هر چقدر به چپ و راست خودت فشار بیاوری که عوض شوی...خاطرت جمع! آب هم از آب تکان نمیخورد! فقط روزهای اول به سلامت گذشت..نمی دانم..شاید از بیقراری...شاید از بهت...اسمش را نمی دانم هر چه که هست...از تمامی این ها ...اما این روزها را دارم از دست می دهم..آنهم به سادگی...حالا دیگر می دانم روزی بر نمی گردد...روزی ...روزی...شبی..
این تجربه ی جدید را دوست دارم..اما چیزی را کنارش کم دارم...شاید این حضور توست...شاید..نمی دانم...شاید...
*خودم خوب می دانم که تمام زخم هایم یک شبه مرهم از آنشان نخواهد شد...کاش روزی بیاید که همه اش التیام یابد...
من به اندازه ی تمام سنم یه خودم وام دارم...!
چقدر خوب است راه را هموار راه بروی!