تبليغاتX
س ا س و ش ا
ساسوشا
را می شناسی؟ همان پا برهنه ی بارانی را
شنبه سی و یکم مرداد 1388
388
از وقتی به خانه برگشته ام و چسبیده ام به این تکنولوژی همیشه آنلاین ِ خانگی ام..خبر هارا که می خوانم از فرط درد آنچنان به سقف مهر و موم می شوم که نمی دانم جداشدن از آن کی اتفاق می افتد..نه که دلم بخواهد خودم را عذاب بدهم..می خواهم بدانم..بدانم آخرش چه می شود؟! آخرش چه شد؟ اصلا کسی چیزی فهمید؟! کسی چیزی حس کرد؟! ...اخرش چه؟! جواب ِ خوبی ها یشان چه می شود؟!...! هیچ؟! پوچ؟!

و باز هم همه می گویند و می گوییم که خدابزرگتر از آن است که وصف شود...

و هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند عظمتش را از آن ِ خود کند..

یا خدا..این جا ارزانی زیاد است.. مثل تن..جان ِ آدم ها..شرافت خانواده ها..زندگی..آبرویی که سال ها قطره قطره جمع کرده اند تا شاید بر سر پیری دستشان را بگیرد.. دیگر برایت چه بگویم؟... خودت که می دانی... اما تا دلت بخواهد گران است... گوشت ِ مرغ و ماهی و حیوانات ِ دیگر که اشرف مخلوقاتت نیستند..گران است اجاره خانه ی که بخواهی سقف بالا سری داشته باشی... ای خدا جان..چه برایت بگویم...همه اش را خودت بهتر می دانی...

چه خوب گفته است حمید مصدق : 

* دشت ها آلوده است...

در لجنزار گل ِ لاله نخواهد رویید..

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟

فکر نان باید کرد و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم..

گل گندم خوب است..گل ِ خوبی زیباست ..

ای دریغاکه همه مزرعه دلها را ، علف ِ هرزه ی کین پوشانده است...

هیچ کس فکر نکرد...

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست..

 و همه مردم شهر..

بانگ برداشته اند.."  که چرا سیمان نیست؟! "

و کسی فکر نکرد...که چرا ایمان نیست...! 

و زمانی شده است ...

که به غیر از انسان...

هیچ چیز ارزان نیست... ! *

و حالا بابت این ارزانی به شما تبریک می گویم رفیق..اشرف مخلوقات شده ایم که ارزان بفروشندمان..به ساچمه ای..دشنه ای..تیری..بی حرمتی...به اینکه به نگاه هایمان تجاوز کنند و آخر سنگسار دیده از آن ِ ما باشد..به آنکه به دروغ به ما بهتان زنند و سیلی ِ دروغ نگفته اش از آن ِ ما باشد...

آخر می دانی رفیق..دوره دوره ی ارزانی است.. کسی دیگر به فکر ایمان نیست... ایمان ها شاید جای دیگری به کار ِ دیگری می آیند..حیف که چوب ِ حراجش زده اند..به چند دیناری بده بستانش می کنند و در باب ِ چه به کارشان می آید؟! یا خدا...ترا که دیگر نمی توانند از راه به در کنند ..! می توانند؟!

امان از حرص و طمع... امان ...

یا الله..... یا الله....

به بزرگی و جلالت... مارا مصون بدار....



+ ساسوشا
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388
387
این روزها شایعه ها از حرف هایی که مستقیم زده می شود هم مشتری اش بیشتر است و هم حقیقتش ناب تر!


+ ساسوشا
جمعه بیست و سوم مرداد 1388
هی تُف تو گورت زندگی...!
مَست و پَریشون و خَراب...
توی چشماش نمی تونم نگاه کنم...غم چشمای خودم بس نی که باید جور ِ چشای بی دل و پیکر اونم بکشم.. تا من میام حرف بزنم...بغض ِ صدام وسط راه هِقش می گیره و این اشکای لامصب بدون هیچ شرم وحیایی میریزه رو لبایی که توی خاطرش هر شب با بوسیدنش به خواب می رفت...چقدر شوره بی مروت...
 چی کار کردی با دلش ، که نه دل به دلت می ده..نه دل ازت می کنه..این دیگه رسمش نبود.. رسم ِ بی مروتیت دنیا ،حالمو به هم می زنه..هی تُف تو گورت زندگی...!
حدیث ِ درد آوری است.. تو دوستش داری..او دوستت دارد...اما خدا دوست ندارد که شما یکدیگر را دوست بدارید!
 اما خوب گوشتو باز کن...نه خودت رو به حماقت بزن..نه به کودن بودن ِ همیشگیت...آدمیزاد اگر کسی را بخواهد ، میخواهد...گذشته ها همیشه هم بد نیست..کمی به یادش آور...
 باز هم پررو بازی داری درمیاری؟ می خوای ثابت کنی که می تونی همه بارهارو یه تنه عینهو خر دنبال ِ خودت بکشی...؟! می خوای نشون بدی که می تونی ؟ می تونی دوباره بگذری؟ میتونی دوباره با لبخند بهش نگاه کنی و بگی آره عزیزم درک می کنم..! باید تمومش کنیم.... ! گور ِ پدر ِ دل ِ من..!
 حالم ازت بهم می خوره عوضی...حالم ازت بهم می خوره دروغ گو...از اینکه ادای آدمای ریلکس رو داری در میاری...احمق ِ گوساله...
 هی تو بگو...
 آخه یه قلب ِ نمیدونم چند گرمی...مگه چقده تحمل داره؟! ...!


+ ساسوشا
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388
385

سر از کجا در آورده ام...دنبالش هم نمی گردم.. مقصرش را می گویم.. نمیدانم مقصر کیست..حالا که می گویند اشتباه کرده ای ..باشد ..همه ی اشتباهات را به گردن می گیرم.. تو وقتی می خواهی که نبینی ..چشمانت را می بندی..می خواهی که نشوی...گوش هایت را می گیری...اما دلیلت محکم نیست... باور کن.. سیلی خورده ام...اولین سیلی ات ..گوشم را کرکرد...دومیش...دلم را...سومیش...خودت را.. باور کن...مدت هاست کر شده ام..من به فراموش شدن عادت کرده ام!آنقدر در خودم گره خورده ام که با هیچ دندانی باز  نمی شود..از بس که کور است...اتفاقات می افتند و من خودم را وجب می کنم...چند وجب بود ؟ترکش ِ رفتن بد جایی اصابت کرده است...نه می توانی بشینی و نه می توانی راه بروی... نفس کم می آورم.. همه ی ما با گذشته هایمان زندگی می کنیم..اما گاهی  گذشته می آید جلوی چشمانت و گلویت را آنقدر می گیرد و فشار می دهد که از فرط ناچاری  داشته هایت را رها می کنی تا رها شوی.. و افسوس...هیچ اتفاقی نمی افتد ..زیر فشار گذشته ات می نشینی و هنوز..تا همیشه.. 

+ ساسوشا
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388
384
حدیث ٍ مطرب و می گو ...

امروز دست خط ِ عزیز ِ سالار خان به دستم رسید
همان سالار خانی که تا آخر عمرم ، به خاطر ِ  آرامش ِ بابابزرگ... به خاطر ِدرد نکشیدن به خاطر سرطانی که داشت و یا کم درد  کشیدنش...،خودمو مدیونش  می دانم.. و دوستش دارم ..مردِ نازنینی است ...مرد است..مرد ِ مرد ...چیزی که این روزها کمیاب است...خدا قوتش بدهد و سالم نگهش دارد..

گوشه ی یک کاغذ برایم نوشته بود..

 بسمه تعالی

نگرانی، انکار وجود خدا وند است



+ ساسوشا
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388
383
هیچ حسی از حس ِ دیگر فرمان نمی پذیرد!! دوره دوره ی نافرمانی است..
گوش و زبان و چشم و قلب..دیگر هوای یکدیگر را ندارند..
هر یک به راه ِ خود می روند...
راه هم ترا فراموش می کند...
تعداد گام ها و قدم هایت را..
آخر هم خودت را...
بِزن مُطرب..
محکم تر بزن..
محکم تر..

یک نکته ی آموزنده!
وقی دو تا لیوان چایی می ذاری کنارت حواست باشه  تو کدومش یار کمر باریکت رو غرق می کنی! چون شاید یه وقت هوس کنی یه قُلپ چایی بخوری!!!
+ ساسوشا
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388
382
هرچقدر می خواهم کلمات قلنبه سلنبه ای که در ذهن ِ خسته ام بالا و پایین می رود مهار کنم و دوکلوم عین ِ آدمیزاد ِ قرن ِ بیست و یکم بنویسم که نمی شود..! نمی شود که مثل ِ کتاب ِ اول ِ دبستان همه چی را کش داد و در قوسش کمانه کرد وگاهی به هدف زد...بی خیال ِ دنیا و عهد و عیالش و زن های صیغه و نگرفته و عقدی اش! بنازم جمال ِ بی مثالش را که هر دم از این بام بری می رسد آنچنان که ازعرش به در آیی و به فرش مثل ِ خر ِ اخته دور ِ خودت بچرخی ...برایت بخواند بچرخ تا بچرخیم! بعد سرسره بازیش بگیرد و سرتاپایت را قهوه ای خوش رنگ کند...که البته این مورد این روزها دور نیست..یار ِکمر باریک هایمان را یکی یکی دودشان را خوردیم و قورتشان دادیم و یار ِ کمر باریک های آقای پدر را هم دستبردی زدیم جانانه ! باشد که به لطف ِ الهی خفه شویم تا شاید بتوانیم راهی برای رستگاری خود بیابیم که هم خدا را خوش بیاید و هم خلقش را ..
+ ساسوشا
شنبه هفدهم مرداد 1388
381

با من صنمی یک شب...هم جام و هم آواز شو..حکایت ِ جالبی دارد !سرایدار ِ فضولی، که پول از جیبمان می دهیم تا خانه هایمان و افراد درون آنرا حاضر و غایب کند..! دفتری برای خودش درست کرده و جلوی اسم ِ ساکنین ساعت ِ ورود و خروجشان را ثبت می کند..تا یه حال چند بار پَرَش به پر ِ من گرفته است ! آخرینش ...مهندس ِ همکارم جزواتی برای کنکور برایم آورده بود که با سخنان شما چه نسبتی با ایشون دارید!  و همراهی تا طبقه ی منزل ِ مورد نظر و تحویل ِ جناب مشکوک ! ....می دانید دیگر...! کل ِ حیثیت بنده به فوتی فِرت شد ! از آن به بعدهمکارم ، برایم دست گرفته بود که من از خویشاوندان ِ نزدیک ِ شما هستم و ..(جناب ِ همکار آسکاریس ِ مزمن ِ حاد داشت)این روزها ...همه کس ،همه جا تا فیها خالدونمان را چک می کنند...می گویم می خواهید از این به بعد همه عریان شویم ، تا مشغولیات ِ مردم هم کمتر شود! گناه دارند...!بنده امشب رسما برای شستشوی او و افرادی که به او این اجازه را داده اند اقدام خواهم کرد و کلی هم نیروی کمی جمع کرده ام...! نمیدانم واقعا همه جا باید به شعورمان توهین شود؟! ...دانشگاه...محل ِ کار..خیابان..روابط ِ دوستانه..روابط ِ عاشقانه.. ..و.... این قصه ادامه دارد...!دیگر این چهاردیواری که مال ِ خودم است...! د ِ بیا... البته کسی که پشت ِ پرده است...مردکی کثیف و چندش است که سال تا سال حمام نمی رود! و فکر می کنم پسرش در شهری دیگر مشغول ِ ارشاد بانوان به امر ِ خیر ایفای سنت چند ساعته ی گفته شده در دین..و دخترش هم چند کوچه پایین تر از ماشین پیاده می شود!( تُف ..تُف...تُف...! من که ندیدم...فقط شنیدم!)همیشه گفته ام هر کس هر که بخواهد بکند و هر جا بخواهد برود که هم کاه از خودش است و هم کاهدانش..! اما وقتی تهمتت می زنند و حرف ِ مفت ِ اضافه...آنوقت دیگر سوپاپ ِ صبرمان به صدا در می آید..مردک ِ بی خانواده... دهنت را جوری سرویس می کنم که دیگر گ ُ ه ِ اضافه نخوری...و اگر هم خوردی..نمکش زیاد باشد تا مجبور شوی آب بخوری تا کثافت هایت را تا ذره ای بشوید و پاک کند... !یکی از دروغ بیزارم و دیگری تهمت...انگار این روزها همه شرفشان را به حراج گذاشته اند!  

+ ساسوشا
شنبه هفدهم مرداد 1388
380
چقدر خاطره...

76

77

78

79

.

.

82

.

.

88

IT IS only your Love That Keeps Me Alive

---------------

پ.ن :احساس ِ جالبیه ...مرور خاطرات ِ پانزده ساله ای که حالا بیست و هفت ساله شده است... لبخند ِ امروز...نه از سر دلتنگی... یاد کردن ِ خاطره های ِ خاک خورده .. خاطره هایی که با اشک و غم و رنج شروع شده و با لبخند تمام می شود...خدایا شکرت...

+ ساسوشا
جمعه شانزدهم مرداد 1388
379
اول به بانگ ِ نای و نی ...بعد بشکن و بالا بنداز! انتخاب از خودم بود..به خاطر تمام ِ احساس ِ خوبی که داشتم..انرژی مثبت..فکر میکنم قل ِ خودم رو خودم انتخاب کردم و احساسی رو که همیشه یه خط ِ قرمز دورش می کشیدم ودور می شدم ازش، گذاشتم هوایی بخورد...! قل ِ من...قل ِ مهربونیه...سرشار از هوش و ذکاوت و دانایی و صداقته..هیچی روتوی دلش نگه نمیداره...گاهی وقت ها حرف هایی رو می زنه که من با شنیدنش می چسبم به سقف و کِش میام..گاهی وقت ها هم مثل ِ کِش ِ تنبون در میرم و با حرص لبم رو گاز می گیرم و بعدش یواشکی می خندم..احساس ِ آرامش ِ قشنگی دارم باهاش..وقتی که می شینیم و دوتایی با هم قهوه ی ِ تلخ و شکلات ِ خوشمزه ی فرنگ رفته می خوریم و بحث می کنیم و آخر ِ کار می شه دزدی یواشکی بوسه ای از لب ِ پایین...! وقتی دو تایی قاطی می کنیم و نمیخوایم اون یکی بفهمه که این یکی ناراحته اینقدر قشنگ می زنیم تو خط ِ بچه فشن بودن و زِ ِد بازی که سوتی میدیم در حد ِ تیم ملی ِ اردو نرفته! قل ِ من طفلکی گاهی وقت ها واقعا گیر می کنه توی نوشته ها و حرف زدن های من ! که من گاهی باید یه مترجم ِ آوزیرونکی بندازم گردنم تا قل ِ بیچاره ام شهید راه ِ فَهمِستَن ِ کلمات ِ قصار ِ بنده نشود!البته..! من توی وجود ِ خودم چندین و چند تا قل ِ حی و حاضر دارم که بعضی وقت ها از دست ِ همشون دچار گیج زدگی مزمن می شم و آخر ِ سر می ذارم با خودشون بحث کنن و یواشکی محفل رو ترک می کنم! خوب! حالا همگی با هم دست به دعا بشویم که شاید روزی در دنیای واقعی ما قل ِ وروجکمان قدم بگذارد!  هی تو...حسود..چرا دعا نمی کنی؟ بخیل...گدا..قل ِ خودت ُ ندیده...بخیل..گدا...! پیام آموزنده ی متن: لطفا لبخند بزن رفیق! بعدا با هم حساب می کنیم!
+ ساسوشا
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388
"امشب تو شهر چراغونه! خونه ی دیبا داغونه... ! "
از وقتی برگشتم.. همه جوره ..از همه جا به سیخونک های مختلف نایل شده ام! سیخ ها انواع مختلف دارد بعضی ها سرراه گیر می کند و برای برگشت خودت را به هزار جا حواله می دهی که دردش کمتر باشد ... بعضی ها به راحتی عبور می کنند و بعضی ها... ! بگذریم ....! این روزها روزهای سیخونک تا فیها خالدون رفتن است! دوباره درد های ِ نامردی که نفس می برد شروع شده است... مانند فرفره به دور خودم می چرخم! نفس بریده شده ام... ! اگر از من بپرسید می گویم که درد ِ استخوان بد است و میگرن بدتر از آن..! اما هر چه باشد فقط آمپول نداشته باشد که زدنش موجب هلاک است! وقتی جایی می ری که فکر می کنی خیلی بودنت اونجا بهت آرامش می ده و آخر قصه می فهمی که سخت در اشتباه بودی چه بلایی سر روح تشنه ی محبتت میاد؟ خیلی قشنگ به گاف ِ الف میره!هی بشین عود روشن کن و سیگار بکش و دودشو تا آخر بکش تو ..هی بشین بغضتو بخور ...اشکاتو که میخواد سرازیر بشه با سرسختی برگردونشون سر خونه ی اول... به درک..هی GOD که اون بالا نشستی و پشت سر هم به ریش من می خندی...چرا نمی فهمی دیگه واسه این عشوه های خرکی رو خریدار شدن وقت ندارم...هر کی ندونه تو که میدونی...دیگه داره جاده به آخر می رسه.. اما من هنوز هم بر این باورم که تو زنده ای خدا...هنوزهم بر این باورم... باورم را ویران نکن.لبخند بزن رفیق...


+ ساسوشا
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388
377
این روزها...تنها دلخوشی...سخنان پروردگار....  می فرماید: پس گفتار ِ آنان ترا غمگین نگرداند...که ما آنچه را پنهان و آنچه را آشکار می کنند می دانیم...


+ ساسوشا
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388
هی ذات ِ خراب!
گفت :  بگذار انتخابات تمام شود ...آنوقت من می مانم و تو و حسابی که باید پس بدهی!حالا بماند که حساب و کتابش را از کجا آورده و سندی را که به نام ِ خودش زده بود از کدام دادگاهی گرفته...که می گوید هم شرع قبولش دارد و هم عقل.. مرتیکه ی ....! با اتفاقاتی که در این دو ماهه افتاد و نمایش های شبانه  آنهایی که دم ازخدا می زندند همه چیزشان رو شد... به اندازه ی کافی فهمیدم که در مقابل اینان اگر هم نخواهی بدهی...به زور می گیرند..! طبق خواسته و میل و رغبت ِ خودشان...و خداوند ِ مهربان را شکر...که در تمام ِ مراحل ِ کله خر بازی ها و بزن بهادر بودن هایم همراهم بود... یادم می آید روزی که با خنده گفت : نکند می ترسی اگر نخواهی شریک زندگیم شوی خانواده ات را در گونی می اندازم؟ و یا بلایی سرشان می آورم و یا....! نه..! من خودت را می خواهم...! چقدر خوش حالم که فریبش را نخوردم..! اگرچه فریب ِ آبی رنگی بود که شاید اگر کمی سست می شدم و دست و دلم می لرزید...کار دستم می داد..گاهی وقت ها آنقدر قدرت دارند که در عَجَبش می مانی...نمیدانم قیمتش چه بود و چگونه...اما هر چه بود آنقدر به خودش مطمئن بود که می تواند هر چه می خواهد به دست بیاورد... ! گفته بودم..حکایت همان عروسِ عروسی نگرفته تا ازدواج ِ ناخواسته! مسخره است... چقدر آنروزها خندیدم...اما این روزها دیگر نمی خندم...! واقعیت در جلوی چشمانم است... ! حساب ِ کارشان دستم آمده است...از مدارکشان گرفته...تا فیش ِ حقوقیشان...که بهای خون ِ مردمم ِ من است...


+ ساسوشا
یکشنبه یازدهم مرداد 1388
برنامه ی سینماهای امشب در تلویزیون های بیست و نه اینچ !
 بزرگترین گناه دروغ است... وای بر شما که دروغ می گویید... کجای دنیا رو جا به جا کردی که اینقدر از خودت خاطر جمعی؟ بیا با هم قدحی بزنیم و خالص شو و بگو...بگو که چه سهمی از مال و جان و ناموس ِ مرا داری؟ باشد..هر کس که  نمیخواهد..کر شود..نشنود..نبیند..!اما تو می‌شنوی ای خدای من ، حتی وقتی همه گوش‌هایشان را می‌گیرند، تو می‌شنوی.خدایا..ترا به جان ِ فاطمه کمکش کن..سرت را بالا بگیر مرد ِنازنین..
+ ساسوشا
جمعه نهم مرداد 1388
374
نمی شود دیگر از راهی که انتخاب کرده ای باز گردی... وقتی مجبوری تنها ببینی و سکوت کنی... نه دیگر هیچ چیز را نمی شود کتمان کرد و ندید.. دیروز درهارا برویم بستند..طاقت نیاوردند که دردانه شان برود...کاری از دستم بر نمی آمد.. تنها در گوشه ای نشستم و در خلوت برایشان شمع هایم را روشن کردم.. حال ِ ناخوشی دارم... قسم خورده اند......قسم خورده اند...قسم....**بوسه ی آخر..به تیر ِ خلاص..شقایق..تن ِ یاس...آتش پنهان...خاکستر...ناله ی مادر..بغض پدر.. مشت برادر...خشم رفیق...بال ِ پرستو... قسم...قسم به خاک ِ زمین...مانند امیرحسین نمی توانم فراموش کنم و مانند امیر به ایرانی بودنم افتخار می کنم..ایرانی ام..ایرانی..**نمی دانم این اشک چرا هق هق می شود... نمی دانم...
+ ساسوشا
چهارشنبه هفتم مرداد 1388
373
جای هیچ تردید و گریزی برایم باقی نمانده است... می خواهم بروم...نه برای خودم..نه برای هیچ کس و نه اثبات هیچ چیز..تنها برای آنان که پر کشیدند....بروم و اشک بریزم...بگویم جان ِ دل ِ مادر...جان ِ دل خواهر...با هر ضربه که به تن ِ تو کوباندند..بند ِ دلِ خدا را پاره کردند...همیشه سعی می کردم خودم را از این موارد کنار بکشم...نه برای خودم...بلکه برای پدر و مادری که سال ها برایم از همه چیزشان گذشته اند..اما نمی توانم نبینم..نشنوم...نمی توانم بی تفاوت باشم..آنها هم پدر و مادری داشته اند که برای پا گیری شان زحمت کشیده اند..خون ِ جگر خورده اند...هیچ کدام از این ها هم که نبوده باشد...باز عزیز ِ خانه ای بوده اند..خون ِ همگی ما قرمز است..یک رنگ است...حالا شاید کسی باشد که از مدادرنگی های زندگیش رنگ ِ سبز را بیشتر دوست بدارد.. رو سپیدی اش برای که می ماند ؟ بیچاره آنان که رو سیاهی شان تا ابد در قلب ِ خدا جای می گیرد... وای بر آنان..


+ ساسوشا
شنبه سوم مرداد 1388
372

حالت تهوع بدی دارم ...از اون عُق زدن هایی که  بعدش آقای همسر ِ مهربون،بغلت کنه و بگه مامان کوچولو ....نه!از اون عق زدن هایی که با یه سوسیس و کالباس ِ مسموم و چند تا مزخرف ِ تاریخ مصرف گذشته ، مجبور می شی دم ِ توالت محکم بشینی و واسه هر اجابت ِ مزاجی هزار بار قربان صدقه اش بروی که دیگر بس است یا باز هم بیا ....نه! از اون عُِق زدن هایی که بعد از میگرن گییرون سراغت میاد......نه! از اون....نه! ... باید لبان ِ  کسی که می گوید بی خبری خوش خبری را آنقدر بوسید تا نفست بگیرد... امان از دانستن ِ زیادی... حس ِ چشاییم را مدت ِ کمی است که از دست داده ام...حالا نوبت حس ِ بویایی است و زمانی می رسد که مهر را هم شاید دیگر رهنمون جایی نگردانده و در صندوقچه ی پولادین ِ خانه بگذاریمش تا خاک بخورد..چرا که جواب ِ گل ِ سرخ را این روزها با چماق و چاقو و قداره می دهند... نمیدانم این روزها خدا چه می کشد..وای بر آنانی که اشک ِ خدا را جاری سازند و دلش را به درد آورند..به نام و یاد ِ او سیلی بر تن و روح آنانی بزنند که دم ِ شان از دم ِ اعلی ِ اوست...نفرین بر تو که هیچ ندانی...نفرین.. دارم خودم و روزهای که با من می گذرد در هم گره می زنم...شده ایم کلاف ِ سردر گم.. این سردرگمی بیشتر از هر زمان ِ دیگری به چشم می خورد... ! کاش در زندگیم انواع و اقسام سرعت گیر هارا به علت دُردانه بودنمان نداشتیم شاید آنوقت به نصف ِ بیشتر کارهایمان می رسیدیم و از این گیج زدگی مزمن رهایی ! آنقدر این رنگ و قلمو ها برایمان ناز کردند و عشوه آمدند که دل به باد دادیم و هر چه بادا باد.. ! اما رنگ ها هم امروز سر ِ ناسازگاری دارند... آنها هم معترضند...در هم ترکیب نمی شوند..حل نمی شوند..ترکیبشان سیاه است ...چه کنند ...شاید آنها هم دل ِ خوش ندارند...! این روزها با بودن تکنولوژی هر آنچه که بخواهی یافت می شود...حتی پیوند هم می زنند...بیا ترا هم برای خودم پیوند بزنم که تا همیشه داشته باشمت و از دلم جدا نشوی و تو دلی خودم باشی...بیا بیا... هر خط این پست همراه با یارکمر باریک و آبنباتی ِ ترش و چایی بود! جات خالی..! * اگر آن نمازی که تو می خوانی به درگاهش مورد قبولش واقع شود..از حق ِ خودم بر گردنش نخواهم گذشت ...چرا که ظالمی..و ظالمان صدایشان به عرش نمیرود که در فرش می ماند....کاش زنانگی را تنها در آن از خود کردن ِ برهنگی های خوش تراش نمی دانستی..جالبترش این است که می خواهی مدرن باشی و سنگ سنت را به سینه می زنی..عروس ِ عروسی نگرفته می خواهی..!...می دانی..روزگار ِبربریت گذشته ...آن روزهایی که زن در پستوی خانه برای مردش نان می پخت و شب مرد دلی از عزا در می آورد و این چرخه ادامه داشت...! افتخارت این است که از سن بلوغت تا به حال خودت را باکره نگه داشته ای..! آفرین...این عقیده ی تو بود رفیق...هیچ دخلی به هیچ کس ندارد ! حالا که چشمت به بره ای سپید افتاده است هار شده ای و زوزه می کشی...! یادم باشد توبه ی گرگ مرگ است... ! شراب ِ صد روزه ی من از دوستت دارمی که از دهن ِ تو بیرون می آید پاک تر است..** مخاطبی که هرگز این جا را نمی خواند....!

+ ساسوشا