تبليغاتX
س ا س و ش ا - 342
"آری...آری...یک لحظه غفلت...غفلتی تا همیشه پشیمانی...تا ابد.."

دیروز که رسیدم تصمیم گرفته بودم که همه ی روز را حسابی اثر مثبت برای خودم و زندگیم داشته باشم و پروژه ی آخرم را هم ببندم که با دلی فارغ  چهارشنبه تحویل استاد بدهم..! اما خوب...آب و هوای سازگار ناسازگار وطن است که نشد که بشود و من در خوابی خوش فرو رفته  وترک درس و مشق نموده! آنقدر جالب است که بگویم اولین امتحانم بچه ی مثبت کلاسی از آنش شد و بیستکی گرفتم که فکر کنم آخرین باری باشد که طعمش را می چشم و امتحان های دیگرم را امیدوارم که نمره ی قبولی را بگیرم!!

و اما...

عصر با دخترک در کِش و قوس ِ مسائل زندگانی بودیم که با شنیدن صدای گرفته اش فهمیدم اتفاقی افتاده که آمدن من را فراموش کرده !با شنیدن خبر آنقدر غمگین شدم که دلم میخواست از پشت تلفن در آغوشش بکشم و چیزی نگویم...سخت است...سخت است ...جوانی در عنفوان جوانی...بخاطر حادثه ی تصادفی...مجبور بشوند پایش را قطع کنند  ...جوانکی نوزده ساله...تمام آرزوهایش را رفته بر باد می بیند...بیچاره پسرک...بیچاره...و ایمان آوردم به یک لحظه غفلت....یک عمر پشیمانی...ایمان آوردم..

بارالهی...کمکش کن...سنگین است بار این غم را به دوش کشیدن...

پ.ن:

  • دقت کردی وقتی غم و رنج بقیه رو می بینی...غم خودت یادت می ره؟!
  • خیلی خوش حالم که خانواده ام دو جا نذاشتن من کار کنم! یکی خانه ی سالمندان کهریزک بود یکی شیخوارگاه آمنه! چون نه که اصولا جنبه ی فرهنگی بالایی دارم...نرسیده به بیست و پنج فاتحه الکتابش از آن من میشد...

خلاصه اینکه

 آمین!

 

+ نوشته شده در  87/11/08ساعت 0:16  توسط ساسوشا  |