هنگامی که با چشمان ِ مهربانت مرا خیره می نگری،سردی آن دلم را می لرزاند.هنگامی که به من می فهمانی که دیگر دوستم نداری ،احساس می کنم ترا برای همیشه از دست داده ام و در آن هنگام چیزی در درونم می شکند. نمی توانم باور کنم که توهم ساکن شهر ِ آرزوها هستی.نمیتوانم باور کنم که تو هم الفبای مهر را فراموش کرده ای.

چرا با آمدنت کوچ ِ مرا سنگین کردی؟

آخر تو که طپش دلهارا می شنیدی و در نهایت راه تا فراسوی ِ انگیزه ها ،شب را می شکافتی ،چرا مرا در پیمودن ِ جاده های هراس تنها گذاردی؟

آسمان بر حیات اجباری عاطفه می گرید ،دیگر ستاره ای باقی نمانده،نور نیست،هوا  نیست و دریا موج نمی زند. بیاد می اوری روزی را که دلهایمان برای مهمانی پریان ،پَرپَر می زد؟ اماحالا،دلها می گریند و شیشه چشمان ِ عروسک ها در فراق افسانه عشق بسته شده است . زمان،غمگین در کناری ایستاده و نظاره گر اعدام شقایق های مهربانی است.صدای ظالمانه زندان،تاروپودم را می لرزاند ،خبر می دهد که دیگر بهاری نیست،و فروردین ِ آرزوها هم تسلیم خزان شده است .

مرا ببین. ببین که چه مظلومانه زمستان شده ام.

آخر پرستوی مهربانم ، چرا مرا از آنسوی آفتاب طرد کردی؟

مرا ببین،در داغ ِ تنهایی سرگردانم و در میان ِ خارها بدنبال لاله می گردم. نفس ها در آه ها محبوسند . اینجا همه با هم بیگانه اند .در طپش سیاه نفرت ،آرزوهارا بر باد می دهند. آیا تو قادر به تحمل کردن هستی؟

تو که عاشق شقایق ها بودی بنگر،شقایق ها درآتش بال پروانه ها سوخته اند . با رفتنت ،من تنها به بُعد ِ شب می نگرم،همه چیز برایم آنقدر سیاه است که جرات نمی کنم سرم را بالا بگیرم. تو بدون خداحافظی با دل تنهای من،از سرزمین محبت کوچ کردی. تو نیندیشیدی اگر بروی دل ِ کوچک ِ من برایت تنگ خواهد شد؟ ای کاش می فهمیدی!

کاش بودی و می دیدی که بی تو هزاران بار در هر لحظه در خود می شکنم. کاش بودی و می دیدی قلب هایی که با رگه های افق در تلاقی بودند چه بی صدا شکستند.

" در رهگذر ِ باد "

مسافری خسته از کوچ ِ سنگین ِ قلب ها، قدم های سر د ِ عشق ر ا تنها می شمارد.

با آغاز فصل سرد ِ چشم های عاشق ، قلب ها یک به یک کوله هایشان را بستند. مسافر تنها می نگریست .

با هجوم ِ وحشی نفرت ، با های و هوی ِ رعب آور ِ کینه ، قلب ها یک به یک ، یا در خون می غلطیدند و با یا تیر خشم سوراخ می شدند.

قلب هایی هم که ماندگار بودند بدون هیچ عفوی گردن زده می شدند.

در این گنبد تو در تو و پیچ در پیچ احساس، عقل درمانده بود. عشق می گفت : بمان  و عقل می گفت : برو.

مسافردرمانده بود.

با بی رحمی تمام مسافر را پای چوبه ی دار می برند.

مسافر باز هم قدم های سرد ِ عشق را می شُمارَد..

چشمانش را به آسمان ِ آبی می دوزد.. می خواهد برای آخرین بار کبوتران ِ بازیگوش را ببیند..

سنگ ِ سرد .. گیوتین.. خون ِ داغ ُ چشم های باز ِ مسافر..

صدای ِ قاضی ِ عدل ِشهر ، بلند می شود " دست نگه دارید.. اورا عفو کردیم.." !!

زمین می لرزد.. ستون ها می گریند.. مردم مَسخ می شوند. شقایق های کوچک ِ آزادی از زیر سنگ ِ سیاه ناله کنان بیرون می آیند..

قلب مسافر.. .

بر جای مانده است و در رهگذار ِ باد.. به انتظار نشسته است.. انتظار...