می خواهم رهایش کنم..
دلم برایش تنگ می شود...
همان پابرهنه ی بارانی ام که تمام لحظه ها همراهم بود و خواهد ماند..
اما این بار باید گذر کرد..
برای رسیدن..
برای ماندن..
برای بودن..
این بار بعد از سال ها خودم را به ثبت رساندم...
به شماره ی بیست و شش...
دوباره متولد شدم..
از اول..
دلم برای رد پاهایتان تنگ می شود...برای درددل های دوستانه تان..برای صفحه های زیبایتان..در کنار هم بودن های مجازی مان...دوست شدن ها ی مجازی و اثباتش در دنیای واقعی...
ممنونم..
از تمامی شما...
که ساسوشا را خواندید و همراهش بودید... در شادی ها...غم ها...فریاد ها و نعره ها...
این بار من هستم که بلند با غش غش خنده ام به تو می گویم ..
من برنده شدم...
بردم...
بردم..
و خدایی که در این نزدیکی هایی...مرا محکم بغلم کن..محکم تر از همیشه...
که تو مهربانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــترین خـــــــــــــــــــــــــــــدای دنـــــــــــــــیــایــــی
و در حکمت تو چیزی است که من بی خبر تر از آنــــم...
می دانم که مرا می بخشی...چون می دانی که چه خلق کرده ای...
مهربانم...
ممنونـــــــــــــــمــــ