تبليغاتX
س ا س و ش ا
" بارو بندیل و ببند این جا دیگه عید دیدنی تموم شده...! !"

در شهر خبر آمده بود که باران می آید...با ساز و آواز می آید..کمی نرم و آهسته... کمی با ناز می آید..آنچنان آمد و ماخیس شدیم و پاچه ی شلوارمان از گشادی مانند جارو برقی مدرن عمل کرده و همه جا را خشک نمود، که همه شماره ی تلفن همراهمان را برای هم فکری و پیگیری گرفتندی تا شاید روزی توانستندی به راز شادابی گل های باغچه ی ما پی برندندی!

آقا حالا اینا رو بی خیال!

این سه هفته نمی دونم چی شد اینقده زود تموم شد! حالا این یه هفته ی آخرو که اکیپ محترمه در پیچش قرار داشتند...بعضی از (......................بیب............) ها! بر وزن آدم های خود شیفته ی وابسته به دولت مکروهه ی غربیه... به صراحت در محضر اساتید پاچه خواری نموده.. از نوع اعظم که همگی ما غیبتی شیرین نوش ِ جان کرده ایم که گویا مبارک وجودمان باد!

هی میگفتن به بچه نخند پررو می شه! بفرما..اینم آخر و عاقبتش..!

خبر ها زیاد است و وقتمان هم چنان کم... ! مثل همیشه! باروبندیل را نبسته و در فکر کوچ!

ریز می بینم...ریز...اصلا نمی بینم....عددی نیستی داداش ِ من...حالیته؟!

پیام برنامه ی آموزنده : 

  •  بر می گردم...غصه نخورید!
+ نوشته شده در  87/11/23ساعت 23:29  توسط ساسوشا  | 

من کجای این دنیا دارم به ادم های دور و بر خودم نگاه می کنم؟ اگه من آدمم پس اینا چین؟ اگه اینا آدمن پس من چیَم؟!چقدر همه چی تکراریه..دور دور ِ خنده داری از بودن ها و نبودن ها و سرکار گذاشتن ها...سرکار رفتن ها..بازیچه شدن ها..دروغ گفتن ها..دروغ شنیدن ها...اه...بس کنید دیگر..دنیا را به کام گاف الف داده اید...دیگران هم حق زندگی دارند..

 در آستانه ی رسیدن به بیست و هفت سالگی هنوز هم شکستن جایز است؟!

تکه تکه هایم را هرچقدر هم به هم می چسبانم باز یک جایی خالی می ماند..جایی که با هیچ چیز پر نمی شود..

واقعا تنها چیزی که دیگر در این دنیا مهم نیست خوب بودن است!!

 دوستی داشتم که می گفت به گفته ها هرگز اطمینان نکن...زبان گرد است و می چرخد...! تو بی خیال حرف دیگران به کارهایت ادامه بده! اما اگر انسان اشرف مخلوقات است و اگر هزار اگر دیگر...چرا باید اینگونه باشد؟ ...

دریغ...

وقتی پرودگاز می فرماید انسان موجود فراموشکاری است که تا وقتی نیاز به خالقش نداشته باشد سروکله اش پیدا نمی شود...من چه بگویم...!او که پروردگار است و بی نیاز می داند بنده اش چگونه است ..من که بنده ی اویم هم چنان در خم هزار توی خود پیچ می خورم! بس است دیگر...سرم گیج می رود..آنقدر گیج می رود که همه چیز را چند تا چند تا می بینم!

به راستی اینقدر کلمه ی نامرد این روزها شریف شده است؟ هیچ کس ککش هم نمی گزد! خوب نامرد هستم که هستم! می گویی چه کنم!! هه! !!چه روزگاری شده است...

خودم را به خدا می سپارم...باشد که همراهیم کند..

  • *نتایج امتحانات را نداده اند گویا!
  • *از هفته ی دیگر به غربت می رویم و باشد که دلشاد باشیم!
  • *تا وقتی نتوانم با جریان آب شنا کنم..همین آش را به خوردم می دهند !

گاهی وقت ها دیگر نه مجالی برای سکوت هست و نه فریاد...خسته شدم دیگر...به معنای واقعی..

از آن روزهایی است که حرف های فیلسوفانه و منطقی حالم را به هم می زند... حواست باشه رفیق!

برف برف برف...دلم یخ زده...بگذار بمیرد...هیچ خیالی نیست...

 

+ نوشته شده در  87/11/16ساعت 12:29  توسط ساسوشا  | 

کوروش جان...

آسوده بخواب که ......!

 

Thanks for your interest, but  the product that you're trying to download is

.not available in your country

(iran)

** پیشنهاد می کنم که تمامی لینک ها را باز کنید... و ببینید و بخوانید... یاد آوریش تنها اندکی به یادتان می آورد هر آنچه که باید... اما تنها یک مرور از گذشتگان است...یک مرور و دیگر هیچ...!

+ نوشته شده در  87/11/14ساعت 14:26  توسط ساسوشا  | 

 

از این به بعد تنها برای خودم زندگی می کنم...

دیگر چشم ها را باید بست... هیچ ندید...

+ نوشته شده در  87/11/13ساعت 12:11  توسط ساسوشا  | 

 

  • خیلی دلم میخواد تو چشمات زُل بزنم و با همه ی وجودم بهت بگم...!

همین!

+ نوشته شده در  87/11/11ساعت 1:29  توسط ساسوشا  | 

"آری...آری...یک لحظه غفلت...غفلتی تا همیشه پشیمانی...تا ابد.."

دیروز که رسیدم تصمیم گرفته بودم که همه ی روز را حسابی اثر مثبت برای خودم و زندگیم داشته باشم و پروژه ی آخرم را هم ببندم که با دلی فارغ  چهارشنبه تحویل استاد بدهم..! اما خوب...آب و هوای سازگار ناسازگار وطن است که نشد که بشود و من در خوابی خوش فرو رفته  وترک درس و مشق نموده! آنقدر جالب است که بگویم اولین امتحانم بچه ی مثبت کلاسی از آنش شد و بیستکی گرفتم که فکر کنم آخرین باری باشد که طعمش را می چشم و امتحان های دیگرم را امیدوارم که نمره ی قبولی را بگیرم!!

و اما...

عصر با دخترک در کِش و قوس ِ مسائل زندگانی بودیم که با شنیدن صدای گرفته اش فهمیدم اتفاقی افتاده که آمدن من را فراموش کرده !با شنیدن خبر آنقدر غمگین شدم که دلم میخواست از پشت تلفن در آغوشش بکشم و چیزی نگویم...سخت است...سخت است ...جوانی در عنفوان جوانی...بخاطر حادثه ی تصادفی...مجبور بشوند پایش را قطع کنند  ...جوانکی نوزده ساله...تمام آرزوهایش را رفته بر باد می بیند...بیچاره پسرک...بیچاره...و ایمان آوردم به یک لحظه غفلت....یک عمر پشیمانی...ایمان آوردم..

بارالهی...کمکش کن...سنگین است بار این غم را به دوش کشیدن...

پ.ن:

  • دقت کردی وقتی غم و رنج بقیه رو می بینی...غم خودت یادت می ره؟!
  • خیلی خوش حالم که خانواده ام دو جا نذاشتن من کار کنم! یکی خانه ی سالمندان کهریزک بود یکی شیخوارگاه آمنه! چون نه که اصولا جنبه ی فرهنگی بالایی دارم...نرسیده به بیست و پنج فاتحه الکتابش از آن من میشد...

خلاصه اینکه

 آمین!

 

+ نوشته شده در  87/11/08ساعت 0:16  توسط ساسوشا  | 

هر که در این بزم مقرب تر است...جام بلا بیشترش می دهند...می دهند...می دهند...آهان دِ!

تمام شد...اولین امتحان و پروژه ای که بیچاره ام کرد...! آنقدر خراب  شد و ساختم...ساختم و خراب شد که گاهی فکر می کردم کاش لحظه همین جا تمام شود و من بتوانم که کمی چشمانم را آرامش دهم...شاید کمی...لحظه ای آرام..

خوش دارم که بگویم از اولین پله اش به سلامت پریدم! البته نا گفته نماند که حاصل این پرش..پیچ خوردگی رگ قلب ِ ماست..!

شاید بتوانم حساب کُنَمَش...بعد از سه سال رکود...ساکن بودن مطلق...با دینامیتی انفجاری..! نمی دانم به کجا هاپرتاب شدم...اما گیجی بعد از پرتابش را دوست دارم...

روزهایی که تنهایی از آن من است دلم نغمه های عاشقی می خواهد...اما نه !!که فرصتش را ندارم!!!!! بی خیالش می شوم...

  • هی آقا ...
  • شما عشق را دیده اید؟!

فردا اندیشه مان را باید اسلامی شده تحویل استاد بدهیم! و بعد نمره ی درخشانش را مثبوت شده تحویل بگیریم! نمی دانم چرا هر چه می خوانم همه اش یک چیز است...! آخر برای دانستن ِ... اوست که پروردگار جهانیان است..بخشنده و مهربان است...صاحب اختیار روز جزا و قیامت است..نه زاییده و نه زاده شده است..و......اینهمه سفسطه نمی خواهد! به دلت رجوع کنی حل است..حالا هی بیا دویست صفحه بنویس! چه می شود آخر...!

** امروز و فردا حال ِ خوشی ندارم...یاد آوری خاطرات عزیز سفر کرده ام...آنقدر بغضم را در گلو می فشارد که نمی دانم...چگونه آزادش کنم..نمی خواهم به روزهایی که بدون وجودش گذشت لحظه ای فکر کنم..گاهی وقت ها نباید فکر کرد..به خاطر آورد...فردا...سه سال می شود..سه سالی که بدون چشم های نازنینش به سر بردم...و چقدر سخت است...سخت است بروی و جای خالیش را ببینی...و بخواهی که باشی...تا هنوز به تو افتخار کند...سخت است..با کمر خم شده ...سرت را بالا بگیری.....

بابابزرگم..هنوز..دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد....**

پ.ن:

وقتی یک دانشگاه بین المللی رو برای تحصیل انتخاب می کنی باید پیه خیلی چیزهارو به تنت بمالی!بی برنامگی از همه جای این مملکت بیرون می زند...از اجتماعات کوچک بگیر...تا بزرگ...هیچ کس هم باکسی کاری ندارد...اصولا چیزی اهمیتی ندارد! این روزها تمام این ها رامیبینم...!  چشمم روشن! مبارکم باشد !

+ نوشته شده در  87/11/04ساعت 11:25  توسط ساسوشا  |