در اگر باید گذشت

اینقدر گذرزمان در کنار خودش مدل های عجیب غریب دارد که یک جایی فقط یک گوشه می نشینی و نگاه می کنی تا بگذرد و تمام شود، دیگر سینه سپر نمی کنی ،غرنمی زنی ،بیشتر از آنچه که باید و شاید غصه نمی خوری،تلخی ها را می پذیری و باورت می شود که نمی توانی دنیا را تغییر دهی،زورت به دنیا و آدم هایش نمی چربد پس کلاه خودت را سفت بچسب تا بیشتر از این به باد ندهدت..

از تمام عالم و آدم هم یک جا نوبت خودت می شود که دوستش بداری و بشوی تمام زندگی ات..

برای کودکم که هرگز زاده نمی شود هر روز و هر لحظه زیر لب می گویم ، جان ِ مادر ، خودت را دوست بدارو بدان که زندگی تمام معنی اش این است که تو در این زندگی تنها هستی و تنها کسی هستی که باید به او عشق بورزی.. همین و بس..

نگاهشان که می کنم سرشان گرم بازی با هم است.. بیخبر از پول ِ آب و برق و گاز و تلفن و خوراکی و شوینده و بنزین و...  اند..
فینگیلی کتاب دستش گرفته که ادای من را در بیاورد و برای جینگیل خان به زبان خودش قصه تعریف می کند.. گاهی با هم میخندند و گاهی هم سکوتشان مرا کنجکاو می کند،سمتشان که میروم مشغول دنیای ِ کودکانه شانند.. بیخبر از اینکه دیشب من و آقای ِ عزیز هرروز نگران تر از روزقبل برای ِ دنیایِ آنها شده ایم..
اما ما دل قوی داشته ایم... به بودنمان.. به بودنشان. کنار هم..
ما..
 این جمع چهارنفره ی خوشبخت..


بعدازيك روز پر مشغله، يك دل سيربخواهي نگاهش كني و قربان صدقه اش بروي، دستانِ كوچكش را ببوسي و ببويي..سيرنميشوي..از داشتنش..
آنوقت كه درسته داري قورتش ميدهي كه برود تودلي خودت شود، آقاي عزيز را ببيني كه گوشه اي نشسته و سكوت كرده..آنوقت بايد دوتاتودلي را قورت بدهي...يكي دستانِ تپلي فسقلي ات را ببوسي نرم نرم.. ديگر دستان مهربان آقاي عزيزت را دورشانه ات خوب جا بدهي...زندگي همينجا بمان لطفا و تكان نخور

دخترک ِ مادر.. پسرک ِ مادر..

یک روزی شما چشم به این دنیا باز میکنید.. روزها را تند و تند با لبخند و اشک و غم و شادی پشت ِ سر میگذارید.. عاشق میشوید..عاشقی می کنید.. افسانه می خوانید و افسانه میشوید.. یک روزی شما هم باید همه ی تجربه های خاص را مزه مزه کنید ، تلخ و شیرین.. اما جانِ دلان ِ مادر.. نشکنید..

هرگز دل کسی را نشکنید.. که دل حریم ِ خداست..

محرَم ِ حریم َش باشید...

همین و بس..

727

پِسرَكِ مادر
هيچ ميدانى "زنيَتْ" آنقدرنرم وشكننده است كِ به يك بوسه ىِ اشتباهى،برخلافِ نگاه آفتابگردانهايمان ،جوانه مي زند و در راه آنقدر تنها ميرود كه پاهايش آنقدرزخم ميزند ك هربوسه اى آرامش ميكند؟!
اندكى صبر...اندكى..
بوسه هايت را اشتباه پُست نكن جانَكمْ..