتوانست مدرسه بیاید..به قول خودش مامور مخفی انتخاب
کرده بود که هر کسی حرف زد اسمش را به او بدهد... و از آنجا که من حس ششم
بسیار قوی دارم می دانستم چه کسی است... تنها روزی بود که من از اول زنگ
تا آخر حرف نزدم...کلاس رو هوا بود...!فردا معلم مرا به دفتر خواند و گفت
فقط اسم تو بود...نهایت نامردی...من اگر کاری را کرده باشم...آنقدر جراتش
را دارم که به زبان آورم..سخت بود...خیلی...تهمت ...هرگز نمی
بخشمش...هرچقدر گفتم من نبودم...من حرف نزدم..گوش نمی کرد..حتی بهش گفتم
که می دونم کیه...باز هم زد زیرش!نامرد...
دوران راهنمایی ...از معلم تاریخ ...جغرافیم به سرعت نور می ترسیدم..! بچه
ی تخسی بودم...زبانم خوب کار می کرد ..! اما هروقت سر کلاسش می خواست از
من درس بپرسد با دیدن چشمانش همه چیز یادم می رفت و فقط نگاهش می کردم!
باور کنید تنها درسی بود که شب قبلش می خواندم!
معلم زبانم را هم دوست داشتم...چون زبانم خوب بود...سر کلاس کاری به کارم
نداشت و گاهی کلاس را به من می سپرد..من هم برای بچه ها کتاب داستان
میخواندم!!!
یادش بخیر....
راستی...
الان برخلاف بچگی دوست دارم بیشتر سکوت کنم...
گاهی وقت ها فقط طبق عادت همیشگی زیاد حرف می زنم!
دست خودم نیست!
عادت بچگی را ترک کردن موجب ناراحتی اعصاب است...
شاد باشی رفیق...
+
نوشته شده در
87/05/29ساعت 14:52 توسط ساسوشا
|
وقتی به چشماش نگاه می کنم حس غریبی پیدا می کنم...دیشب خوب نگاهش کردم...توی چشماش.....تمام روزهایی که گذشت...و روزهایی که خواهد گذشت...خیلی کوتاهی کردم؟...شاید..

بایداین روزها به چشمان هراسانتْ جواب تمام لجبازی هایم را بدهم...دیگراز تنهایی نترسْ ...
من هستمْ
+
نوشته شده در
87/05/27ساعت 15:56 توسط ساسوشا
|
دیشب وقتی رفتم تو سایت دانشگاه و دیدم اسمم جزو اسامی قبولی ها
نیست...انگار دنیارو کوبوندن تو سرم! بعد از مراسم آبغوره گی و تپش های
عاشقونه قلب زیگزاگی مان...بعد ازخوندن پنجاه و چند بار اسامی قبول
شدگان!متوجه گشتیم که تمامی اسامی متعلق به ازمابهترونها بوده است!این کور
بودن هم روزی بلایی عظیم سرمان می آورد! از ما گفتن بود!
ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من
اینترنت اکسپلورر ما هم به یگان ویروس زدگان پیوست ! خدایَشـ عمر کافیَشـ
دَهاد!به کوری چشم عوامل بیگانه هم اکنون با موزیلا فایرفاکس به دهکده ی
جهانی اینترنت متصل میشویم !
جناب یکی از عموهای بنده که دل خوشی دارد و در هر کاری سری در می
آورد...تصمیم گرفته که کتابی بنویسد در زمینه ی معماری ایران...! مخصوصا
پایتخت! که صد البته حاصل ده سال تحقیق و پژوهشی است که از آن خود کرده
است! حالا من هم باید بنشینم و انرا بخوانم که بنابرفرموده ی ایشان چیزی
یاد بگیرم! که برای آیند ه ام مفید و سودمند باشد!
نمیدانم وقتی کتاب مربوط به دیگررشته ای غیر از آن ِ خود را بنویسد تا چه
حد مقبول می افتد! ؟اما در مورد کتاب های خودش در دانشگاه دانشجویان را
مجبور می کنند که از روی آنها بخوانند و امتحان بدهند و چه بسا چه فحش های
خوشمزه ای تا کنون نصیب عموجان ما نشده است! یاد بگیرید! عمویمان چند
برابر شما سن دارد!
یاد دانشگاه خودمان افتادم! پسر عموی آقای پدر در آنجا متخصص انداختن
دانشجویان پسر بود! روز ثبت نام چندین فقره دانشجوی دست از جان شسته وقتی
فهمیدند که بلا نسبت با این استاد نامرد اندازون! قرابت فامیلی داریم!
آنچنان تهدیدمان کردند که من مثل شیر تا آخرین روزی که در آنجا مُتحصل
بودم همواره منکر آشنایی با پسر عمو می شدم! به هر حال نون را باید به نرخ
روز خورد! من هم که آخر نون خور!
چرا برای کاربرد همه ی کارهای دنیا از زیبایی و ... زن استفاده می شود؟!
نه به این شوری شور...نه به این بی نمکی! گوش هایمان زنگ می زند وقتی فقط
قر کمر و بدن است که می چرخد ..صدا در حد آنفولانزای مرغی! وحشتناک است!
هنر را به کمر و برنزه شدنی فروخته اند! ارزان است آقا..ارزان است...
بعضی از مردم واقعا!!! خوش حالند!
من هم از امروز به سیل خروشانشان پیوسته ام..اگرچه من همواره خوش حالی را
به نام خودم در همه جا مثبوت گردانیده ام!
این روزها احساس آرامش می کنم...فقط خودم بودم که می تونستم به خودم کمک
کنم...هیچ کس مرد عمل نبود...به هر حال...هر راهی چاله های خاص خودش رو هم
داره...فلسفه رو خوش اومدی؟!
خوش گفته اند قدیمی ها...! کَس نخارد پشت من...جز ناخن انگشت من!
به به!
+
نوشته شده در
87/05/26ساعت 14:2 توسط ساسوشا
|
**اخـــــــــــــــــــــــــــــــــطاریـــــــــــــــــــــــــــــــــه**
یه کاری می کنم...کار ِســـــــــــــــــــــــــــــــــــتون...
- هی! ...
- برو حالِشو ببر....
- شمارش معکوس...
- بشمار...
+
نوشته شده در
87/05/26ساعت 2:54 توسط ساسوشا
|
به قول
نارنجی :
موشه تو سوراخ نمیرفت! جارو به دُمبش می بست!
حالا ما از هیچ سوراخی که رد نمی شویم هیچ! در امکاناتمان هم نه جارویی هست و نه دُمبی!
پس یه ماچ بده بی زحمت!
+
نوشته شده در
87/05/26ساعت 2:39 توسط ساسوشا
|
هفته ای که امروز در آخرین روزش به سر می بریم! به یُمن و برکت ِآب و هوای مجانی که در آن دَمی می آید و دَمی می رود...گذشت!
- مثل همانی که گفته می شود گذشته ها گذشته...برو حالشو ببر ..!
- ...!
- چـــــــــــــــــــی گفتی؟ میخوای دوباره بگم! اوه سلام!
- ....!
- دیوانه!
این هفته پیامد های گوناگونی داشت !! که به چند روز آخر کفایتمانْ کوک می شود!
- بشکن بشکنه...بشکنْ! خوب به خاطر همین نیاز مبرم به شعر رویایی ! من هم شِکاندم! دندان ِ عزیزمان را! که اکنون جَد و آبادمان را جلو چشممان می آورد !! بازی جدید است! اگر زبانت گیر کند به دندان شکسته اووخْ می شود!
- بازی با رنگ ها همیشه هم خنده دار نیست.. سر کلاس از بس بی حوصله بودم ..کفِ دو دستم را روی تمام خانه هایی که رنگ کرده بودم کشیدم ! همه اش خاکستری شد! حالا مِل و رنگ و چسب چوب! صفایی دادند به صورت و لباس بنده وصف ناشدنی! ! !
- مسئول آتلیه را صدبار خانوم ِ الف ْصدا کردم! ! در صورتی که آقای الف ْبود! شاید در تشخیص جنسیت ها دچار ابهام گشته ام این روزها!!
- این روزها برای تمامی اهل خانه تنها این شعر را می خوانم...
دیشب تولد بانویمان بود...با اینکه در جوار کامپیوترو بازی هایش باید فرزندم بخوانمش!
از هفته ی دیگه قراره ...امیدوارم که جواب بده...! 
+
نوشته شده در
87/05/25ساعت 17:44 توسط ساسوشا
|
هـــــِــــــی دنیا...هـــِـــی آدم ها..هــــِــی زندگی...
رســــــــــــــــــــــــــــما به گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاف ِ الــــــــــــــف رفتیم!
نُقطه!
+
نوشته شده در
87/05/22ساعت 2:37 توسط ساسوشا
|
می پیچیم به بازی...میتونی بیا..ر ِ بده...همرنگ جماعت شو...هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیچ خیالی نی!
** این هم روایتی دیگر از نشان ـ غیرتمندی... ....
فکرش را بکن! دخترک تنها پنج سال دارد! سرم گیج می رود...حالم بد است...کسی که از دخترک پنج ساله ای نمی تواند بگذرد...دیگر بیست و چند ساله هایش که نقش نخود و لوبیا و مصارف خانگی را دارد برایش...! حتی اگر دروغ باشد...چندش آور است...کثیف است...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ی خدا.....دِ بیا پایین دیگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگه....
گند گرفته همه جارو...بوش حالتو بهم نمیزنه؟
** متن کامل را هم بخوانید! !! ! ! ! ! !
هی تو...!عزیزم تو خیلی نشان از مردانگی و غیرت و شرافت داری که تنها..دوستت دارمت آبکی و دروغ و ریا و تزویر بود!تنها پشت پا به همه چیز زدی...منت کُش کردی مارا! ازت مُچکرم که مارا........!!
+
نوشته شده در
87/05/21ساعت 16:5 توسط ساسوشا
|
"این روزها..تمام ِ دوستت دارم ها به با من میخوابی؟ ختم میشود! "
*مرا آرزو نیست که بچینندم و دوست دارند...
هر کَس می تواند هر آنچه که دوست دارد و تمام سیستم های زندگی اش را اداره می کند خودش برقصد و دیگری را برقصاند...به من ربطی ندارد اما برایم سوالی است...که چرا همیشه حرفِ بدون عمل...چرا دم از مردی و مردانگی در کمال نامردی! دم از شرافت در اوج بی شرافتی...!
و بختِ قدْ بلند ِ من اینگونه است که می گیرد...
کاش می توانستم فکر نکنم و واقعا می گفتم لَقَش!واقعا به من چه ربطی دارد ..هر کس هر آنچه که می خواهد بکند یا نکند...من و او را که در دو متر با هم نمی گذارند..
چندشم می شود...چیزی فراتر از چندش است...آدم ها را که میبینم..بوی گند حرف های تکراری و در آخر لبخند فاتحانه ای که بر لب ْ می آورند که گویا برگزیده ی سال شده اند ...عُقم می گیرد..
به من می گویند چرا اینقدر سخت میگیری..!آخر وقتی تمام راه ها...تمام دیده ها...تمام نگاه ها...به یک چیز ..که آنهم خوابیدن و متعلقاتش است ختم می شود ..چه بگویم...!
نه از نظر احساسی مشکلْ دارم..نه از نظر سیستم بدنی..! اما تنها چیزی که می دانم این است که خیلی چیزها حرمت دارد...گور پدر مردمْ و حرفشان..به فکر خودت باش...
روح که به فاک رفته باشد دردش بیشتر از جسم است....امتحان کردن بهای گزافی دارد...نکن ْ رفیق با خودت این کارو...نکنْ...بکارت روحت را که از دست داده باشی جسمش که دیگر هیچ است...
عصـــــــــــــــــــــــبانیمْ ..حرف های فیلسوفانه تحویلم ندهید...
این روزها دیگر هیچی حرمتْ ندارد...برادری می میرد و برادرزاده اش چون نمیتواند خودش را نگه دارد!!! روز دوم رفتن ِعمویش عقد می کند! خواهر برای برادری که سالهاست در آغوش خاک خوابیده حرف در می آورد که خانومْ میبرده در باغشْ...ههْ...خاک بر سر شماها که دَم از مومن ْ بودن میزنید...داغ مُهری که بر پیشانیتان زده اید.همه نشان از ریا ودروغتان دارد..از همه ی شما متنفرم..حال بهم زنْ هایی که بوی پول که در دماغتان می پیچد برایش بنده می شوید و دُم می جنبانید...بیا بابا...شب هم پول با سس بخور و شب موقع خواب هم به عنوان شیافِ دیکلوفناک استفاده اش کن..آخرشْ که تمام زندگیت در فاتحه ای که بالای سرت اگر بخوانند ! ختم می شود!
پدر بزرگ همیشه می گفت: همیشه از ظُلم بنده به خدا دلم می لرزد...خدا خیلی مظلومه بابا...
خدا رحمتت کند پرطلایی من ..خدا عاشقت بود..این را می دانم...حتی بیشتر از من..
باید رفتْ...رفتنْ و دل بریدنْ از خاکی که سال ها برای ِ نمْ نم ْ بارانش و عطر خاکشْ جان می دادم..
*نیما یوشیج
+
نوشته شده در
87/05/20ساعت 19:15 توسط ساسوشا
|
چسبیدن مثل ِپیچک ِهمسایه ِبه دور ِخاطرات ِگذشتهْ و روزهایی که گذشت ْنه تنها راه را برای بدتر شدن باز می کند بلکه ترا به بادْ هایِ مختلفِ سواحل ِگرمسیری می دهد که تا بحال مانندشْ را ندیده ای! حالا بگذریم از انواع و اقسام گردبادهایی که نوش جانتْ می شود و درْ آخر مانند شاه و ِز و ِز دور خودت فِر میخوری و خوش حالی که داری تجربه می کنی تا بلکه گردَنت کلفتْ شود و پوستت نیز! اما اگر می دانستی که نازکی گردنت به یک پ ِ خ ْ بند است بی خیالش می شدی و باقیش را می گذراندی! حالا چه به خیرْ و چه به شرْ..! اووووووووووووووووووووف!
عشقولانه ی امروز:
- وقتی ریشه ها عمیقندْ..هَراسی از باد نیستْ..
دلم باز قاعده ی بازی رو خواست ..
پارسال در این روز:
+
نوشته شده در
87/05/17ساعت 22:12 توسط ساسوشا
|
- نی نی تپلی! ! این لقبی بود که هفت سال پیش پسربچه ای شاید دو ساله! بر روی من گذاشت! امروز صبح به یادش افتادم! آاخی..
- راستی! شما هم با نظر امیر موافقید راجب به من؟! کلی ذوق کردم امیر

+
نوشته شده در
87/05/14ساعت 10:5 توسط ساسوشا
|
- آهای
تو...از تو بدم میاد..از تویی که خالی و پوچی...سرابی..فریبی..دروغی..
- آهای
تو..از تو بدم میاد..از تویی که تظاهر می کنی به چیزی که نیستی...ادعا می کنی ..ادعا
- آهای
تو..از تو بدم میاد..که لاف مردونگی می زدی و هیچی نبودی...یه نقطه...هیچ
- آهای
تو..از تو بدم میاد..
- آهای
تو...
- آهای...
- هی
ترو ببینم..از تو هم بدم میاد..! خاطره های گذشته...خاطره...گذشته..از تو هم بدم میاد..
- من امروز ازهر چی ((تو ئه )) بدم میاد...!
هر چی تو بود تو زندگیم خط زدم...از این به بعدفَ قَ ط ْ من!
~~~ هی تو! با تو نبودم ها!~~~
- کی میگه آینده ..گذشته نیست؟!هر کی میگه زیادی شِکمش سیره! یا ....!
- فیلسوفِ عزیز...ر ِ بِده..!
+
نوشته شده در
87/05/13ساعت 12:36 توسط ساسوشا
|
از دو کلمه ی ((انسان)) و ((انسانیت))...
- اولی در فضا سرگردانست .....
- دومی در کتاب ها ....
نه در رفتن حرکت بود
نه درماندن سکونی.
**احمد شاملو
این روزها برای خودم هم حرف کم میارم! این روزها بازی مان شده است آیینه بازی...بخند برای خودت و خوش باش... !! همیشه هر کاری که به زبون آوردم تا آخر انجامش ندادم...حالا به زبون نمیارم...تا انجام بشه! حداقل به در و دیوار حواله مان نمی دهند!
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله؟!
+
نوشته شده در
87/05/11ساعت 21:56 توسط ساسوشا
|
بیا رفیق....یه گیلاس
بیشتر بزن و یک کلمه
کمتر بگو!
- خانه ها برای هم همسایه های خوبیند!
- با دیوارهای مشترک و زمین و آفتاب مشترک!
- تنها عیبشان این است که هر از گاهی سر یکدیگر خراب می شوند!
شب و روزمان را تیک برعکس زده اند! باشد که رستگار شویم!
+
نوشته شده در
87/05/11ساعت 1:46 توسط ساسوشا
|
این قطع برق های بی قاعده که خوششان می آید ده دقیقه دیر و زود و ...انجامش بدهند علاوه بر اینکه اعصابی از مابه راه راست هدایت نمی کند..خساراتی عمده هم می زند!! این کامپیوتر بیچاره را صد دفعه باید REstart کنیم و نازش را بکشیم تا بالا بیاید! !
اسپند دانه دانه...!یک ماه برای طرح جدیدم فکر کردم تا کشیدمش! دیروز به سرعت نور زدم داغونش کردم! نمیدونم چرا این روزها رنگ ها با من قهر کرده اند..اگر می دانستند چقدر دوستشان دارم.
خیلی چسبید شروع امروز با seCret GardeN که آقای دکتر جلالی فخر معرفی کردند...پیشنهاد می کنم از دست ندهید...
غُر نوشت : ...این دانشگاه هم ما را کُشت! جوابت را بده دیگر ! باز تا یک ماه دیگر باید اردک بچرخانیم در باغ ! تا عبرتی باشد برای دیگر خزندگان!
راستی....صُبح بخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیر زندگی....
+
نوشته شده در
87/05/10ساعت 9:11 توسط ساسوشا
|
دراز می کشم روی زمین و صورتم رو می چسبونم به سرامیک های سرد...شاید از داغی چشمام کم کنه...شاید آروم کنه این بغض لا مصبی که تو گلوم گیر کرده...اما هیچ فایده ای نداره...به نوبت عوضش می کنم...گونه ی چپ...گونه ی راست....و چشمامو می بندم...اره دیگه لامصب بِترک...بغض لعنتی..میخوام خودمو بغل کنم..بِـــتِـر ِکْ...
کاش با هم کلاسی قدیمی ام حرف نزده بودم...کاش تعجب و حیرت ِصداشو لمس نمی کردم...کاش صبرم بیشتر از ترسم بود...هنوز توی مغزم داره وول میخوره...
- : چرا ؟!!!!!!! شما که شاگرد اول گروهمون بودی.....
دوست داشتم میتونستم برای جواب دادن فریاد بکشم...فقط خندیدم...خندیدم...خندیدم و تن لرزه گرفتم...هیچ کس هیچی نمیدونه...خواهش می کنم سکوت کنید...هیچی نگید...هیچی..
- یا باش و مقاومت کن که هر روز یک لیچار بارَت کنند ..
- یا فرار کن...
- یا بمیر...
- خودت انتخابش کن...!!!
این روزها از آقای پدر دزدی می کنم...یارهای کمر باریکش را...امیدوارم که مچم باز نشود! یادم می رود گاهی در دستانم است...هر بار سوزش آتَشش بر روز دستم یاد آوری کرده که خاموشش کنم...!
شکیب ...من تمام قصه هام...ناتموم ِ
نقطه
** اگر مرا در Yahoo یا GMail ادد کرده اید REMOVe کنید...خودم را پاک کردم...
لولیان عزیز...ممنونم از بابت کد آهنگ...
+
نوشته شده در
87/05/07ساعت 21:18 توسط ساسوشا
|
شاید زندگی ام در جایِ گمشده ای نوسانْ داشت
و من انعکاسی بودم
که بیخودانهْ همه خلوت ها را به هم می زد
و در پایانِ همه رویاها درسایه بهتی فرو می رفت
من درْ پس ِ درْ تنها مانده بودم
همیشه خودم را در پس یک درْ تنها دیده ام
گویی وجودم درْ پای ِاین درْ جا مانده بود
سهراب سپهری
گذشته ای را که در زندگیم گذشت...دوست ...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
87/05/06ساعت 15:48 توسط ساسوشا
|
- نه می شود به ابرها مطمئن بود..نه به لبخند کارفرما!
امشبْ...شب ِ قِر ِ کمرُ لرزش ِ دسته...
+
نوشته شده در
87/05/05ساعت 21:29 توسط ساسوشا
|
من بازگشتم از راه،
جانم همه امید
قلبم همه تپش
احمد شاملو
لوندانه که بر زمین می نشیند .. صدای عاشقانه اش آرامشی از آن ما می کند بس عظیم...اما نمیدانم چرا دستانم را که باز میکنم تا در آغوشش گیرم شوری قطره های شیطنت آمیز چشمانم ... لبانم را تر می کند..بارانی بارید و هوای دل کمی جان گرفت...سپاست پروردگارا....
این روزها هم چنان سوتی سِتان بنده از همه جهت راه را بر بنده بسته اند از این رو که تصمیم گرفته ایم تا مدتی تنها لبخند ملیح بزنیم از آنگونه که گونه ها کمی برآمده به نظر می رسد... با لبخندی آمیخته با عشوه های مختلف اعم از شتری...عروس دریایی...جلبک خانگی...گشت ارشادی...سروته قضیه را به هم بچسبانیم جذاب تر از چسب چند قلوهای وطنی!
از حرف زدنمان و حرف های رکیکی که بر زبان می آوریم همه بهت زده می شوند!چون تا کنون در اوج عصبانیت از زمین و زمان هم گله مند بودیم...بی ادب ِ بی فرهنگ ِ بی تربیت...دیگر آخرش بود! هزار قدرت خدارا شکر..لال مونی گرفته ایم این همه سال و چیزی جز این نمیتوانیم بگویم!...
چند روز است که به سرمان زده در گروه پاستوریزاسیون گروهای لبنیاتی تقاضای کار کنیم...شاید بسی سودمند گردد..شاید به حال ما...شاید هم دیگری را به راه راست رهنمون شویم که شاعر گفته است خانه ات ویران باد..!
این ف.ح.ش.ا به همه جا سرایت کرده! هر طرف را که بگیری طرف دیگرش به طرفت می اید...حرمت ها همه به کنار باقالی ها خفته اند!
هی پسرکی که ناممان را به نامت از روز اول ازل مثل سبزه ی عید گره زنده اند...بیا که می خواهم عاشقت شوم!! !!!! نامه ی فدایت شوم باید بفرستَمت؟! دِ بیا دِ!!!
اگر نتایج مورد پسند بُوَد ...من مست می ساقی نابَم!
سَرَت خوش باد و دلت شاد...
+
نوشته شده در
87/05/04ساعت 4:19 توسط ساسوشا
|