"باز بیا ..دیگه نیا ...! همون جا که هستی بمون...! تکون نخور..! بی خیالت...بی خیالش..!"
دیگه نیستم...دنبال مدینه ی فاضله ای که بخاطرش تمام این سال ها رو یه جوری زهر مار خودم کردم..! لذت داشتن خیلی چیزهارو از خودم گرفتم..دلیلش هنوزهم برای خودم پر از ابهامه..!بیشترین اشکالش هم ایده آلیست بودنم بود! خوب ! اعتراف کردن هیچ اشکالی ندارد! آدمیزادم دیگر!
این چند روزی بسی چیزها برایمان آشکار شد... شیرین است ...آنقدر شیرین است که دیگر حتی فکر کردن به آن دلم را آشوب می کند...مشکل کار از عقاید ِ من و دنیا نیست...مشکل از آنجایی است که من و دنیا حرف همدیگر را نمی فهمیم!! به همین سادگی!
(** واعظان...جا نماز...زهد و ریا...حالم بهم می خورد از این واعظان بیهوده گو...مرد باش ....حتی اگر هیچ نیستی ...اما نه...وقتی نیستی نمی توانی مرد هم باشی...اینک تو و این جولانگه مستانه شرابت..طفلک تو و این ذات خرابت... ! آدم هایی را می شناسم که آنقدر ادعا دارند که ادعایشان جاهایی را به ..... !بیب!! می دهد!
مثل تو...دیگر زود قضاوت نکرده ام...کاش کمی خودت بودی...گاهی وقت ها تظاهر هیچ فایده ای ندارد...یک روزی خودت از اینهمه بازی خسته می شوی...باشود...بازی خوبی بود...بی حساب شدیم..!
چشمانت...صدایت...دستانت...قلبت...همه اش مال خودت....!!!!! **)
** چه انتظاری است؟ آنقدر درد ِسرمانْ زیاد است که بی محابا اشک هایم بر روی گونه روان می شود...بیچاره استاد ریاضیمان ...که از سر دلسوزی من باب ِ میگرن درمانی! مارا به خانه رهنمون گشتند و بنده با دیدن این وسیله ی شکسته و فرار از تنهایی باز به گوشه ای خزیدم و جایی بهتر از این دوست خاموش ندیدم!!!!!!!**