اجاق گاز رو روشن می کنم و با بی میلی فقط از فرط گشنگی و دلزدگی از فست فود خوری، برنج ِ دو روز پیش که حالا ماش پلو شده است ،توی ِ آب ِ جوشیده ی کتری قِر می ده،مرغ های بریونی ِ که مونده از چند شب پیش توی یخچال بهم التماس میل شدن می کردن رو ریش ریش می کنم میریزم توی دریای ِ برنجم.. یخچال  ِخالی هم خوب است.. کمی رب ِ گوجه فرنگی هم اضافه  می کنم! .. زیر ِ شعله ی گاز رو کم می کنم و می رم سراغ ِ بقیه ی خونه داری ام.. حواسم می ره به پلاس بازی و پی ام سی و گاه گاهی هم وسیله جمع کردن..
سرما که خورده باشی بوی ِ دود رو حس نمی کنی.. رَدِش رو دنبال کردم.. بیچاره همه غذام سوخته بود..کمی خیارشور هم می گذارم کنارش..
نُچ نُچ کنان ، غذایم را می خورم وبه آقای ِ عزیز ِ دل مستانه ام فکر می کنم.. ! اگر بود الان قضیه فرق می کرد! یکی از خوبی هایش قرار است این باشد که موقع درست کردن ِ غذا ، حوصله اش به جا باشد! حالا می فهمم که چرا همه ی راه های ِ زندگی به آقای ِ عزیز ختم می شود.. !