خودم هم خوب میدانم که مدت هاست دل خوش کرده ام به چیزهایی که مدت هاست نیستند...نبوده اند..شاید اگر بودند برای همان روز بودند...دیگروجود ندارند...شاید دیگر هیچ لزومی ندارد که وقتی روزی کسی دوستت داشت ..باز هم دوستت بدارد...خودم هم خوب می دانم...اما چیزی مرا به سمت او سوق میدهد...نمی دانم...
جرات نمیکردم به وبلاگش سر بزنم ...خطش را بخوانم...خط اینترنتی اش را...آهنگ ِ وبلاگش را بشنوم..حرف هایش...بی مهری هایش...حرف هایش...حرف هایم...نگاه هایش..نگاه هایم...اخرین باری که قبل از عید سال ۸۸ دیدمش...بعد از دو سال و نیم...وقتی صدایم کرد...صدای واقعیش را شنیدم...صدایی که چندین سال است رنگ دوری به خودش گرفته ..صدایی که دیگر با من مدت هاست غریبه است..غریبه ..اما آن روز صدایش همان صدای همیشگی بود..همانی که مرا عزیزکم خطاب می کرد....چشمانش...چشمانش... اما باز هم رفت..نماند...شاید آنقدر عوض شده بود که دیگر نمی شناختمش...آری..نمی شناسمش...حیف!
دلگیرم...و دل شکسته...خیالی نیست...در تمام این چهار سالی که له شدم..درد را تاب آورده ام ...آنقدر تحمل کرده ام که اکنون دردهایم حتی با قوی ترین مسکن ها هم آرام نمیگیرد و دکتر ها هم می ماند و بیچاره دخترکی!!! نصیبم می کنند...اما باز هیچ خیالی نیست..
با تو ام:
تویی که می دانی من در تمام این سال ها چه کشیدم...تویی که یک باره با بی رحمی تمام ترکم کردی و رفتی..می دانم ...خسته ات کرده بودم...آنقدر با رفتار لجبازانه ام اذیتت کردم که بریدی...خیالی نیست...می دانی مرا به کجا رساندی؟....به مرز نفرت و عشق...دین داری و بی دینی...تظاهر و اخلاص ...هی تو پسرک...گناهت کمتر از من نیست... نمی خواهم بعد از خواندن وبلاگم دوباره با خلق تنگت برایم بنویسی و مثل همیشه مرا متهم کنی..
یک عاشقانه ی آرام نثارت..
راستی...دلم را شکاندی...می دانی کفاره اش چیست؟ آخر این بیچاره مانند هیچ دلی نیست..
تهمت هایت مرا به فکر وا می دارد...یادم است..گفته بودی در دعوا حلوا خیرات نمی کنند..اما حیف...حیف که هیچ وقت مرا نشناختی..دیگر برای گریز ، جدال و دوست داشتن دیر است...
حالا باید دوباره به دنیای خودم برگردم...دنیایی که مادرم از داشتنش برایم نگران است...گاهی به من می گوید " : مردم آنقدر ها هم که فکر می کنی بدنیستند..کمی اعتماد کن...آرام باش...آرام..." اما نمی توانم ...مدت هاست که نمیتوانم...از اینکه کسی محبتم و خالص بودنم را به حساب خریتم بگذارد متنفرم..
دیگر همه را دوست ندارم تا خلافش به من ثابت شود...! دیگر به جز حریم شخصی ام کسی دیگر آنقدر اهمیت ندارد...بیا..شانه هایم را بالا می اندازم و می گویم به من چه...حالا اگر کسی هم در آب بسپارد جان!
این بود رسم زندگی که باید می آموختمش...رسم دردناکی است...خیلی دردناک
هی تو زندگی...دیدی بالاخره منم یکی شدم مثل خودت؟!
** سیاه چشمون یادت میاداولین پیامی که توی ۳۶۰ برام نوشتی؟ - " تو می دونی معنی تنهایی چیه؟
"
تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو هیچوقت فهمیدی معنیشو؟
..................................... ..هوم؟
باز هم شد غر غر!
نمی خواستم اینجوری بشه..!
یهو دلم هوایی شد....! وقتی نم بارون بزنه..توی تنهایی ات..با هزارتا فکر مختلف..و چاشنی درد...
میدونی رفیق...زندگی همه ی ماها عیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــنه همه...فقط آهنگ هاش و مدل رقصوندنش فرق داره...وگرنه قوانین همونیه که بود...!
قاعده ی همه ی بازی های یکیه!! !
کیش و مات!