تبليغاتX
س ا س و ش ا - 341
هر که در این بزم مقرب تر است...جام بلا بیشترش می دهند...می دهند...می دهند...آهان دِ!

تمام شد...اولین امتحان و پروژه ای که بیچاره ام کرد...! آنقدر خراب  شد و ساختم...ساختم و خراب شد که گاهی فکر می کردم کاش لحظه همین جا تمام شود و من بتوانم که کمی چشمانم را آرامش دهم...شاید کمی...لحظه ای آرام..

خوش دارم که بگویم از اولین پله اش به سلامت پریدم! البته نا گفته نماند که حاصل این پرش..پیچ خوردگی رگ قلب ِ ماست..!

شاید بتوانم حساب کُنَمَش...بعد از سه سال رکود...ساکن بودن مطلق...با دینامیتی انفجاری..! نمی دانم به کجا هاپرتاب شدم...اما گیجی بعد از پرتابش را دوست دارم...

روزهایی که تنهایی از آن من است دلم نغمه های عاشقی می خواهد...اما نه !!که فرصتش را ندارم!!!!! بی خیالش می شوم...

  • هی آقا ...
  • شما عشق را دیده اید؟!

فردا اندیشه مان را باید اسلامی شده تحویل استاد بدهیم! و بعد نمره ی درخشانش را مثبوت شده تحویل بگیریم! نمی دانم چرا هر چه می خوانم همه اش یک چیز است...! آخر برای دانستن ِ... اوست که پروردگار جهانیان است..بخشنده و مهربان است...صاحب اختیار روز جزا و قیامت است..نه زاییده و نه زاده شده است..و......اینهمه سفسطه نمی خواهد! به دلت رجوع کنی حل است..حالا هی بیا دویست صفحه بنویس! چه می شود آخر...!

** امروز و فردا حال ِ خوشی ندارم...یاد آوری خاطرات عزیز سفر کرده ام...آنقدر بغضم را در گلو می فشارد که نمی دانم...چگونه آزادش کنم..نمی خواهم به روزهایی که بدون وجودش گذشت لحظه ای فکر کنم..گاهی وقت ها نباید فکر کرد..به خاطر آورد...فردا...سه سال می شود..سه سالی که بدون چشم های نازنینش به سر بردم...و چقدر سخت است...سخت است بروی و جای خالیش را ببینی...و بخواهی که باشی...تا هنوز به تو افتخار کند...سخت است..با کمر خم شده ...سرت را بالا بگیری.....

بابابزرگم..هنوز..دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد....**

پ.ن:

وقتی یک دانشگاه بین المللی رو برای تحصیل انتخاب می کنی باید پیه خیلی چیزهارو به تنت بمالی!بی برنامگی از همه جای این مملکت بیرون می زند...از اجتماعات کوچک بگیر...تا بزرگ...هیچ کس هم باکسی کاری ندارد...اصولا چیزی اهمیتی ندارد! این روزها تمام این ها رامیبینم...!  چشمم روشن! مبارکم باشد !

+ نوشته شده در  87/11/04ساعت 11:25  توسط ساسوشا  |