تبليغاتX
س ا س و ش ا
پر از حرفم...اما صدام در نمیاد...

همین...

+ نوشته شده در  88/02/28ساعت 13:22  توسط ساسوشا  | 

 

خوشحالم که نمیتونی تو چشمام نگاه کنی تا بفهمی...

 لبخندی که پشت این خداحافظیه  اجباریه چقدر مسخره و ساختگیه..

 

 

+ نوشته شده در  88/02/20ساعت 15:51  توسط ساسوشا  | 

تا چند روز دیگر ،با تمام دردها و ناتوانی های جسمی که دارم برمیگردم تا ادامه ی راهم را بروم...با اینکه می دانم آخرش شاید ستون فقراتم شکسته شود! دیگر به دردهایش که نفسم را می گیرد اهمیت نمی دهم ..فقط امیدوارم که از حالت 90 درجه در بیایم! همین و بس...حالا دردرا می توان حتی با مرفین هایی که هنوز شاید به جا مانده باشد آرام کرد...! آنقدر همه جا را به هم ریخته ام که خجالت می کشم به روی مامانسی محترمه نگاه کنم..می دانم که بعداز رفتن من کلی کار دارد..امیدوارم که دیگر هیچ وقت به این وضع دوباره دچار نشوم!

این چه ترکیبی از هورمون های مختلف است  که گاهی وقت ها زیادی مرا دچار ERROR برای ادامه ی راه هایی که له له دیدنش را می زدم می کند؟!

بی خیال شو آقا جان... بگذار همان روی اخمالو ات را ببیند...به درک که کسی نمیتواند لبخند قلبت را ببیند !

تو که به کسی جز خودت وام نداری..!

** این روزها کاملا احساس کردم که چقدر لجبازو یکدنده هستم و بسیار مغرور...!

** گفته بودند که در عنفوان بچگی! دارو بر من اثر عکس می گذاشته است ! گویا در اواخر دهه ی دوم زندگیم نیز این راه ادامه دارد!!!چه کنم که خیلی از چیز ها...! بر من اثر عکس دارد! ؟! 


و امید است که در پناه خداوند مهربان..همگان به رستگاری برسند...!

آمین !

+ نوشته شده در  88/02/20ساعت 2:8  توسط ساسوشا  | 

"واعظان تا به کی چون به خلوت می رویدآن کار دیگر می کنید؟! بس است دیگر...بــــــــــــس است.."

مدت هاست که بی خیال نوشتن شده ام..سعی می کنم فکر هایم فقط در حیاط مغزم برود و بیاید..پیاده روی کند..بازی کند..بخندد و گریه کند..هوار بکشد..خودش را برایم لوس کند... نعره بکشد..غم بخورد..همه چی اش مال خودم باشد و بس...وبلاگ های دوستان را می خوانم اما برای نوشتن چیزی کم دارم..شاید آن ، جرعه ای حوصله باشد...نمی دانم

 پشت سر هم خط می کشم تا پروژه ی ناتمامم را تمام کنم...چایی و یار کمر باریکم که هنگام کار مصرفش بالا می رود لحظه ای تنهایم نمی گذارند...آهنگ پشت سر هم..فکر های عجیب و غریب..با هر خط... نمی دانم..اما اهنگ ی  در این کش و قوس شنیدم...که تمام حواسم را پرت کرد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/02/17ساعت 19:50  توسط ساسوشا  | 

امروز نیش عقرب را هم تجربه کردم...

عقرب واقعی!

بار دوممان بود که به هتل هاسپیتال رهنمون گشتیم!درد می کند جایش هنوز...عمرمان به دنیا بود که جناب عقرب زرد تشریف نداشتند و با عهد و عیال به مهمانی رفته بودند و جنسش کمی زرد و سیاه بود..!ترسش بیشتر از دردش است..! 

دخترکان هول شده بودند و من می خندیدم.....

این جور وقت ها احساس می کنم که خواب دیده ام!! دیوانگی در راه است...

یادت هست...؟من مست می ساقی نابم... 

پ.ن :

امروز به این نتیجه رسیدم که من از آن دسته افرادی هستم که دوست دارم خوشگل بمیرم !

 

+ نوشته شده در  88/02/08ساعت 16:51  توسط ساسوشا  |