مرداد نود و دو است اینجا تهران.
برگشته ام خانه ی پدری.. از همان ها که یک اتاق مال تو میشود و کل خانه را بهم میریزی و وقت ِ غر غر کردن های مادرت ریز ریز می خندی و هر چند سالت هم که بشود باز بچه ی این خانه می مانی..
من که آدم ِ دل کندن نیستم.. از دوست داشتنی هایم.. یک وقت هایی آنقدر سر به سرم می گذارند که دلم میخواد سرم را بگذارم لبه ی پنجره و این قلقلکی کنار پنجره را بزنم و گردنم بشکند ..
یک جا مثل ِ همین حالا که بوی سیر داغ ِ آش رشته ی ماجان در خانه پیچیده است دلم غش میرود.. دلم غش میرود وقتی ماجان یاس ها را می کند و با یک شوق بچه گانه می گذارد در دستانم و می خندد و آخرش می شود این ها را برای تو آورده ام.. آنوقت دستایش را می بوسم و می گذارم روی گونه ام که ای جان ِ دلم.. زندگی یعنی تو..
من که آدم ِ دل کندن نیستم.. از دوست داشتنی هایم.. یک وقت هایی آنقدر سر به سرم می گذارند که دلم میخواد سرم را بگذارم لبه ی پنجره و این قلقلکی کنار پنجره را بزنم و گردنم بشکند ..
یک جا مثل ِ همین حالا که بوی سیر داغ ِ آش رشته ی ماجان در خانه پیچیده است دلم غش میرود.. دلم غش میرود وقتی ماجان یاس ها را می کند و با یک شوق بچه گانه می گذارد در دستانم و می خندد و آخرش می شود این ها را برای تو آورده ام.. آنوقت دستایش را می بوسم و می گذارم روی گونه ام که ای جان ِ دلم.. زندگی یعنی تو..
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۵/۱۴ ساعت توسط ساسوشا
|