مشکل از زیادی دانستن است ...زیادی فهمیدن...! درمانش هم هنوز اختراع نشده است ! دوا درمون درست حسابی هم ندارد ...آره جونم!!! کاریش نمی تونی بکنی...بسوز و بساز...یا بساز و بسوزون...! فرقی نمی کنه...در هر دو صورت حرارتش به من می رسد!
این روزها کلاس ها را پیچاندن حرام اعلام شده است ...اما چاره ای جز اینم نیست! دیگه طاقت به کف کفش رسیده چونان آدامس جویده شده ای که .....! ( بی خیال!!!) ....!
خیلی تحملم زیاده....خیلیییییییییی.....اما دیگه....! آره....! قربونش....نازی باشی....!
چند شب پیش که به صرف چای و شیرینی به هتل هاسپیتال رهنمون گشتم ...تنهایی رابا همه ی وجودم حس کردم.....نمی دانی چقدر سخت است که در پانزده سالگی ات همه ی هم بازی هایت هفت ...هشت ساله باشند...! دیگر دارم سرسام می گیرم!
طفلک مامانسی محترمه! این روزها چقدر دلش خوش است که من شادم...! گاهی وقت ها خسته می شوم از اینهمه تظاهر...بعد اخلاقم آنگونه می شود که هاپویی دارم را می توان برایم زمزمه کرد...!
ویار گرفته ام...! به صدای بلند...! به هر گونه بوی غذا..به هر کلمه ای که به مذاقم خوش نیاید...
وقتی یادم می رود که نباید مهربان باشم خودم را به گاف الف می دهم!
به همین سادگی!
حالا لبخند بزن رفیق...!