سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه که شلوغترین روزکاری َم است نمی دانم چرا اینقدر تند تندمی آیند...اصلا فکر هیچ چیز را نمی کند....فکر ِ کارهای نیمه تمام...پروژه های نا تمام...کاغذهای سیاه نشده و مداد های آکبند..! نه ...فکر هیچ کس را نمی کند....! از دوشنبه شب استرس می گیرم..مثل روزهای مدرسه که شب قبل می دانستم درس های نخوانده کار دستم می دهد! حکایت دلدادگی است دیگر...نه دل به دلم می دهد و نه دل از دلم می کند...خیالی نیست دیگر که از بیست و چهار ساعت ...سی و شش ساعت اضافی می خواهم تا به تمامش برسم...هیچ خیالی نیست...به قول بانو بیتا خیلی خوش مزه است که باید قدر مزه اش دانسته شود...
این روزها همه چیز بوی تازگی می دهد...آب و خاک و آسمان و هوا و نگاه های مردم..همه چیز جدید شده است ...اما من ِ منْ گاهی وقت ها در جا می زند...خودم هم این بار به خودم حق می دهم..نمی توانم تمام خستگی ها را با یک نیم نگاهی کنار بگذارم...راه دراز است و بنده هم بیدار....!
چقدر لذت دارد وقتی مادرت دعایت می کند و بابا بزرگت در خواب می خندد... حالا تو هم می توانی تمام سختی ها را تحمل کنی و به اوج بروی...
هی ساسوشا...
خوش برگشتی به زندگی...