تبليغاتX
س ا س و ش ا
  • اول به بانگ ِ نای و نی ...
  • آرد به دل پیغام وی...
  • وانگه به یک پیمانه می...
  • با من وفاداری کند...

عجب شب هایی است...دل قوی دار...دل قوی دار..

+ نوشته شده در  87/06/30ساعت 9:30  توسط ساسوشا  | 

وقتی مجبــــــــــــــــوری....وقتی هیچ راهی نداری....وقتی تیــــــــــــــکه تیکه شدی  صدای شکــــــــــستنت رو شنیدی...اونوقته که می تونی چشماتو باز نگهه داری و یادت بیاد که هی..فلانی...زنده ای و داری زندگی می کنی...! حالا اگه زندگی ترو به گاف ِ الف داد هیچ خیالی نیست نه؟!همه ی دردا یه روز جاشون خوب می شه..اینم روش..هیچ خیالی نیست....!

اما درد می کند هنوز...هم چنان... خوب شدنی هم نیست...

شب های عزیزی در راه است...به نام قدرش می خوانند...آنانی که قدرش را می دانند برای من هم دعا کنند..

آنقدر شکسته ام که نمی دانم کجایم را بند بزنم!

دیدی بانو بیتا !!!! آمدم ابرویش را درست کنم زدم چشمش را کور کردم!

 

+ نوشته شده در  87/06/27ساعت 14:43  توسط ساسوشا  | 


گناهی ندارم ولی قسمت اینه
 


گذشت...به همین سادگی..تموم شد...آواری که به سرم ریخته هنوز هم منگ و گیجم...باور کردنش برام خیلی سخته...اونوقت که داشتن روزگار منو می نوشتن همشو با آب طلا و گ ُه نوشتن؟! عجیب و غریبه ...سرنوشت..بازی هاش...دل خوشی ها و ناخوشی هاش...هی خدا..شاد کردن بنده ات اینقدر برات زور داره که تا می بینی می خنده از غیب می زنی پس کله اش..؟ جوری زدی و سرم خورد به زمین که نفسم هنوز بالا نیومده.. همه ی وجودم لَخت ِ لَخت ِ...بی حس و بی احساس...اینقدر شوکه ام که حتی بغضم با قطره اشکی آرام نمی گیرد.دریغ از یک قطره اشک....شاید هنوز باورش ندارم..می خواستم بسازم خدا...می خواستم جواب تمام این سال ها خستگی رو بدم...خودت می دیدی..می دیدی که با همه ی وجودم دارم تلاش می کنم..

آخه مگه تو خدا نیستی؟نمیگن رحمان و رحیمی...پس چرا وقتی نوبت من میشه فقط حکمتت رو به رخم می کشی..؟..چی میخوای از جونم...بسه دیگه...التماست می کنم..دست از سر من یکی بر دار...حکمتت بیچاره ام کرده...به نامت سوگند که دیگر طاقت ندارم...ببین خدا جان..درکم کن..اینبار...خواسته ی زیادیه ؟ همیشه گفتم شکر و سر خم کردم و در همان حال پس گردنی محکم تری خوردم...
حال کردی زدی تو پَرَم نه؟ ...برو حالشو ببر فدات شم..من که بخیل نیستم..! اما این بازی رو تمومش کن..من از این بازی متنفرم...متنفرم...

این روزها با خودم هم غریبم...

هی تو رفیق چهار ساله ی سالهای دور از خانه ام .. بار آخرت باشه که بیخودی به من تهمت می زنی..از تهمت بیخودی متنفرم...اگر من وقت ناخوشی ها با تو بودم...تو در وقت خوشی هایت باش...هیچ چیز عوض نمی شود...باور کن..در ضمن ..وقتی نوشتی که آدم ها را به نفع خودم می خواهم گفتم که دیگر نامت را بر زبان نخواهم آورد....نکند ترا هم اشتباه شناخته ام؟!
+ نوشته شده در  87/06/26ساعت 20:30  توسط ساسوشا  | 

  • گاهی وقت ها هم دیگر در زندگی ام، لبخند بچه ها و بوی خاک و نم بارون هم بی جواب است..
  • حضورش خنثی است ...
  • مثل احساسات عاشقانه ام...!

وقتی که  می توانم پرواز کنم هیچ لزومی نداردکه راه رفتن را برگزینم...ساده دل ِ من!

  • این روزها هر آنچه که می نویسم ثبت موقت از آن ِ اوست...
  • این چه روز و حالی است که بر من می گذرد؟!
+ نوشته شده در  87/06/22ساعت 14:11  توسط ساسوشا  | 

با دیدن عکس دخترک...چشمانش...خنده هایش...به یاد آوردمش...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/06/22ساعت 4:11  توسط ساسوشا 

Being happy doesn't mean that everything is perfect
.
.
 
.
 
It means that you have decided to look beyond the imperfections
 
+ نوشته شده در  87/06/18ساعت 23:48  توسط ساسوشا  | 

دست از طلب ندارم..تا کام  ِ من بر آید...

دوباره همه ی داستان های کودکی را رنگی می بینم...
این روزها حال و هوای من هم دیدنی است...
حالم خوب است...
باور کن..
+ نوشته شده در  87/06/16ساعت 15:24  توسط ساسوشا  | 

در دایره ای که قسمت ما را از اول... از مرکزش به گاف ِ الف داده اند سرگیجه گرفته ایم... !
اما هیچ خیالش نیست...می چرخد و می رقصد و می تازد ...!




*هیچ خیالی نیست که نه چیزی برای نوشتن مانده..نه چیزی برای گفتن...

+ نوشته شده در  87/06/07ساعت 15:18  توسط ساسوشا  | 

*این پست مخاطب خاصی دارد که هرگز این جا را نمیخواند..*

باور کن ..
هر چقدر هم عطرهای گرانقیمت به خودت بزنی...بوی گندِذاتِ خرابت حالم را به هم می زند..
هر چقدر هم هرروزماشین های شیک و گرانقیمتت را عوض کنی گدا صفتی وجودیت از بین نمی رود...
هرچقدر لباس های مارک دار و شیک بپوشی ...زشتی وجودت را نمی توانی بپوشانی...
از تو بیزارم..از خانواده ات...از تک تکتان...

مادرت ورد کلامش نفرین این و آن است ..خواهرت که عقده ی ج....ن...س....ی دارد خفه اش می کند و من می دانم چه کارهایی کرده و حالا جانماز آب می کشد...پدرت که نه حرمت سرش می شود و نه چیزی می داند..همه ی زن ها را...می داند..خودت که تنها منتظر مکان خالی هستی تا....! حاضری به هر قیمتی پول در بیاوری...! و....

سیرت و صورتت به هم رفته اند...جفتشان حال آدم را به هم می زند...

شریکی می خواهم که در تمام لحظه های زندگیم شریکم باشد..
تکیه گاهم باشد...
مرهم و محرمم باشد...
تو هیچ کدام از این ها نیستی...

+ نوشته شده در  87/06/06ساعت 21:35  توسط ساسوشا 

تاریخ مصرف خیلی ها EXpiRE شده ...



*ببین رفیق! این خیلی ( خ ی ل ی ) معنی داره ها!


+ نوشته شده در  87/06/03ساعت 20:31  توسط ساسوشا  | 

دست بزنید! دست بزنید و حالا همه دوباره دست بزنید!!!
 و با هر قسمت ِ مختلف به یک سرود گوش دهید که یک مدال طلا گرفتید! رفتار های آقای خیابانی نه در حد یک مجری برنامه های ورزشی...بلکه در حد داستان های عمو پورنگ و امیرمحمد بود! شاید حق با آقای پدر است! من حس نکرده ام که چه اتفاق ِ مهمی !!! افتاده است!! فقط میدانم وقتی پرچم کشوری که در آن به دنیا آمده ام  بالا رفت..شاید کنار تمام نگرانی ها و ناراحتی ها و کمبودهاو...سرودش خوانده شد...چه احساس ِ عجیبی کردم..لرزش دستم را حس کردم..دلم برای تک تک آن هایی که رفتند و دست خالی بر می گردند سوخت...جهان سومی هستیم...! براستی..باید همیشه آخر بمانیم...در تکنولوژی..علم...ورزش...تنها در یک چیز است که از همه جلوتر هستیم!!( چون فیلتر شدن رو دوست ندارم همه در خماری بمانید!)
از هادی ساعی همیشه خوشم آمده است...فراسوی تمام حواشی هایی که می تواند کنارش داشته باشد..خوب...بد...زشت...زیبا...بازی هایش را می دیدم.البته نه همیشه ..و نه همه اش را....همیشه می گفتند دعای مادرش پشت سرش است...و دعای مادرکارخودش را خوب بلد است..آخر بیخود که نیست بهشت را در تصرف خود در آورده است!...خوش حالم که بالاخره این کاروان بیچاره ی ورزشی ما بعد اینهمه بالا و پایین پریدن ها مدالکی گرفت..دست بزنید...دست بزنید که آقای خیابانی همه را در استودیو به رقص آورد..! حالا دوباره همه دست بزنید!!!کم مانده بود بخواهد از مدعوین برنامه اش که با هم لزگی یا باباکرم برقصند! 

امروز مرض پاچه گیریمان به آقای خیابانی رسید!!!

 ...هادی ساعی تنها خواست که برای روح پدر و دو برادرش فاتحه ای بفرستند...

+ نوشته شده در  87/06/01ساعت 23:36  توسط ساسوشا  | 

  • میشه خواهش کنم یکی بیاد خوب و با دقت به من نگاه کنه..
  • ببینه رو پیشونیه من خیلی بزرگ نوشتن خر؟
با خودم میگم غریبه رو خیالی نیست...اما ...اونی که وصله ی جونمه چی؟...ببین رفیق جان..من خر نیستم...ساده هم نیستم..فقط از اینکه زرنگ بازی در بیارم خوشم نمیاد..دوست دارم مثل کف دست باشم ...صاف صاف...نه برای تو..واسه ی خودم..خیالم راحت تره...اگر سکوت می کنم و نگاه می کنم فقط به این دلیله که نمیدونم چرا آدم ها این رفتار رو از خودشون نشون میدن...تعجب می کنم و دنبال دلیل ِ چراها هستم..به قول دخترک باید رها کرد..! اما گاهی وقت ها زیادی رها کردن کار دست آدم می دهد..یا از این ور بوم می افتی...یا از اونور بوم! باز هم باید گفت خیالی نیست؟
دردش ...یک پا شکستن و کمر شکستن و ....است! دلت نشکند... ها؟!
الهی شکر...
شاد باش رفیق...
لبخند بزن...
این نیز بگذرد..

این  آهنگ برای تویی که تا چند روز دیگر بیست و شش سالگی را پشت سر می گذاری...

و خدایی که مهربانترینی...مرا آن دِه..که آن بِه..
آمین...
+ نوشته شده در  87/06/01ساعت 0:33  توسط ساسوشا  |