تبليغاتX
س ا س و ش ا
ساسوشا
را می شناسی؟ همان پا برهنه ی بارانی را
پنجشنبه سی ام مهر 1388
408
گردنبندت ..

مثل ـ محافظ...مثل ـ یه حس ِ خوب ِ عاشقانه..عاشقانه ی آرام..

مثل بوسه های طولانی نفس گیر... مثل نگاه های مهربونت.. مثل خودت.. مثل خود ِ خودت..

خوب ِ من..

* دوستت دارم و تاوان آن ...هر چه باشد..باشد..

+ ساسوشا
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388
407
چرا این کودک درون ـ من ، نمی فهمه من چی میگم؟! !


+ ساسوشا
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388
406
نمیدونم چرا حرف ها همه توی ذهنم می چرخه اما تا وقتی می خوام بنویسمشون حوصله ای برای نوشتنش پیدا نمیکنم..!

این روزا همه اینقدر درگیرم که وقتی آقای مارمولی رو تو خونه می بینم با لبخند بهش نگاه می کنم و با خودم می گم که خوب چه کنم ، دیگه وقت واسه این آقای کاغذی ندارم! خونه داری اینقدر سرگرمم کرده که به زور به کارای دانشگاه می تونم برسم و آخرشم با یک طرح جانگولری بی خیال تمام ایده ها و فکر های جالبم می شم.. !

خوشمزه ی داستان اینه که واسه همه ایده دارم و کاراشونو انجام می دم و استادم با دیدن کاراشون کلی حال می کنه و نوبت خودم که می رسه نوبت گوزش از نوع حادش می شم! چندروز پیش دست به دامان استاد شدم که آقا جون ٍ مادرت مغز من واقعا نمی کشه..دریغ از یه خط صاف! احتمالا همه ی خط هام اون موقع اٍکس زده بودن و زیگراگ ٍ منحرف به چپ!مهندس شین بهترین استادیه که واقعا تو زندگیم دیدم.. حالا اگه اون پت و مت بودن که بایداین ترم همگی رسما می رفتیم می مردیم! پت و مت..استاد ٍ پیچش و بوفه بازی بودن و روانویس بچه هارو اشتباهی بذارن تو جیب خودشون! حالا از حق نگذرم استاد نبودن اما خوب بودن تا حدی..! اما این مهندس شین رو هرچی بگم کم گفتم...

امروز پاچه گیری بنده به دو تا از بچه های کلاس اصابت کرد! البته خیلی سعی کردم که بروی خودم نیارم اما این پسر ماشالا هرچی بزرگتر می شه احمق تر و پررو تر می شه ! خلاصه اینکه بشور و بصابی دیگر داشتیم! هاها!

تنهایی زده به مخ مبارک و دارم خاطره می گم!

حالا اینا رو بیخیال ِ مامور! تیریپو نگه دار..! امروز هر جا رفتیم ناهار بخوریم یا شلوغ بود یا تعطیل منم که کلی آدم کووووووولیَم! رفتم بسته نون و کالباس و چیبس و نوشابه خریدم و به دوتا جیغیلی که باهام بودن گفتم بشینیم تو خیابون همون نزدیکی بخوریم! خوب البته نیم ساعت هم وقت نداشتیم ! به هرحال چون ایرانی جماعت به همه کار ِ تو کار داره و می خواد سر از انواع و اقسام ....( حذف ) سر در بیاره! مگه گذاشتن! جونم برات بگه که پسر ِ ماشالا ماشالا زیر 14 بود به جان خودم...هنوز سیبیل در نیاورده بودن چه برسه به...!!! آی چرت و پرت می گفتن! گیر دادن بوده به یکی از جیغیلیا و می خوند: یلدا جونم...دلم برات تنگه...یلدا جونم مشروب می خوری..( البته دست ِ جیغیله ما مااشعیر بود) ...یلدا جونم بیا کنارم...طاقت ندارم...یلدا جونم..آخرشم منم وارد بازی کردن که آهای تپلی سلام!!! البته ناگفته نماند که ما با خیال راحت ناهارمونو خوردیم و البته دورو برو حسابی می پاییدیم که اگر عنصری از عناصر دانشگاه اونطرفا پیدا بشه جیم فنگ بزنیم که خداروشکر مرفهان ِ بی درد زیر کولر کافی شاپ دانشگاه مشغول میل یا همون کوفت کردن ِ غذای دلیشزشون بودن!

خوب!! به نظر می رسه که آدمیان گرامی هرگونه انگولکی که بوده به اینجانب رسوندن و دیگه جایی نمونده و الان نوبت انواع و اقسام حشرات و پرندگان و چرندگانه! نامردا گاز می گیرن به چه گندگی..نیش می زنن تا کجا! بیخیال هم نمیشن! فکر نمی کنن بیچاره صاحاب داره! دِ بیا! حالا بیا و ثابت کن کار جک و جونوره!

خوب حالا من همه ای اینا رو نوشتم اما چون اینترنت اینجا از دورافتاده ترین روستای ایران هم سرعتش پایین تره امیدوام آپ بشه!

* فکر کنم روزی دو ساعت با اینترنت اینجا کار کنم هفته ای 5 کیلو کاهش وزن پیداکنم از بس حرص می ده منو!

+ ساسوشا
یکشنبه نوزدهم مهر 1388
405
این روزها با انواع و اقسام آدم ها سروکارم افتاده..اینقدر که به حکم زن بودن لب و لوچه های آویزان و چشم های قرمز مردان سرشار از شهوت حالم را بهم می زند..کاش محدودیت انقدر زیاد نبود که زن در بیابان حکم اب حیات راپیدا کنند!

کارش از کار گذشته است ، اشرف مخلوقاتی که این روزها شیطان را هم دور می زند!  بیچاره..!

حالا انتخابش باتو..شیطان یا اشرف مخلوقات! 

** روزهای سختی است جانکم..روزهای سختی است..

+ ساسوشا
پنجشنبه نهم مهر 1388
404
گاهی وقت ها هم  شیطان از دیوانگی فرشته ها گریه اش می گیرد!

حالا من برای تو گریه کنم یا تو برای من؟!

+ ساسوشا
چهارشنبه یکم مهر 1388
403
یک بار که صدایت نمی کنند...سوزنشان هم که گیر می کند دیگر واویلا ! پاشو پاشو...پاشو..پاشو...! البته دیگر گول کلک هایشان را نمی خورم که ساعت ۱۱ است و هزار چاخان دیگری که برای جدا کردن من از بالشت ِ محبوبم سر هم می کنند! اما هنوز هم مثل کودکی هایم دلهره دارم که نکند شوهر مامانسی محترمه قاطی کند و بیدار نشدن من باعث دعوای آن دو تا شود!

مهم نبود که دو ساعت  نیم بیشتر نخوابیدم و دلم می خواست وقتی که  به حالت عمودی و نیمه افقی خودم را بغل کرده ام و برای خودم لالایی می خوانم که جان ِ من از جایت پاشو..یا همش با خودم حرف بزنم که با این پای گچی آنقدر زیر دوش حمام بایست که خواب از سرت بپرد که هزار تا کار داری.. و فقط یک روز ناقابل باید تمام کارهایت را انجام بدهی...هیچ کدام مهم نبود..مهم این بود که فقط می خواستم پنج دقیقه بیشتر بخوابم!

حالا به صورت افقی  و عمودی و حرکت های چرخشی تا بیست دقیقه زیر دوش آب ِ سرد چرت زدن و همزمان مسواک زدن و همزمان شش دانگ حواس به پای گچی و صندلی محترمه برای جلوگیری از تکنیک های مدرن معلق زدن کف و..... اینهارا که به هیچ جا حساب نکنی.. خمیازه ی آخر ِ همه ی رشته ها را پنبه کرد! 

بیخواب باش تا خوش خواب شوی و قدر پنج دقیقه اش را هم بدانی!

امروز که زیاده گویی دلمان را کمی قرش مال می دهد بگذار خاطره ای هم نثارتان کنیم!

من باب ِ گوشی تلفن و شماره های اشتباه!

شبی برای گپی دوستانه... شماره را با چشم ِ دل گرفتیم ...! آقای سیبیل کلف هنوز بر نداشته بود که دچار یاس فلسفی شدیم و  قطع کردیم و دوباره گرفتیم و به این نتیجه رسیدیم که بلی! عدد یک را ۴ گرفته ایم ! تقصیر ما نبود که ساعت دو صبح بود! تقصیر ما نبود که همه اهل خانه خواب بودند! تقصیر ما نبود که در خانه تلفن بیسیم در هال است و تقصیر ما نبود که آقای عمو سیبیلو تا خود چهار و نیم صبح تلفن مارا گرفته بود و تقصیر ما هم نبود که بعد از صحبت تا گوشی را قطع کردیم چشمانمان به جمال شاهزاده ی سوار بر اسب سفید رویاهایمان افتاد و به هپروت رفتیم ..! تقصیر ما نبود که کل خانه را بیدار کردیم و نوش جانمان که گوشتش از برای پسر همسایه مان که از قحطی مزمن ماهیچه های گوشتی رنج می برد .کلی فحش های سر چهارراهی نوش جان کردیم و به خواب خوشمان ادامه دادیم!

( فحش چهار راهی هم برای خودش عالمی دارد! یادت میاد شین جان؟ ..روزی که برای خرید به داروخانه رفتیم و نیمه شب بود و از پسرک فال فروش ..فالش را نخریدی و گفت : خاله ب...ت!و تو گیج حرفش بودی و نمیدانستی باید بخندی یا بزنیش و چقدر دلم برای قیافه ی مبهوت تنگ شده ) ( یک کلمه بشتر نیست و اصرار نکنید که برچسب های دیگری بزنید!)

و اما امروز!

به هر حال هر روز باید از خودم اعاده ی فضلی کنم وگرنه روز و شب نمی توانند با هم به سرشوند و دلشان در فراق هم زرتش قمصور می شود!

با ترفندی تحت حمایت آقای پدر گرسنه ..مامانسی را راضی کردیم که خودمان را به کبابکی کوبیده شده مهمان کنیم! سرتان را درد نیاورم! آقای کبابی ما به برای دو نفر غذا فرستاد و من را رسما ندید گرفت ! من هم که به تیریش ِ قبایم بر خورده بود طی یک زنگ ِ جانانه  و توپ پر دوباره زنگ زدم!

زن - سلام ( با لحن خشن بخوانیدش)

 مرد - سَلــــــــــــــــــــــــــــــام  عزیزم( با عشوه بخوانیدش )

زن - ( تند تند... بدون مکث)  ببخشید من فلانی هستم...خونمون فلان جاست..شمارمونم اینه...

مرد ـ ادرس و شماره تلفن رو دوباره تکرار کنید... ( مشعوف ! )

زن - .....( تکرار مکررات...!)

مرد - ممنونم...! ( پر از شعف!!!!)

زن -خوب.. همونی که نیم ساعت پیش زنگ زد و غذا سفارش داد... من سه تا غذا خواسته بودم...شما  دستتون درد نکنه دو تا غذا فرستادید.. پس یه غذا رو ندادید..البته توی فیشی که دادین همون یه دونه غذا رو حساب کردین... حالا لطفا یه غذا دیگه بفرستید..!ممنونم..

مرد- خانم یه نفس بکش بعد !

زن - بله؟

مرد - اشتباه گرفتین!

زن - چی چی گرفتم؟! ( از نظر شنوایی دچار اختلال شده بود )

مرد - اشتباه گرفتین! ( با لبخند ملیح و دلبرانه!! )

زن - ....

!

این اصلا اشکالی نداره که به خاطر یه کباب ِ ناقابل هم فامیلی...هم آدرس خونه... هم شماره ی تلفن را دادم! اصلا و ابدا! مهم این بود که نیتم خــــــــــیر بوده!

پ . ن :

 وقتی اندازه ی ۱ نخود هم وجود نداشته باشی. معلومه که ریشه نمی زنی و فقط می شی  ۱ خاطره!  

 

+ ساسوشا