برنده شدم...
این روزها باز مامانسی به من افتخار می کند..آنقدر ذوق دارم وقتی برایم شب ها اس ام اس می زند که تو شکست ناپذیری...احساس می کنم تمام انرژی وجودی اش را به من منتقل می کند...
شاید هرگز روزهایی که از دست داده ام برنگردند...احساس هایی که از وجودم رخت بسته است برنگردد..شاید و هزاران شاید دیگر...
اما...
این روزها چشمان مامانسی می خندد...
همین برایم کافی است...
این راه..سخت است..پیچ در پیچ است..شیب هایش تند است...هوایش گرم است...همسفرانش گاهی بی مهری را از آن خود می کنند...اما هر چه هست...قدم در آن گذاشته ام..باید ادامه اش بدهم...
من بر می گردم...شاید به زودی... شاید هم...نمی دانم...
اما بر می گردم و می نویسم...
دوباره...
اینبار دیگر کسی را به جایی حواله نمی دهم و سیاهی ها را به رخ سپید پوشان نمی کشم..دیگر گله از قافیه ی تنگ و شاعر جفنگ و ...نمی کنم...
اما رفیق ! این بند آخر را نادیده بگیر!
سعی می کنم...! قول نمی دهم که!![]()