مرداد نود و دو است اینجا تهران.

برگشته ام خانه ی پدری.. از همان ها که یک اتاق مال تو میشود و کل خانه را بهم میریزی و وقت ِ غر غر کردن های مادرت ریز ریز می خندی و هر چند سالت هم که بشود باز بچه ی این خانه می مانی..

من که آدم ِ دل کندن نیستم.. از دوست داشتنی هایم.. یک وقت هایی آنقدر سر به سرم می گذارند که دلم میخواد سرم را بگذارم لبه ی پنجره و این قلقلکی کنار پنجره را بزنم و گردنم بشکند ..
یک جا مثل ِ همین حالا که بوی سیر داغ ِ آش رشته ی ماجان در خانه پیچیده است دلم غش میرود.. دلم غش میرود وقتی ماجان یاس ها را می کند و با یک شوق بچه گانه می گذارد در دستانم و می خندد و آخرش می شود این ها را برای تو آورده ام.. آنوقت دستایش را می بوسم و می گذارم روی گونه ام که ای جان ِ دلم.. زندگی یعنی تو..


با اينكه كمتراز يك ماه براي تكميل پايان نامم وقت دارم، خيلي دلم ميخواد عنوانش رو تغيير بدم و يك موزه طراحي كنم،خودمم بصورت المان مقاومت ،برم يه گوشه اش نصب بشم!


كلي تلاش كردم تيله هامو بچينم براي اينكه خندون كنارهم قراربگيرن،تا ميومد درست بشه يكي ديگه بازيگوشي ميكرد و كلهم خراب ميشد..يك جاي خنده كم مي اومد..براي همين چندتا دونه تيله ي خنده رو زماني خوب صرف كردم،حالا شما بگو زمين كج بود حتي!اينايي كه زوركي به همه چي ميخندن،حتي وقتي كل سيستمشون بهم ريخته است،رمز موفقيتشون چيه؟
شايد عادت ميكنن..

ما زنده بر آنيم ك عادت بكنيم حافظا!
اما ترك عادت موجب هيچ مرضي نيست...راوي اَش در خوابِ خوش بودَست شبي!
حالا بياين طرح هزاران لبخند راه بندازيم...
ل ب خ ن د م ،را قربان
ل ب خ ن د ت، را قربان
:-)


توي بالكن نشسته ام..سرمايِ هوا اهميتي ندارد وقتي دلت سرد است..دختركِ پنج ساله ي مهمون ِ همسايه ي ديوار بديوارمون،يك مرتبه خودش رو ميندازه تو بغلم ك خاله تپلي،هوا سرده،بغلم كن ،گرم شي...!
وقتي دلت گرم اغوشش رابخواهد و وروجكي خودش را بياندازد در آغوشت ،چه ميكني؟
قسم ب اشك...

اين چندبارآخركه به تهران برگشته ام ،پروازهاي ِ خوبي نصيبم نشده است..اينبار بليطم راگرفتن و كارت پرواز به دست،حراست اجازه سوارشدن بهم نداد..!انگاركه من بايد مشكلات بي لياقتي كادر روپس ميدادم...چشم هاي شهلاي جناب،فقط داف پسند بود و بالطبع بنده ي خسته ي دلتنگ ، كلن وجود خارجي نداشتم ساعت يازده و چهل و پنج دقيقه به وقت شب..حالا گيرم كمي نازوكرشمه حلال ِ مشكلات بود اما بايد گِل گرفت آن زنانگي را ك اينجوري خرج مي شود..همين كه خودم روكنترل كردم تا توي صورت هايشان نكوبيدم خودش جاي تقديروتشكردارد..آنقدربادخترهاي مختلف لاس زده بودند ك يكي از خودي هايشان ،به نخودي كنارش گفت" دوتادختر!!!ارزش اين كارها را ندارد ها...هاهاهاها" و من به گذركردنِ دافـــ هاي رنگارنگ از قسمت ابراز هويت ميشدم... درحالي كه كارت پرواز داشتم اما اجازه ورود نداشتم...جالب است..ميدانم!

حالا بماند لحظه آخر،ب من اجازه رَد شدن دادند،چشم هاي كورشان ،اسم من رافقط درليست نديده بود...!!!

ازپرواز "كيش اير" ازاولش هم دل خوشي نداشتم...

حالا بماند كه تا تهران ،دخترهمجنسگراي نازنيني كنارم بود كه من ب لطف ِ بودنش ،علاوه بر آقاىِ عزيزِ دل ِمستانه،سه تا بچه ىِ قشنگ ِ دوست داشتني هم ب زندگيم شادي بخشيده اند....!!


" من یک زن هستم ، با افتخار"

"عجب آدم ِ انگل ِ به ذاتی هستی ... "
دقیقن همین جمله رو نثار ِ آدمی کردم که بعد از چهل و چند سال زندگی هنوز هم زن را فقط بالشت ِ تنش می بیند .. مجبور شدم این بار چشم هامو ببندم و ... با آدم ِ بی حیا ، حیا دار که باشی کلاهت پس ِ معرکه است.. فکر کرده با دسته ی کورها طرف است.. کدام الاغی برای کار آموزی بعد از ساعت 5 به شرکت می رود که من نفره دومش باشم؟با دسته کورها طرف نیستی که شماره ی مستقیمت را می دهی و بعد هم با صدای ِ خمار سوال هایی می پرسی که هیچ ربطی به رشته و کارم ندارد.. آخرش هم میگویی من عاشق دختران ِ قد بلندم!!!
زر هایش که تمام شد گفتم " اگر از چهارده سالگی مستقل نبودم باورت می کردم.. اما عجب آدم ِ انگلی هستی " به جهنم که تمام ِ شانس ِ کاری ام روکه دلم رو بهش خوش کرده بودم از دست دادم.. به جهنم..

کاش به جز دایره ی جنایی ، جایی هم بود می توانستی اینجور وقت ها زنگ بزنی و بگویی ، با سلام ، من یک زن هستم با افتخار، این آقا زنانگی ام را وسیله و ابزار می داند ، سراغ ِ کار رفته ام اما اینجا زن که باشی ، اول تنت را میبینند و برجستگی هایت را.. بعد هم با حرف هایش مرا مورد ِ تجاوز قرار داده است.. دلم را شکانده است.. قابلیت هایم را ندید گرفته است.. لطفن رسیدگی کنید.. 

خاک ِ هر دو عالم بر سرتون .. خاک... :-|

برای تموم کردن یه پروژه ای که سه ماهه دارم به سازش قِرِشمال میدم و هییچی هم کرکسیون با استاد ِ محترم نکردم درست حسابی اون هم از ترس ِ وجنات ِ محترم و زبان ِ بُرنده ی اوشون، نیاز ِ مبرم به یک شجاعت ِ کافی و لازم دارم...! خدا شکر ِ پروردگار که تا وارد ِ دانشگاه می شدم اعتماد به نفسم میرفت زیر ِ کفش هایم و لال مونی ِ مادر زاد می گرفتم! حالا دوباره پروژه رو انداختن هشتم ِ مهر.. ینی من تا چهارم باید همه کارهایش را انجام بدهم و باز هم برگردم به جزیره ی ِآرزوهایم و بعدش بِدَوَم به دنبال ِ تصویب ِ پُروپوزالِ نازنینم..!
از شما چه پنهان، من و شما نداریم که، شاید من باید دَرَم را می گذاشتم و کِرکره ام را پایین می کشیدم و مداد به دست ، تنها می نوشتم.
گاهی وقت ها، رویا را تبدیل به واقعیت کردن، سخت است..
کاش می شد ، میشدم یک معمار..

حواس است دیگر،گاهی پرت می شود می رود می افتد یه گوشه و یادش می رود برش دارد وبگذارد توی جیبش! حالا که فردا صبح باید اول ِ وقت ، نقش ِ جرثقیل ِ وسایلم را بازی کنم ، انگشتان ِ دست ِ تکیه گاهی ام ، یکی یکی خَم می شوند و ناز می کنند..! اولین انگشت که شصت است گویا شب قبل ، گوشتش با ناخن بازی کرد و هنوز کبود است..! دومین انگشت که اشاره است چسبید به قابلمه ی داغ ِ تفلنی ِ در آتش تفت شده و شماره ی گویای 125 هم نتوانست کاری برایش کند حالا با چسب و خمیر دندان و دستمال کاغذی پیچیده شده ، مثل ِ سیگار ِ برگ! انگشت ِ سومی را معذورم! حالش خوب است.. ! انگشت ِ چهارم موند لای در ِ حمام! انگشت کوچیکه با اون دل  ِکوچیکش منتظره کی شب ِ حمله فرا می رِسَد!!!

اجاق گاز رو روشن می کنم و با بی میلی فقط از فرط گشنگی و دلزدگی از فست فود خوری، برنج ِ دو روز پیش که حالا ماش پلو شده است ،توی ِ آب ِ جوشیده ی کتری قِر می ده،مرغ های بریونی ِ که مونده از چند شب پیش توی یخچال بهم التماس میل شدن می کردن رو ریش ریش می کنم میریزم توی دریای ِ برنجم.. یخچال  ِخالی هم خوب است.. کمی رب ِ گوجه فرنگی هم اضافه  می کنم! .. زیر ِ شعله ی گاز رو کم می کنم و می رم سراغ ِ بقیه ی خونه داری ام.. حواسم می ره به پلاس بازی و پی ام سی و گاه گاهی هم وسیله جمع کردن..
سرما که خورده باشی بوی ِ دود رو حس نمی کنی.. رَدِش رو دنبال کردم.. بیچاره همه غذام سوخته بود..کمی خیارشور هم می گذارم کنارش..
نُچ نُچ کنان ، غذایم را می خورم وبه آقای ِ عزیز ِ دل مستانه ام فکر می کنم.. ! اگر بود الان قضیه فرق می کرد! یکی از خوبی هایش قرار است این باشد که موقع درست کردن ِ غذا ، حوصله اش به جا باشد! حالا می فهمم که چرا همه ی راه های ِ زندگی به آقای ِ عزیز ختم می شود.. !

روزهاى آخر..
دل كندن ْ سخت است حالا چه از آدمش باشد چه ازمكانش،آنهم !براىِ مني كه دلبستگي هايم كِش مي آيند و ميروند و ته دِلم مينشينند.سه سال پيش،تنهاداراييَم انگيزه بود و يك باكس آب معدني و يك تشك بادي ...!روزهاىِ سختي،روزهاي شادي،روزهايِ استرس ها،روزهاي امتحان و دانشگاه،روزهايِ....آدم هاى ِ اشتباهي،رفاقت هاي آبكئ،فينگيلك و جينگيلك ها...
گذشت..
اين روزها هم گذشت ْ..
وسايلم راكه جمع ميكنم ،كارتن ها بهم دهن كجي ميكنند و غريبيشان دلم راميسوزاند..ازمن هم غريب ترند..من حداقل خودم را دارم..
هفت سال ِ پيش هم موقع ترك ِ زنجان،همين حس همراهم بود..آنروزهاجوانتربودم وبي خيالتر..
گاهي وقت ها براي رسيدنْ،بايدگذشته رابگذاري كنار،ببوسي و بغلش كني و رهايش كنى تا به راه خودش برود..
آنوقت خودت رابندازي توى جيبهايت و فقط به راه رفتنت ادامه بدهي.