بايد برم...مجبورم...دست خودم نيست..وای!!!!!!!!اازفاصله ها بيزارم کاشکی می تونستم اونارو قيچی کنم و بذارم تو جييبم!بهم بگو.....بگو چی کار کنم ؟بگو ميمونی... صبر می کنی تا برگردم. ..قول ميدم که برگردم.. .شايد زود نتونم بيام ...ولی یادت باشه.. .عهدمونو ميگم!!!!!همونی که با چشمک ستاره هاباهمبستیم...يادت که نرفته؟ ديگه کم کم وقتش رسيده که ...نه نميگم.!!!!..فقط بدون...آره ديگه همون کلمه ی ممنوعه !تا طلوع ياس بر ميگردم.
/شنبه /17 بهمن /1383/
شواهد اینگونه نشان می دهد که هم چنان باید بروم! حتی حالا که پنج سال از رفتن هایمان گذشته ! امان از این غافله ی عمر! تمام نوشته های دوران گذشته را تا حدی پیدا کرده ام..می دانم چیزی دارد که جدیدی ها ندارند...آن صبر و محبت است! انگار در این دورانی که بر ما رفته است می خواهیم جفت پا به روی صورت همه برویم! بی ادب شده ایم! شاید هم بزرگ! آخر هم نمیدانم باز هم بروم یا نه!
میم مثل مامان... مامان نان میدهد...مامان آب می دهد...مامان دوستت دارد...مامان همیشه در خانه است..مامان برای من خوب است..مامان فقط برای من مهربان است...مامان فقط برای من دوست داشتنی است...مامان از تمام پول هایش می گذرد برای من...مامان فقط و تنها ،مامان ِ من است..مامان یک دنیا است برای من...مامان ِ من دنیای من است...