و قرارمان بر این باشد که این دوباره آغاز ها دلیلی باشد برای دوباره نفس کشیدن...
تمام این سال های دوری از خانه...
اتفاق های زیادی افتاد. از آنها که هر چقدر بزرگ تر می شوی دردش هم بیشتر می شود..بعد یک جا یاد میگیری که باید از همه چیز گذر کنی و بگذری که این رسم ِدیرین زندگی است . که اگر نگذری دردش یک جا نفست را میگیرد و هر قدمی که راه می روی مجبوری تخت ِسینه ات بزنی که نفست بالا بیاید...
رسیدم... به هدف هایی که نشان شده بودند و مهم حتی ، شاید دیرو دور.. اما رسیدم..
حالا این روزها باید کمی نفس بکشم.. به قول قدیمی ها نفسی چاق کنم و بزنم دوباره به راه
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۸/۱۲ ساعت توسط ساسوشا
|