تبليغاتX
س ا س و ش ا
شازده کوچولو گفت : " آدم اگر راستِ خودش را بگیرد و برود ، نمیتواند زیاد دور برود "

دوباره وقت رفتن است....همه جا را آنقدر به هم ریخته ام که برای عبور باید از کوهی از لباس و کفش و کتاب و پوست پسته ... بگذرم!

امشب...

  • نه برای اینکه تا چند ساعت دیگر از اینجامی روم..
  • نه برای اینکه دارم از کسانی که دوستشان دارم با تمام قهر ها و بداخلاقی هایم و خوشی ها  و شیطنت ها جدا می شوم..
  • نه که دیگر از کوچه ی خاطره ها رد نمی شوم تا بغضم بگیرد و مرا به دوران دبیرستانم پرت کند و یادم بیاید که این روزها چگونه از یاد باران هم رفته ام...
  • نه  که دیگر با غرغر های دخترک و گیر دادن هایش فقط نگاهش کنم و لبخند بزنم در حالی که می خواهم بزنم نصفش کنم! ( یک عاشقانه ی آرام) ...!
  • نه برای اینکه مامانسی بخواهد کامپوتر بازی کند و مرا به دنبال نخود سیاه بفرستد...
  • نه برای اینکه آقای پدر همیشه کانال سه را نگاه می کند و صدای گزارشگر تلویزیون بر روی مخم لی لی بازی می کند..!
  •  نه برای اینکه کلاس های صبح زودم را بپیچانم به هزار و یک دلیل متوسل شوم...
  • نه برای اینکه....

دلم برای تمامی لحظه هایی که دارم ..تنگ خواهد شد...اما بایددوباره بروم..

دیروز خوب به چشمان پدربزرگ از پشت قاب عکس نگاه کردم...همیشه چشمانش را من حرف میزند..حالا دیگر می توانم بهش بگویم...بعد از اینهمه سختی و غم و تنهایی و ...ماندم..

پابرجا و استوار...

هنوز هم به عهدی که با تو بسته ام وفادارم بابابزرگم...باز هم بخند..بخند تا دنیایم بخندد...

این روزها را که به دست آورده ام ...آرامشش را...خوبی و مهربانیش را..تمام سختی هایش را...همه را به بهای گزافی از آن خود کرده ام....خیلی سخت...اما گاهی یادم می رود...گاهی یادم می رود که نباید خسته شوم ...یادم می رود که آمده ام دوباره بسازم...امان از یاد رفتن های بی خاطره... امان..

  • گذشتن از خود...تنها به خاطر شادی دیگری ...حتی اگر از پوست و گوشت و خون خودت باشد..غلط محض است...باید برای خود و از آن خود زندگی کنی...
  •  این سال ها همیشه ا ز تنهایی و تاریکی می ترسیدم..همیشه "دوستم" به خودم ارجح بود و شادی و آسایشش...حالا این دوست می تواند هر چه تو می نامیش باشد..فرقی ندارد...دوستم بود...
  • گاهی وقت ها زیادی محبت کردن هم می تواند نشان بزرگیت از مدل خریتی عُظمی باشد...
  • نه که خدایم...بنده ی خدایم...روح ومهرش را ارزانی من کرده است..اما قدرت بخشش او را ندارم...بزرگی و عظمتش گیجم می کند..
  • همیشه ایده آل بودن هم ایده آل نیست...بشر آمده است که جایزالخطایش بخوانند...
  • تا میتوانی زمین را در آغوش گیر..روزی به آن خواهی بازگشت و جایت همان دو متر است...نه بیشتر.....

    **در مذهب ما عشق هم آغوشی نیست.....پس برو دنبال خاله بازیت که اشتباه اومدی!!...!**
+ نوشته شده در  87/09/29ساعت 11:57  توسط ساسوشا  | 

باور کن که دیگر هیچ تفاوتی ندارد...دیگر چرخیدن در هرزه خانه های شهر هم آرامم نمی کند..دیگر چه تفاوتی دارد آغوش تو آرامم کند یا دیگری؟ ...مهم آغوشی است برای خفتن...حالا گیرم که تو نباشی...یه هیچ جای دنیا که بر نمی خورد..من هم یکی مثل تو..که هیچ کس و هیچ چیز را به هیچ جایش دیگر حساب نمی کند..

باور کن دیگر هیچ فرقی ندارد....

بیا با هم این راه را برویم...دروغ و خیانت و هم آغوش شدن با بیگانه ..

رسم دنیا کثیف است...تو هم کثیف باش...من هم با تو...

--------------------

پ.ن:

در این تعطیلاتی که مفتخر به بازگشت به وطن شده ام ... آن چنان شوکی از قبایل خارجی نصیب وجودمان  گشت که غوره نخورده مویز گشته ایم! لذا از دوستان گرامی خواهشمندم دو بار نمک وجودشان را دور سرشان چرخانده و برای قبولی بنده ی دلشاد در امتحانات پایان ترم دعای عاجل بفرمایند...پیشاپیش از صفای وجودیتان تشکر می نمایم!

 

+ نوشته شده در  87/09/28ساعت 0:14  توسط ساسوشا  | 

سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه که شلوغترین روزکاری َم است نمی دانم چرا اینقدر تند تندمی آیند...اصلا فکر هیچ چیز را نمی کند....فکر ِ کارهای نیمه تمام...پروژه های نا تمام...کاغذهای سیاه نشده و مداد های آکبند..! نه ...فکر هیچ کس را نمی کند....! از دوشنبه شب استرس می گیرم..مثل روزهای مدرسه که شب قبل می دانستم درس های نخوانده کار دستم می دهد! حکایت دلدادگی است دیگر...نه دل به دلم می دهد و نه دل از دلم می کند...خیالی نیست دیگر که از بیست و چهار ساعت ...سی و شش ساعت اضافی می خواهم تا به تمامش برسم...هیچ خیالی نیست...به قول بانو بیتا خیلی خوش مزه است که باید قدر مزه اش دانسته شود...

این روزها همه چیز بوی تازگی می دهد...آب و خاک و آسمان و هوا و نگاه های مردم..همه چیز جدید شده است ...اما من ِ منْ گاهی وقت ها در جا می زند...خودم هم این بار به خودم حق می دهم..نمی توانم تمام خستگی ها را با یک نیم نگاهی کنار بگذارم...راه دراز است و بنده هم بیدار....!

چقدر لذت دارد وقتی مادرت دعایت می کند و بابا بزرگت در خواب می خندد... حالا تو هم می توانی تمام سختی ها را تحمل کنی و به اوج بروی...

هی ساسوشا...

خوش برگشتی به زندگی...

 

+ نوشته شده در  87/09/14ساعت 11:1  توسط ساسوشا  | 

آخر داستان ...تصمیم گرفتم که دیگر ننویسم..خیلی سخت بود..آنقدر در خواب با کلمه هایم  بازی می کردم که دیگر خسته می شدم...ساعت ها به پست مطلب جدید در وبلاگ دزدکی سر می زدم...اما خودم را منع می کردم...باید پوست می انداختم...باید دچار شدگی اش را درست میکردم...آن چیزی که مرا ساعت ها مشغول می کرد...همین نوشتن...روزی چند بار آپ کردن..برای دل سیری بود...فراموشی زمان...لحظه ها...باید خودم را می کشیدم بیرون...

برنده شدم...

این روزها باز مامانسی به من افتخار می کند..آنقدر ذوق دارم وقتی برایم شب ها اس ام اس می زند که تو شکست ناپذیری...احساس می کنم تمام انرژی وجودی اش را به من منتقل می کند...

شاید هرگز روزهایی که از دست داده ام برنگردند...احساس هایی که از وجودم رخت بسته است برنگردد..شاید و هزاران شاید دیگر...

اما...

این روزها چشمان مامانسی می خندد...

همین برایم کافی است...

این راه..سخت است..پیچ در پیچ است..شیب هایش تند است...هوایش گرم است...همسفرانش گاهی بی مهری را از آن خود می کنند...اما هر چه هست...قدم در آن گذاشته ام..باید ادامه اش بدهم...

من بر می گردم...شاید به زودی... شاید هم...نمی دانم...

اما بر می گردم و می نویسم...

دوباره...

اینبار دیگر کسی را به جایی حواله نمی دهم و سیاهی ها را به رخ سپید پوشان نمی کشم..دیگر گله از قافیه ی تنگ و شاعر جفنگ و ...نمی کنم...

اما رفیق ! این بند آخر را نادیده بگیر!

سعی می کنم...! قول نمی دهم که!

 

+ نوشته شده در  87/09/03ساعت 22:43  توسط ساسوشا  |