دانه های تسبیح توی دستم قِل میخورد.. یک جا یادم میرود میخواستم چه
بگویم.. امن یجیب بخوانم یاالابذکر الله .. ته دلم هی میگویم خودت میدانی
خدا.. خودت میدانی خدا... و دانه های تسبیح را توی دستم قل میدهم.. مثل ِ
همان شب که صدای ِ نماز خواندن در خانه پیچیده بود و رو به آسمان...روبروی
پنجره ی باز اتاق.. دانه های تسبیح را که میگرداندم.. اشک هایم میگفتند خدایا بغلم کن که میدانی و میدانی..
حال دل که اظطراری میشود ،دانه های تسبیح کنار ِهم می آیند و مینشینند روی دلم..
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۳/۳۰ ساعت توسط ساسوشا
|