تبليغاتX
س ا س و ش ا
ساسوشا
را می شناسی؟ همان پا برهنه ی بارانی را
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388
371
این روزها اینقدر دروغ شنیده ام که حوصله ی شنیدن حرف و حدیثی را ندارم و بهتر بگویم..واقعا برایم مهم نیست...! هر که هر چه می خواهد بگوید...فقط خودم و خودِش و خودمون...! چند روزه همش واعظان منبر نشین که خلوتشان را حافظ به سخره می گیرد نمودارِ ِ شان بالارفته و بگویم هایشان به علاقه مندی ما اضافه کرده است...! آخرین پروژه ام رو هم تحویل دادم! نفس ِ عمیقی کشیدم که حاصلش خوش خوابی بیست و چند ساعته بود! البته ناگفته نماند که همه ی کارهایش را دوست ِ عزیزی انجام داد که یک صدا فریاد می زنیم..." بچه ها متشکریم..بچه ها متشکریم...."به علت نا امن بودن زمین و هوا و آسمان ما را از سفرهایمان باز داشته اند...! اما بنده فردا سفری یک روزه خواهم داشت! زندگی ،خرج دارد دیگر ! چه کنیم ! اما اخبار واصله که هم اکنون روح بنده رو نوازش دادند حکایت از آن دارند که باید به فرودگاه برویم برای آنکه مسافرکی می رود برای تحصیل در جامعه ی پر از فساد ِ غرب زده ی .....! باشد که خداوند همگان را به رستگاری برساند! یکی دیگه داره می ره! یکی دیگه باید بره! من باید از کار و زندگیم بیفتم! آخه این شرط انصاف نیست!رفتیم که بزنیم به کار ِ امتحان های مجدد و گوناگون...! ** بر می گردم! ح َ ت مَ ن !  ادامه نوشت در ساعت 5 صبح ِ فردایش! *** سفرمان به چند روز دیگر خوش می شود! شاید بهتر باشد که با نرفتنم دلی را شاد کنم! :دی
+ ساسوشا
شنبه بیست و هفتم تیر 1388
370
و....روزی که به خانه برگشتم... با شنیدن صداهایشان که از ته دلشان بر می آمد و فریاد می کشیدند " خدا بزرگ تر از آنست که وصف شود.." احساس مبهمی بر وجودم چیره شد..نمیدانستم چیست..آری آری می دانستم..خدا بزرگ تر از آن است که وصف شود ..بر منکرش لعنت... و حالا هر شب خدا را وصف می کنند... در کل ِ هستی... چه انسان باشی و چه حیوان..نباتی و جمادی و .... همه می دانند که او رحمان و رحیم است و در وصف نگنجد.. اما ...باور کن اینانی که تو برای ابراز نارضایتی ات از جان می گذری نمیدانند...اینان هیچ چیز نمیدانند...نه خدا سرشان می شود ،نه مهر..نه عشق..نه بویی از انسانیت برده اند.. تنم می لزرد وقتی صدای مردم شیشه ی پنجره ی اتاقم را می لرزاند و صدای بوق ماشینشان ...دلم پاره پاره می شود...  برای کودکی که شاید دیگر فردا را نبیند.. برای مادری که آنقدر بر سر مزار جوانش از ته دل جیغ می کشد که از حال می رود..برای دختری که قبل از پرکشیدنش به همت ** ناجوانمرد دیگر دختر نیست و برای دانشجوی پسری که یک شبه تا عمر دارد از شیشه نوشابه بیزار است! این روزها همه به خدا نزدیک تر شده اند..چشم ها و گوش ها می بینند ...بیایید با هم دعایی بکنیم... و خدایی که از رگ ِ گردن ما به ما نزدیک تری.. با ما باش و تنهایمان مگذار که راه سخت ،دشوار است..و مارا در پناه خود بگیر..که تو بزرگتر از آنی که در جمله های بی برگ و بار من گنجیده شوی.. ** هر چه فکر کردم نمیدانستم اسمشان را چه بگذارم! حافظ مال!؟ جان ؟! ناموس؟! ...! اسمشان چیست؟!
+ ساسوشا
شنبه بیست و هفتم تیر 1388
369
یکی به دادم برسه ! در وبلاگمو که باز می کنم کلمه هاش چینی چپکیه! کسی می دونه این چرا اینجوری شده؟!  من کل هم از مخ تعطیلات رفتیم رسما! گناهی هم نداشتیم! ذوق دوباره زنده کردن نوشته ای که در فایل زرنگار ذخیره شده است مارا به این کار وا داشت! بعد از 9 سال می خواهم یادگاری را چاپ کنم...اولین ها..همیشه در خاطره می مانند...حتی اگر سال ها خاک خورده باشد..حالا بگذریم! ببین عزیزم! اومدم زرنگار رو ویندوز Xp نصب کنم که اینجوری شد! حالا نه زرنگار نصب شده! نه فونت هام درست درمونه! آها.....DOS هم ندارم فکر کنم و زرنگار تحت DOs است هم ! دوباره دارم رسما می ترکونم کامپیوتر بدبخت رو نه؟! دوستان ِ شویق و رفیقم! حالا یه نفس عمیق بی زحمت بکشید و راهنمایی بفرمایید که بنده درصد الکل خونم نره بالا! به هر حال از ما گفتن بود و از شما نشنیدن... ! پ . ن :مدتها بود که نوشته هایم پ.ن نداشت! اینم الان همی جوری نبشتم! مشکلی هست؟! بعدا نوشت در حال ذوق مرگ! لکنت گرفته ایم! تونستم برنامه رو اجرا کنم! به خودم و هوش سرشارم و حس کنجکاوی و فضولی و اصلا همه چی تبریک میگم..بچه اینقده فضوله هر چی اومد فقط از روی حدس سالهای گذشته کلیک کردم..! درست شد..میدونم که فقط خودم می فهمم جریان چی بوده و چی شده..زیاد سخت نگیر..! الان قلبم داره تند تند می زنه! خوشششششششششششحالم...فقط باید یه راهی پیدا کنم که بتونم برنامه رو به ورد ببرم...وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای...خدا جون شککککککککککککککککککککککککرت
+ ساسوشا
جمعه بیست و ششم تیر 1388
در اصلش توفیری نداشت .رفتن صرف شده بود!

بايد برم...مجبورم...دست خودم نيست..وای!!!!!!!!اازفاصله ها بيزارم کاشکی می تونستم اونارو قيچی کنم و بذارم تو جييبم!بهم بگو.....بگو چی کار کنم ؟بگو ميمونی... صبر می کنی تا برگردم. ..قول ميدم که برگردم.. .شايد زود نتونم بيام ...ولی یادت باشه.. .عهدمونو ميگم!!!!!همونی که با چشمک ستاره هاباهمبستیم...يادت که نرفته؟ ديگه کم کم وقتش رسيده که ...نه نميگم.!!!!..فقط بدون...آره ديگه همون کلمه ی ممنوعه !تا طلوع ياس بر ميگردم.

/شنبه /17 بهمن /1383/

شواهد اینگونه نشان می دهد که هم چنان باید بروم!  حتی حالا که پنج سال از رفتن هایمان گذشته ! امان از این غافله ی عمر! تمام نوشته های دوران گذشته را تا حدی پیدا کرده ام..می دانم چیزی دارد که جدیدی ها ندارند...آن صبر و محبت است! انگار در این دورانی که بر ما رفته است می خواهیم جفت پا به روی صورت همه برویم! بی ادب شده ایم! شاید هم بزرگ! آخر هم نمیدانم باز هم بروم یا نه!

+ ساسوشا
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388
خداحافظ همین حالا
+ ساسوشا
شنبه بیستم تیر 1388
366
ب مثل بابا...بابا نان نمی دهد..بابا آب نمی دهد...بابا دوستت ندارد...بابا در خانه است اما نیست...بابا خوب است برای بقیه...بابا مهربان است برای بقیه..بابا دوست داشتنی است برای بقیه..بابا دست به خرج است برای بقیه..بابا شاید بابای بقیه باشد....بابا فقط یک اسم است برای من... من بابا ندارم.

میم مثل مامان... مامان نان میدهد...مامان آب می دهد...مامان دوستت دارد...مامان همیشه در خانه است..مامان برای من خوب است..مامان فقط برای من مهربان است...مامان فقط برای من دوست داشتنی است...مامان از تمام پول هایش می گذرد برای من...مامان فقط و تنها ،مامان ِ من است..مامان یک دنیا است برای من...مامان ِ من دنیای من است...

+ ساسوشا
شنبه بیستم تیر 1388
365
تا حالا شده وقتی میخوای سیگارتو روشن کنی یا حس مالکیت شدید بهش نگاه کنی و بعدش با یه شوق خالص با کبریت روشنش کنی و به شعله های آتیشش خیره بشی و لذت ببری؟ اگه امتحان نکردی برو تو کارش...خیلی کیف میده!این روزا خاکستر از سرو کولمان بالا می رود و پولهای نازنینمان را پشت سر هم دود می کنیم! نه که فکر کنی میخواهم تبلیغ اعتیاد کنم! نهی! خواستم تجربه مان را با شما در میان بگذاریم حالا گیرم که تجربه ی بی حیایی باشد! مگر همیشه باید از تجربه های خوب گفت؟! من که با این ایده موافق نمی باشم..! در دنیای مدرن امروزه آنقدر حرف های ناپخته روی دیوار خانه های دلمان چسبانده ایم که جایی برای خنده های مستانه ی زورکی هم نیست! ظرفیتش آنقدر تکمیل است که حتی نمیتوانی پولی بابت رشوه ی ورود اجباری بدهی! به عبارتی واضح ، دوست عزیز از چپاندن ِ زورکی خود به ملت غیور چپاول گر بیگانه جدا خودداری فرمایید!یک سالی که تا چند وقت دیگر مثل باد بهاری خوش وَزِ ِش رقم میخورد...پر بود از تجربه هایی که بعد از یک خواب طولانی سه ساله نصیبم شد...ثابت شد برایم حرف آن بابابزرگی که هنوزهم عاشقش هستم.."خوب بودن کاری نداره..خوب مونده که سخته"  و " این جا دیگه جای موندن نیست..." و.....روحش شاد ..دنیا آنقدر بد است که برای آنکه لجنمال نشوی باید خیلی آرام از کنارش رد شوی..اگر گند و کثافتش هم بهت اصابت کرد خیالت راحت باشد..به خانه که برسی به حمام می روی و پاک می شوی! تا توانستم آدم ها را تجزیه و تحلیل کردم ..با انواع و اقسامشان نشست و برخاست کردم..از هر نوع و هر قشری..نتیجه گیری یکسان بود.. هرکسی دنیای خودش را دارد.. نمی توانی خوب و بد را در وصفشان بکار بری..شاید آن کس که تو هرزه اش می دانی در محضر آفریدگارت به خاطر پاکی قلبش از آنی که نماز شبش ترک نمی شود مرتبه اش بالاتر باشد...و برعکس...* مردَک فقط تهدید می کند..آنقدر عصبانیم کرد که در آخر گفتم مرد نیستی اگرکاری را که می گویی انجام ندهی! گویا با وضعیت بی سر و سامان دیارمان هر بی اصل و نصبی به خودش اجازه می دهد که سند مالکیت وجودت را به نام خودش بزند!** شین خواهر دوباره راهی شده است...این بار من هم با او همسفر میشوم...شاید کمی دیرتر...آری قصه ی ما به آنجا رسید که : خام بُدَم..کباب شدم!
+ ساسوشا
پنجشنبه هجدهم تیر 1388
رسیدنم بخیر !
دوست دارم سایت هایی که باز نمیشود و فیلتر است بخوانمشان ...اما باز نمیشود! دوست دارم با موبایلکم به دوستانم اس ام اس بدهم و تا پنج صبح بیدار نگهشان دارم و اس ام اس عشقولانه بدهمشان...همان هایی که از ته دلم می آید...آن هایی که با همه ی وجودم حسان می کنم..ممنوع است...خیلی چیزها..برای خیلی از انهایی که شاید می خواهند دوستت بدارند اما نمی خواهند دوستشان بداری! هبچ خیالی نیست..مثل همیشه..عادت کرده ایم به اینگونه زیستن..پس سکوت می کنیم...مثل همیشه! ** ترجیحا بسیار خسته ام و موبایل نازنینم هم توی خیابون گم شده و کسی ازش خبر نداره..! پس می رم بخوابم تا فردا! حرف زیاده قد یه دنیا! پس تا فردا!
+ ساسوشا
یکشنبه چهاردهم تیر 1388
تمرین های حَسنه ی بنده...!
آقا دو ساعت دارم می نویسم و این بلاگفا مارو ................. !بعله! حالا دوباره...! یه دفعه دیگه سر فرصت...! ! عجب تمرین های جالبی...این روزها همه میخوان بنده رو به همون گاف ِ الف بدهند تا فیها خالدونمان!همه جوره و همه مدله!  این هم از بلاگفا..! جالب نیست؟!
+ ساسوشا
دوشنبه یکم تیر 1388
362
این روزها دلم شکسته تر از آن است که حوصله داشته باشد تا با کودک درونم بازی کند ..پرسیدمش : این روزها چرا اینگونه شده است...آمد: روز حساب فرا رسیده است...پرسیدم: چکار کنم... آمد : توکل به خدا.....دیگر حرفی برای زدن ندارم... پروردگارا...تنها تویی که می دانی... تنها تو...کمکمان کن...** این روزها سیاه پوش صورت ها ی سپیدی شده ایم که بی گناه به خون نشسته اند...دیگر نمی نویسم... تا زمانی که بشود نفس کشید...این جابوی دروغ می دهد...دروغ...
+ ساسوشا