این روزها دلم شکسته تر از آن است که حوصله داشته باشد تا با کودک درونم بازی کند ..پرسیدمش : این روزها چرا اینگونه شده است...آمد: روز حساب فرا رسیده است...پرسیدم: چکار کنم... آمد : توکل به خدا.....دیگر حرفی برای زدن ندارم... پروردگارا...تنها تویی که می دانی... تنها تو...کمکمان کن...** این روزها سیاه پوش صورت ها ی سپیدی شده ایم که بی گناه به خون نشسته اند...دیگر نمی نویسم... تا زمانی که بشود نفس کشید...این جابوی دروغ می دهد...دروغ...
+
نوشته شده در
88/04/01ساعت 15:11 توسط ساسوشا
|