در شهر خبر آمده بود که باران می آید...با ساز و آواز می آید..کمی نرم و آهسته... کمی با ناز می آید..آنچنان آمد و ماخیس شدیم و پاچه ی شلوارمان از گشادی مانند جارو برقی مدرن عمل کرده و همه جا را خشک نمود، که همه شماره ی تلفن همراهمان را برای هم فکری و پیگیری گرفتندی تا شاید روزی توانستندی به راز شادابی گل های باغچه ی ما پی برندندی!
آقا حالا اینا رو بی خیال!
این سه هفته نمی دونم چی شد اینقده زود تموم شد! حالا این یه هفته ی آخرو که اکیپ محترمه در پیچش قرار داشتند...بعضی از (......................بیب............) ها! بر وزن آدم های خود شیفته ی وابسته به دولت مکروهه ی غربیه... به صراحت در محضر اساتید پاچه خواری نموده.. از نوع اعظم که همگی ما غیبتی شیرین نوش ِ جان کرده ایم که گویا مبارک وجودمان باد!
هی میگفتن به بچه نخند پررو می شه! بفرما..اینم آخر و عاقبتش..!
خبر ها زیاد است و وقتمان هم چنان کم... ! مثل همیشه! باروبندیل را نبسته و در فکر کوچ!
ریز می بینم...ریز...اصلا نمی بینم....عددی نیستی داداش ِ من...حالیته؟!
پیام برنامه ی آموزنده :