تبليغاتX
س ا س و ش ا
ساسوشا
را می شناسی؟ همان پا برهنه ی بارانی را
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388
402
 

  • نم نم  ِ بارون..
  • شونه ی تو..
  • چشم های من..
  • سکوت ِ جاده...
  •  شب...
  • تو..
  • تنهایی..
  • من...
  •  ماه...
  • بارون..
  •  لب های داغ...
  •  چشم های گریون..
  • سینه ی تو...
  • اشک های من..
  •  دست های تو..
  •  بغض های من..
  • نگاه ِ تو..
  • سکوت ِ من...
  • .
  • .
  • .
  • .

 

+ ساسوشا
دوشنبه سی ام شهریور 1388
401
می دونی چیه عزیزم ؟

  • خیلی خوبی..
  • خیلی مهربونی..
  • خیلی پاکی..
  • خیلی دوست داشتنی هستی...
  • خیلی دوستت دارم..

اما مال یکی دیگه باش!

 

 

+ ساسوشا
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388
400
در این یک ساله تا به خانه می آیم ..با خودم قرار می گذارم که در اولین فرصت به دیدارش بروم..آخر سر هم دوباره وقت رفتن می شود و به اس ام اسی بسنده می کنم که دلم برایتان تنگ شده است و می خواهم که بداند که دوستش دارم..

پارسال در این موقع روزهای بسیار سختی داشتم...حتی سخت تر از شکستن پایم که این روزها فکر می کند با شکستنش می تواند راه را برایم ناهموار کند..

او با بودنش..با محبتش ..با پیگیری هایش...با صدای گرم و آرامش بخشش به اندازه ی تمام آرامش های دنیا کمکم کرد.. بودنش آنقدر آن روزها کمکم کرد که تا عمر دارم هرگز فراموش نخواهم کرد..

اس ام اس های خوش مزه اش را هنوز در گوشی ام دارم و هر از گاهی با خواندنش خستگی از تنم در می رود..

وقتی به یاد تشبیهی که قبل از دیدنم داشت می افتم احساساتمان غش می رود..

"" فکر می کردم می توانم از قبل به دقت تصورش کنم: عصبی، رنگ پریده، چشم های روشن، موهای بور، دست های یخ زده ، که تند تند حرف بزند و خودش حرف خودش را قطع کند !

.....با چشم های مشکی ، موهای مشکی، دست های گرم و نگاهی آرام. شمرده و متین حرف می زد و اصلا عصبی نبود!"

 آی بانو جان... دلم باز هم برای دیدنتان تنگ است..

دوست دارم در این روزهاباز بگویم که هنوز هم بابت محبت و مهرتان... ممنونم...

* اسم نبردم چون می دانم که می خواهد همان بانو خطابش کنم..

+ ساسوشا
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
399
هر چقدر با خودم فکر میکنم به این نتیجه می رسم که  حتی طاقت اینکه یک پشه ی ماده هم از کنار ِ مرد ِ محبوبم ردشود و با چشم های ِبی حیایش عشوه شتری بیاد و خودش را به او بمالد و برود را  ندارم!

این ها علایم خودخواهی است یا دیوانگی؟!

* زن بودن سخت ترین کار دنیاست... عواقب هایش زیاد است و انتظارات بیشتر از آن... !

 

+ ساسوشا
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
398
 

عجب شب هایی است...دل قوی دار...دل قوی دار..

شب های عزیزی در راه است...به نام قدرش می خوانند...

آنانی که قدرش را می دانند برای من هم دعا کنند..

** این ها را پارسال نوشته بودم اما امسال هم دوست دارم همین ها را بنویسم!

+ ساسوشا
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
397
برگشتم با یک عدد پای شکسته! که حالا پنج هفته باید تو گچ بمونه و من نمیدونم چه خاک گهر باری بر سر نازنینم بریزم! ده سال پیش وقتی تو مسابقه ی بسکتبال نامردها قوزک پای من بدبخت رو نشونه رفتن و دستشون درد نکنه زدن ترکوندن پای نازنینم رو..چون یک بار دیگه هم شکسته بود دکتر اخطار بسیار شدید داد که هرگو نه بسکتبال را با همه ی عشقم باید کنار بگذارم چرا که آخرش فلج شدن بود و بس...

امروز با تمام قدرت نقش لواشک رو بازی کردم..! جوری پهن شدم وسط خیابون که خداروشکر ماشینی رد نمی شد وگرنه لواشک با طعم ماشین می شدم ! تنها کاری که از دستم بر می اومد خندیدن بود و بس! و بدشانسی و اقبال از اینکه یک ساعت بعدشم هم بلیط داشتم و هیچ کاری نمی تونستم بکنم! خلاصه خودمو هر جوری بود رسوندم دوباره به خانه ی پدری..! و چون همه به استقبال دایی کپلیمان که از فرنگ می آمد رفته بودندو کسی در خانه نبود...! باز هم تنهایی به هتل هاسپیتال رهنمون شدیم  و جیب مبارکمان تا آخرین قطره ی مانی اش خالی شد و خرسند و شاداب یک پایی به خانه بر گشتیم!

آقای دکتر بد اخلاق هم هی می گفت قوزک پاتو ۹۰ درجه نگه دار که هنوز هم تو توهمم! شکر خدا الان داره دردش شروع می شه و ...الهی صد هزار مرتبه شکر..

حالا این پنج هفته رو عشق است که دو هفته دیگه باید برگردم! ها ها ها ...

می گیم و می خندیم و شادیم و سرخوش..دیگه تنها نیستیم...دست می دیم به دست ِ هم با دل های خوش..! حالا قرش بده و قرش بده... ! پیچ  و تاب ِ خوشگلش بده..دست ْ دست...!

راستی...فکر کنم تا سه نشه بازی نشه..! دفعه پیش عقرب و این دفعه هم پا و ایشالا دفعه ی بعدی با عهد و عیال میایم خدمتتون!!

لبخند بزن رفیق...

آهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان د ِ!

+ ساسوشا
یکشنبه هشتم شهریور 1388
396
** تا زنده هستم...من دوستت دارم...

دخترکم رفت... برای ساختن..برای مبارزه کردن..برای بزرگ شدن...تو تمام این روزها فقط کنار هم بودیم..بودیم که باشیم..که بدونیم هستیم...نه حرفی زدیم و نه اشکی ریختیم...چشم ها..چشم هایمان دنیای حرف بود و آغوشمان... بغلش که می کردم به بیست سال پیش بر می گشتم..به روزی که برای اولین بار چشمهایش را برویم باز کردو خندید.. تمام ِاین روزها در فکر بچگی اش بودم..یاد روزهایی که مرا  آده صدا می کرد...روزهایی که بیست و چهارساعته خانه ی ما بود.. با آن قد کوتاه و پاهای کپلش و دامن هایی که همیشه زیر شکمش بود...با آن موهایی که بالای سرش جمع می کرد..با آن لباس ِقرمزش...آن لب هایی که وقتی ناراحت می کرد ور می چید و لپ های باد کرده ..یاد ِآنکه آنقدر دنیایش من بودم که به همه می گفت اسم من را دارد..یاد آنکه وقتی برای اولین بار خواست برود مسافرت فرنگ..به پدرش می گفت نونوش را هم در چمدان بگذاریم! ...یاد آنکه وقتی بزرگ تر شد تا دم گیت می رفت و با صورت پر از اشک بر می گشت... یاد پارسال که وقتی رفت....یاد ِ ... تمام روزهایم پراز یاد است...

فردا من هم می روم...

خداحافظ تا فرصتی دوباره برای نوشتن...

** این سی دی چهار راهی است که دخترک خریده و ...باز هم با شنیدنش ... Track 1....امشب بارون اومد و وقتی رفته بودیم بنزین بزنیم..نذاشت گوشش بدیم...هیچ اشکالی نداره..منم سی دی رو برداشتم! :دی

 

+ ساسوشا
جمعه ششم شهریور 1388
به والله قسم....که واسه زخم  ِ تازه دیگه جایی نیست.....
+ ساسوشا
پنجشنبه پنجم شهریور 1388
394
عرضم به حضور ِ نازنینتان..که این روزها کشفیات ِ جدید ِ بنده این را می گوید که انسان ها آنقدر وقیح و پررو شده اند که علاوه بر سوراخ یابی های موجود درون و بیرون واندرونی تو و دوستانت...دورزدن در فیها خالدون و چرخش و گردش...نظر دادن ها و توصیه ها و اراجیفی امثالهم.. ترا نقد می کنند و خوب و بدت را بهتر از خودت تشخیص می دهند و برایت قصه های خاله زنکی می بافند و آخر سر شینیون شده تحویل گوش های کِش آمده از تعجبت می دهند! کسی نیست به آنها بگوید بابا جان..اینقدر ماراانگشت نکنید ! بگذارید با خیال ِراحت و فراغ ِبال روزی به سانفرانسیسکوی دایی اسدالله ْمیرزای ِ دایی جان ناپلئون برویم! آخر به شما چه ربطی دارد که گوش هایتان را تیز می کنید و چشمانتان رادریده..سرت را در آخور خودت گرم کن و به چریدنت ادامه بده... به عبارتی واضح...عقاید و افکار چرندت را از ما بکش بیرون..

Each time you sleep with someone, you also sleep with his past**

** این قسمت ِ برنامه همه از اعتیاد ِ گوگل ریدر است !

+ ساسوشا
پنجشنبه پنجم شهریور 1388
393
 

به کَسی می دم که کَس باشه...

حالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیته؟

+ ساسوشا
چهارشنبه چهارم شهریور 1388
392
من و جعبه ی دستمال کاغذی این روزها حرف های زیادی برای زدن داریم...! شاید او مهربان تر از هر کس ِدیگری باشد برایم این روزها... امان از دست ِ این فین فین کردن های نا غافل...چشم هایم هم دارد در می آیند و تا دو سه روز دیگر فکر کنم بینی محترمم هم یا به کُل محو شود..یا کِش بیاید..! آخر بد است دیگر..! همیشه در تابستان ! در اوج ِ گرما سرما می خوردم و تن لرزه می گیرم!! حالا در این روزهای باق ی مانده این هم شد بدرقه ی سفر! حالا یک پودر عسه آور هم گرفته بودیم .! مجموعا ۵۴ تا عطسه کردم! که قلبم درسته توی دهنم بود !

حالا فعلا میریم تو کُما .....!

+ ساسوشا
دوشنبه دوم شهریور 1388
391
این روزا باید با سیلی صورتمو سرخ نگه دارم..

  • خدایا ..
  • به حرمت ِ همین روزا..
  • هوامو داشته باش..
+ ساسوشا
دوشنبه دوم شهریور 1388
390
از امروز تا زمان ِ رفتنم دوازده روز مانده...! دوازده روز ِ عزیز...تمام گره های ذهنیم به سمت ِ همین روزهایی است که دارم به ته رسیدنشان را می شمرم...هر چه باشد هیچ کدام از آن دلخوشی ها برایم دل خوش تر از پر کردن  ِ ریه ام از هوای اتاقم نیست...هر که زنگ زده و پرسیده که در ایام تعطیلات برای خودت چه کردی ! هرچه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید! جز در خانه ماندن و لذت بردن..

شین ِ خواهر هم تا هفت -هشت روز  ِ دیگر می رود..چند روزی بیشتر به رفتنش باقی نمانده..جنس ِ احساس ِ من ، جوری شده که برای جلوگیری از سرازیری اشک ِ دلتنگی ، حتی از دیدنش اجتناب می کنم و می گذارم که با دوستان ِ هم سن و سالش بگذراند و این روزهای سخت را طی کند..طی کنم..

 گاهی وقت ها سیگنال هالی از وجودم دریافت می کنم که دور ِ احساس و خط ِمالکیتم خط ِ بی رنگی می کشد!تمام ِ سی دی هایم+نوار کاست ها +کتاب های کتابخانه ی خانه مان  را ساعت ۹ شب دم ِ درب ِ منزل گذاشتم! تمام ِ عواقبش را هم به جان خریدم! احساس می کنم سبک شده ام! حالا هم افتاده ام به جان ِ درایور های ویندوزم! عجب کیفی دارد!

 این روزها از پاک کردن..دیلیت کردن..محوشدن و محو کردن..! لذت می برم..!

بعضی چیـــــــــــــــــــــز ها،یا بعضی افراد یا بعضی شعر ها یا بعضی بعضی ها واقعا به هیچ دردی نمی خورد..نگهداری اش بیهوده است!

خوب !از فردا دوباره همگی به سوی خدا برویم..شاید که در این مرز ِ پرگهر ِ خالی از مروارید ِدانه دانه رستگار شویم!

* عاشق بوی رمضانم..

+ ساسوشا
یکشنبه یکم شهریور 1388
389
تو هم با ما نبودی؟!

سخت است باورش نازَنینم...!

  •  اما نبودی دیگر!
  •  چه می شود کرد!
  •  نبودی...

چه کرده ام با خودم؟! نمیدانم! چشمانم را می بندم...طعم چشمانت مرا مست می کند...مست و سرخوشْ! باده ی ناب خورده ای؟! بی خیال ! من ر ِند و خراباتی و مَستم..! بی خیالْ ساقی جانْ...با هم حساب می کنیم...حالا یا به زَر..یا به زور..!

همگی دور یک میز نشسته ایم و شریکیم رفیق...اما نمی دانم چرا تو به چشمانِ او و او به چشمان تو شوق دارد...مگر همدم شب گریه های تو من نیستم؟! مگر آغوش ِ تو برای من امن ِ خستگی هایم نیست...آی که دلـــــــــــــــــــــــــــــم دارد از دهانم می زند بیرون ...صدای قلبم را می شنوی؟! همه ی نگاه ها به من خیره شده اند..اما تو خودت گفتی کمی مَست و ملنگی..! شاید فردا یادت برود امشب را..اما من هرگز...!

 می دانی چوب خطت می شود دو تا! دو -صفر به نفع؟! ها ! ؟این که دیگر نفع نیست جانم اسمش...! اوج ِ بدبختی است!

از دست ِمن رفتی یا از دَستَت رفتم؟! کدامش را صرف کنیم به مذاقمان بیشتر خوش می آید؟ هــــــــــــــــــــــــِی! آخرش رفتن است دیگر...از دست رفت...

 ببین جانَکم..تارو پودِمرا که با صبر نتافته اند...!

  • هرچه باشد من یک زنم..
  • یک زن همه ی وجود ِ مردشْ را برای خودش می خواهدْ نمی تواند به راحتی بگوید بالا وپایین و مستقیم در بست ْ !
  •  نمی تواند حتی برای یک لحظه فکر کند..
  • فکر کند نگاهی ...چشمکی..دستی...لمسی...

نــــــــــــــــــــــــَع! به جان ِ خودت قسم ْ که نمی توانم...! حالا همه ی ایــــــــــنها به کناری...حتی با دیگری دوست ساده باشی..چه فایده دارد وقتی به چشمانم خیره می شوی و میگویی می دانی که عاشق ِ توام....و بعد دیگری دنبال ِرد ِپایت از در ِ خانه ی دل ِ من است...! نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــَع! نمی توانم تاب بیاورم.. !

می دانی اسم ِ این حس چیست؟

زنانگی..

زنانگی که تُرا فقط برای خودش می خواهد...

این را هم بدان که با خواستنش نمی خواهد نفس بر گلویت ببندد و زندگیت را محصور و محدود کند...تنها می خواهد تنها زن ِ زندگی تو باشد.. بی هیچ شریک و رفیقی...!

ساقی غم فردای رفیقان چه خوری که امشب همه در امن و امانند

گره های کوری را که با دست باز می شود یاد گرفته ایم با دندان باز کنیم!

چقدر بیخود!

خوب عزیزم..! تاریخ مصرفِ ( من ِ دیروز ) هم  تموم شد..!

نفر ِ بعــــــــــــــــــــدی لطفا!

+ ساسوشا