و باز هم همه می گویند و می گوییم که خدابزرگتر از آن است که وصف شود...
و هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند عظمتش را از آن ِ خود کند..
یا خدا..این جا ارزانی زیاد است.. مثل تن..جان ِ آدم ها..شرافت خانواده ها..زندگی..آبرویی که سال ها قطره قطره جمع کرده اند تا شاید بر سر پیری دستشان را بگیرد.. دیگر برایت چه بگویم؟... خودت که می دانی... اما تا دلت بخواهد گران است... گوشت ِ مرغ و ماهی و حیوانات ِ دیگر که اشرف مخلوقاتت نیستند..گران است اجاره خانه ی که بخواهی سقف بالا سری داشته باشی... ای خدا جان..چه برایت بگویم...همه اش را خودت بهتر می دانی...
چه خوب گفته است حمید مصدق :
* دشت ها آلوده است...
در لجنزار گل ِ لاله نخواهد رویید..
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم..
گل گندم خوب است..گل ِ خوبی زیباست ..
ای دریغاکه همه مزرعه دلها را ، علف ِ هرزه ی کین پوشانده است...
هیچ کس فکر نکرد...
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست..
و همه مردم شهر..
بانگ برداشته اند.." که چرا سیمان نیست؟! "
و کسی فکر نکرد...که چرا ایمان نیست...!
و زمانی شده است ...
که به غیر از انسان...
هیچ چیز ارزان نیست... ! *
و حالا بابت این ارزانی به شما تبریک می گویم رفیق..اشرف مخلوقات شده ایم که ارزان بفروشندمان..به ساچمه ای..دشنه ای..تیری..بی حرمتی...به اینکه به نگاه هایمان تجاوز کنند و آخر سنگسار دیده از آن ِ ما باشد..به آنکه به دروغ به ما بهتان زنند و سیلی ِ دروغ نگفته اش از آن ِ ما باشد...
آخر می دانی رفیق..دوره دوره ی ارزانی است.. کسی دیگر به فکر ایمان نیست... ایمان ها شاید جای دیگری به کار ِ دیگری می آیند..حیف که چوب ِ حراجش زده اند..به چند دیناری بده بستانش می کنند و در باب ِ چه به کارشان می آید؟! یا خدا...ترا که دیگر نمی توانند از راه به در کنند ..! می توانند؟!
امان از حرص و طمع... امان ...
یا الله..... یا الله....
به بزرگی و جلالت... مارا مصون بدار....
سر از کجا در آورده ام...دنبالش هم نمی گردم.. مقصرش را می گویم.. نمیدانم مقصر کیست..حالا که می گویند اشتباه کرده ای ..باشد ..همه ی اشتباهات را به گردن می گیرم.. تو وقتی می خواهی که نبینی ..چشمانت را می بندی..می خواهی که نشوی...گوش هایت را می گیری...اما دلیلت محکم نیست... باور کن.. سیلی خورده ام...اولین سیلی ات ..گوشم را کرکرد...دومیش...دلم را...سومیش...خودت را.. باور کن...مدت هاست کر شده ام..من به فراموش شدن عادت کرده ام!آنقدر در خودم گره خورده ام که با هیچ دندانی باز نمی شود..از بس که کور است...اتفاقات می افتند و من خودم را وجب می کنم...چند وجب بود ؟ترکش ِ رفتن بد جایی اصابت کرده است...نه می توانی بشینی و نه می توانی راه بروی... نفس کم می آورم.. همه ی ما با گذشته هایمان زندگی می کنیم..اما گاهی گذشته می آید جلوی چشمانت و گلویت را آنقدر می گیرد و فشار می دهد که از فرط ناچاری داشته هایت را رها می کنی تا رها شوی.. و افسوس...هیچ اتفاقی نمی افتد ..زیر فشار گذشته ات می نشینی و هنوز..تا همیشه..
با من صنمی یک شب...هم جام و هم آواز شو..حکایت ِ جالبی دارد !سرایدار ِ فضولی، که پول از جیبمان می دهیم تا خانه هایمان و افراد درون آنرا حاضر و غایب کند..! دفتری برای خودش درست کرده و جلوی اسم ِ ساکنین ساعت ِ ورود و خروجشان را ثبت می کند..تا یه حال چند بار پَرَش به پر ِ من گرفته است ! آخرینش ...مهندس ِ همکارم جزواتی برای کنکور برایم آورده بود که با سخنان شما چه نسبتی با ایشون دارید! و همراهی تا طبقه ی منزل ِ مورد نظر و تحویل ِ جناب مشکوک ! ....می دانید دیگر...! کل ِ حیثیت بنده به فوتی فِرت شد ! از آن به بعدهمکارم ، برایم دست گرفته بود که من از خویشاوندان ِ نزدیک ِ شما هستم و ..(جناب ِ همکار آسکاریس ِ مزمن ِ حاد داشت)این روزها ...همه کس ،همه جا تا فیها خالدونمان را چک می کنند...می گویم می خواهید از این به بعد همه عریان شویم ، تا مشغولیات ِ مردم هم کمتر شود! گناه دارند...!بنده امشب رسما برای شستشوی او و افرادی که به او این اجازه را داده اند اقدام خواهم کرد و کلی هم نیروی کمی جمع کرده ام...! نمیدانم واقعا همه جا باید به شعورمان توهین شود؟! ...دانشگاه...محل ِ کار..خیابان..روابط ِ دوستانه..روابط ِ عاشقانه.. ..و.... این قصه ادامه دارد...!دیگر این چهاردیواری که مال ِ خودم است...! د ِ بیا... البته کسی که پشت ِ پرده است...مردکی کثیف و چندش است که سال تا سال حمام نمی رود! و فکر می کنم پسرش در شهری دیگر مشغول ِ ارشاد بانوان به امر ِ خیر ایفای سنت چند ساعته ی گفته شده در دین..و دخترش هم چند کوچه پایین تر از ماشین پیاده می شود!( تُف ..تُف...تُف...! من که ندیدم...فقط شنیدم!)همیشه گفته ام هر کس هر که بخواهد بکند و هر جا بخواهد برود که هم کاه از خودش است و هم کاهدانش..! اما وقتی تهمتت می زنند و حرف ِ مفت ِ اضافه...آنوقت دیگر سوپاپ ِ صبرمان به صدا در می آید..مردک ِ بی خانواده... دهنت را جوری سرویس می کنم که دیگر گ ُ ه ِ اضافه نخوری...و اگر هم خوردی..نمکش زیاد باشد تا مجبور شوی آب بخوری تا کثافت هایت را تا ذره ای بشوید و پاک کند... !یکی از دروغ بیزارم و دیگری تهمت...انگار این روزها همه شرفشان را به حراج گذاشته اند!
76
77
78
79
.
.
82
.
.
88
IT IS only your Love That Keeps Me Alive
---------------
پ.ن :احساس ِ جالبیه ...مرور خاطرات ِ پانزده ساله ای که حالا بیست و هفت ساله شده است... لبخند ِ امروز...نه از سر دلتنگی... یاد کردن ِ خاطره های ِ خاک خورده .. خاطره هایی که با اشک و غم و رنج شروع شده و با لبخند تمام می شود...خدایا شکرت...
حالت تهوع بدی دارم ...از اون عُق زدن هایی که بعدش آقای همسر ِ مهربون،بغلت کنه و بگه مامان کوچولو ....نه!از اون عق زدن هایی که با یه سوسیس و کالباس ِ مسموم و چند تا مزخرف ِ تاریخ مصرف گذشته ، مجبور می شی دم ِ توالت محکم بشینی و واسه هر اجابت ِ مزاجی هزار بار قربان صدقه اش بروی که دیگر بس است یا باز هم بیا ....نه! از اون عُِق زدن هایی که بعد از میگرن گییرون سراغت میاد......نه! از اون....نه! ... باید لبان ِ کسی که می گوید بی خبری خوش خبری را آنقدر بوسید تا نفست بگیرد... امان از دانستن ِ زیادی... حس ِ چشاییم را مدت ِ کمی است که از دست داده ام...حالا نوبت حس ِ بویایی است و زمانی می رسد که مهر را هم شاید دیگر رهنمون جایی نگردانده و در صندوقچه ی پولادین ِ خانه بگذاریمش تا خاک بخورد..چرا که جواب ِ گل ِ سرخ را این روزها با چماق و چاقو و قداره می دهند... نمیدانم این روزها خدا چه می کشد..وای بر آنانی که اشک ِ خدا را جاری سازند و دلش را به درد آورند..به نام و یاد ِ او سیلی بر تن و روح آنانی بزنند که دم ِ شان از دم ِ اعلی ِ اوست...نفرین بر تو که هیچ ندانی...نفرین.. دارم خودم و روزهای که با من می گذرد در هم گره می زنم...شده ایم کلاف ِ سردر گم.. این سردرگمی بیشتر از هر زمان ِ دیگری به چشم می خورد... ! کاش در زندگیم انواع و اقسام سرعت گیر هارا به علت دُردانه بودنمان نداشتیم شاید آنوقت به نصف ِ بیشتر کارهایمان می رسیدیم و از این گیج زدگی مزمن رهایی ! آنقدر این رنگ و قلمو ها برایمان ناز کردند و عشوه آمدند که دل به باد دادیم و هر چه بادا باد.. ! اما رنگ ها هم امروز سر ِ ناسازگاری دارند... آنها هم معترضند...در هم ترکیب نمی شوند..حل نمی شوند..ترکیبشان سیاه است ...چه کنند ...شاید آنها هم دل ِ خوش ندارند...! این روزها با بودن تکنولوژی هر آنچه که بخواهی یافت می شود...حتی پیوند هم می زنند...بیا ترا هم برای خودم پیوند بزنم که تا همیشه داشته باشمت و از دلم جدا نشوی و تو دلی خودم باشی...بیا بیا... هر خط این پست همراه با یارکمر باریک و آبنباتی ِ ترش و چایی بود! جات خالی..! * اگر آن نمازی که تو می خوانی به درگاهش مورد قبولش واقع شود..از حق ِ خودم بر گردنش نخواهم گذشت ...چرا که ظالمی..و ظالمان صدایشان به عرش نمیرود که در فرش می ماند....کاش زنانگی را تنها در آن از خود کردن ِ برهنگی های خوش تراش نمی دانستی..جالبترش این است که می خواهی مدرن باشی و سنگ سنت را به سینه می زنی..عروس ِ عروسی نگرفته می خواهی..!...می دانی..روزگار ِبربریت گذشته ...آن روزهایی که زن در پستوی خانه برای مردش نان می پخت و شب مرد دلی از عزا در می آورد و این چرخه ادامه داشت...! افتخارت این است که از سن بلوغت تا به حال خودت را باکره نگه داشته ای..! آفرین...این عقیده ی تو بود رفیق...هیچ دخلی به هیچ کس ندارد ! حالا که چشمت به بره ای سپید افتاده است هار شده ای و زوزه می کشی...! یادم باشد توبه ی گرگ مرگ است... ! شراب ِ صد روزه ی من از دوستت دارمی که از دهن ِ تو بیرون می آید پاک تر است..** مخاطبی که هرگز این جا را نمی خواند....!