امشب...
دلم برای تمامی لحظه هایی که دارم ..تنگ خواهد شد...اما بایددوباره بروم..
دیروز خوب به چشمان پدربزرگ از پشت قاب عکس نگاه کردم...همیشه چشمانش را من حرف میزند..حالا دیگر می توانم بهش بگویم...بعد از اینهمه سختی و غم و تنهایی و ...ماندم..
پابرجا و استوار...
هنوز هم به عهدی که با تو بسته ام وفادارم بابابزرگم...باز هم بخند..بخند تا دنیایم بخندد...
این روزها را که به دست آورده ام ...آرامشش را...خوبی و مهربانیش را..تمام سختی هایش را...همه را به بهای گزافی از آن خود کرده ام....خیلی سخت...اما گاهی یادم می رود...گاهی یادم می رود که نباید خسته شوم ...یادم می رود که آمده ام دوباره بسازم...امان از یاد رفتن های بی خاطره... امان..
باور کن دیگر هیچ فرقی ندارد....
بیا با هم این راه را برویم...دروغ و خیانت و هم آغوش شدن با بیگانه ..
رسم دنیا کثیف است...تو هم کثیف باش...من هم با تو...
--------------------
پ.ن:
در این تعطیلاتی که مفتخر به بازگشت به وطن شده ام ... آن چنان شوکی از قبایل خارجی نصیب وجودمان گشت که غوره نخورده مویز گشته ایم! لذا از دوستان گرامی خواهشمندم دو بار نمک وجودشان را دور سرشان چرخانده و برای قبولی بنده ی دلشاد در امتحانات پایان ترم دعای عاجل بفرمایند...پیشاپیش از صفای وجودیتان تشکر می نمایم!
این روزها همه چیز بوی تازگی می دهد...آب و خاک و آسمان و هوا و نگاه های مردم..همه چیز جدید شده است ...اما من ِ منْ گاهی وقت ها در جا می زند...خودم هم این بار به خودم حق می دهم..نمی توانم تمام خستگی ها را با یک نیم نگاهی کنار بگذارم...راه دراز است و بنده هم بیدار....!
چقدر لذت دارد وقتی مادرت دعایت می کند و بابا بزرگت در خواب می خندد... حالا تو هم می توانی تمام سختی ها را تحمل کنی و به اوج بروی...
هی ساسوشا...
خوش برگشتی به زندگی...
برنده شدم...
این روزها باز مامانسی به من افتخار می کند..آنقدر ذوق دارم وقتی برایم شب ها اس ام اس می زند که تو شکست ناپذیری...احساس می کنم تمام انرژی وجودی اش را به من منتقل می کند...
شاید هرگز روزهایی که از دست داده ام برنگردند...احساس هایی که از وجودم رخت بسته است برنگردد..شاید و هزاران شاید دیگر...
اما...
این روزها چشمان مامانسی می خندد...
همین برایم کافی است...
این راه..سخت است..پیچ در پیچ است..شیب هایش تند است...هوایش گرم است...همسفرانش گاهی بی مهری را از آن خود می کنند...اما هر چه هست...قدم در آن گذاشته ام..باید ادامه اش بدهم...
من بر می گردم...شاید به زودی... شاید هم...نمی دانم...
اما بر می گردم و می نویسم...
دوباره...
اینبار دیگر کسی را به جایی حواله نمی دهم و سیاهی ها را به رخ سپید پوشان نمی کشم..دیگر گله از قافیه ی تنگ و شاعر جفنگ و ...نمی کنم...
اما رفیق ! این بند آخر را نادیده بگیر!
سعی می کنم...! قول نمی دهم که!![]()