مسافری خسته از کوچ ِ سنگین ِ قلب ها، قدم های سر د ِ عشق ر ا تنها می شمارد.
با آغاز فصل سرد ِ چشم های عاشق ، قلب ها یک به یک کوله هایشان را بستند. مسافر تنها می نگریست .
با هجوم ِ وحشی نفرت ، با های و هوی ِ رعب آور ِ کینه ، قلب ها یک به یک ، یا در خون می غلطیدند و با یا تیر خشم سوراخ می شدند.
قلب هایی هم که ماندگار بودند بدون هیچ عفوی گردن زده می شدند.
در این گنبد تو در تو و پیچ در پیچ احساس، عقل درمانده بود. عشق می گفت : بمان و عقل می گفت : برو.
مسافردرمانده بود.
با بی رحمی تمام مسافر را پای چوبه ی دار می برند.
مسافر باز هم قدم های سرد ِ عشق را می شُمارَد..
چشمانش را به آسمان ِ آبی می دوزد.. می خواهد برای آخرین بار کبوتران ِ بازیگوش را ببیند..
سنگ ِ سرد .. گیوتین.. خون ِ داغ ُ چشم های باز ِ مسافر..
صدای ِ قاضی ِ عدل ِشهر ، بلند می شود " دست نگه دارید.. اورا عفو کردیم.." !!
زمین می لرزد.. ستون ها می گریند.. مردم مَسخ می شوند. شقایق های کوچک ِ آزادی از زیر سنگ ِ سیاه ناله کنان بیرون می آیند..
قلب مسافر.. .
بر جای مانده است و در رهگذار ِ باد.. به انتظار نشسته است.. انتظار...