اگر دلم بخواهد..... گونه هایم را بر روی صورتت می گذارم ...
اگر دلم بخواهد....... آنقدر محکم در آغوشت می کشم که نفسم بگیرد...
اگر دلم بخواهد .....لبانت را آنقدر می بوسم که طعم لبانت تا آخر عمر یادم بماند...
اگر دلم بخواهد... هر جا که باشد...برهنگی های خوش تراش را از آن تو خواهم کرد...
اگر دلم بخواهد ...در بوی تنت محو می شوم...مست می شوم...حل می شوم...
کاش بفهمی ...اگر دلم بخواهد.... اگر....
مشکل از زیادی دانستن است ...زیادی فهمیدن...! درمانش هم هنوز اختراع نشده است ! دوا درمون درست حسابی هم ندارد ...آره جونم!!! کاریش نمی تونی بکنی...بسوز و بساز...یا بساز و بسوزون...! فرقی نمی کنه...در هر دو صورت حرارتش به من می رسد!
این روزها کلاس ها را پیچاندن حرام اعلام شده است ...اما چاره ای جز اینم نیست! دیگه طاقت به کف کفش رسیده چونان آدامس جویده شده ای که .....! ( بی خیال!!!) ....!
خیلی تحملم زیاده....خیلیییییییییی.....اما دیگه....! آره....! قربونش....نازی باشی....!
چند شب پیش که به صرف چای و شیرینی به هتل هاسپیتال رهنمون گشتم ...تنهایی رابا همه ی وجودم حس کردم.....نمی دانی چقدر سخت است که در پانزده سالگی ات همه ی هم بازی هایت هفت ...هشت ساله باشند...! دیگر دارم سرسام می گیرم!
طفلک مامانسی محترمه! این روزها چقدر دلش خوش است که من شادم...! گاهی وقت ها خسته می شوم از اینهمه تظاهر...بعد اخلاقم آنگونه می شود که هاپویی دارم را می توان برایم زمزمه کرد...!
ویار گرفته ام...! به صدای بلند...! به هر گونه بوی غذا..به هر کلمه ای که به مذاقم خوش نیاید...
وقتی یادم می رود که نباید مهربان باشم خودم را به گاف الف می دهم!
به همین سادگی!
حالا لبخند بزن رفیق...!
* خوش اومدی نازنینم....
"باز بیا ..دیگه نیا ...! همون جا که هستی بمون...! تکون نخور..! بی خیالت...بی خیالش..!"
دیگه نیستم...دنبال مدینه ی فاضله ای که بخاطرش تمام این سال ها رو یه جوری زهر مار خودم کردم..! لذت داشتن خیلی چیزهارو از خودم گرفتم..دلیلش هنوزهم برای خودم پر از ابهامه..!بیشترین اشکالش هم ایده آلیست بودنم بود! خوب ! اعتراف کردن هیچ اشکالی ندارد! آدمیزادم دیگر!
این چند روزی بسی چیزها برایمان آشکار شد... شیرین است ...آنقدر شیرین است که دیگر حتی فکر کردن به آن دلم را آشوب می کند...مشکل کار از عقاید ِ من و دنیا نیست...مشکل از آنجایی است که من و دنیا حرف همدیگر را نمی فهمیم!! به همین سادگی!
(** واعظان...جا نماز...زهد و ریا...حالم بهم می خورد از این واعظان بیهوده گو...مرد باش ....حتی اگر هیچ نیستی ...اما نه...وقتی نیستی نمی توانی مرد هم باشی...اینک تو و این جولانگه مستانه شرابت..طفلک تو و این ذات خرابت... ! آدم هایی را می شناسم که آنقدر ادعا دارند که ادعایشان جاهایی را به ..... !بیب!! می دهد!
مثل تو...دیگر زود قضاوت نکرده ام...کاش کمی خودت بودی...گاهی وقت ها تظاهر هیچ فایده ای ندارد...یک روزی خودت از اینهمه بازی خسته می شوی...باشود...بازی خوبی بود...بی حساب شدیم..!
چشمانت...صدایت...دستانت...قلبت...همه اش مال خودت....!!!!! **)
** چه انتظاری است؟ آنقدر درد ِسرمانْ زیاد است که بی محابا اشک هایم بر روی گونه روان می شود...بیچاره استاد ریاضیمان ...که از سر دلسوزی من باب ِ میگرن درمانی! مارا به خانه رهنمون گشتند و بنده با دیدن این وسیله ی شکسته و فرار از تنهایی باز به گوشه ای خزیدم و جایی بهتر از این دوست خاموش ندیدم!!!!!!!**